close
تبلیغات در اینترنت
در حمد و تسبیح محبوب
.
در حمد و تسبیح محبوب
ورود کاربران
نام کاربری :
رمز عبور :
رمز عبو را فراموش کرده ام
آرشيو وبلاگ
خبرنامه


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

جستجو

پـروردگـارا؛ مــــرا بـبـخـش

آنقدر که حسرت نداشته هایم را خورده ام

شاکر داشته هایم نبوده ام




نوع مطلب :
برچسب ها : مرا ببخش، مناجات خالق و مخلوقپ، مناجات خالق و مخلوق،

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 10
تعداد بازدید مطلب : 117

خدایا تو آنچنانی که من می خواهم

مرا نیز چـنان کن که تو می خواهی




نوع مطلب :
برچسب ها : مناجات، مناجات خالق و مخلوق، مناجات با مخلوق، مناجات خاق، مناجات خالق،

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 107

یازدهمین پیشوای شیعیان حضرت امام حسن عسکری(ع) در هشتم ربیع‌الثانی سال 232 به دنیا آمدند و در هشتم ماه ربیع‌الاول سال 260 در اثر سمی که معتمد عباسی در غذا به آن حضرت خورانید به شهادت رسیدند.

به گزارش خبرنگار دین و اندیشه خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، امام حسن عسکری (ع) در سال 232هجری در مدینه چشم به جهان گشودند پدر بزرگوارشان حضرت امام هادی(ع) و مادرشان بانویی شایسته به نام "حدیثه"، "سوسن" یا " سلیل" ذکر شده که زنی لایق و صاحب فضیلت بود و در پرورش فرزند نهایت مراقبت را داشت، تا حجت حق را آن چنان که شایسته است پرورش دهد. این زن پرهیزگار در سفری که امام عسکری (ع) به سامرا کرد همراه امام بود و در سامرا از دنیا رحلت کرد.

نگاهی گذار به زندگانی امام یازدهم(ع)

نام ایشان "حسن" و کنیه آن بزرگوار "ابومحمّد" و از القاب ایشان "زکی" و "عسکری" است. آن حضرت چون به دستور خلیفه عباسی مجبور به سکونت در سامراء و در محله "عسکر"، یعنی نظامی سکونت گزیدند او را "عسکری" گویند. البته القاب دیگری همچون « نقی» برای آن حضرت ذکر کرده‌اند. آنچه از صفات بزرگ و فضائل که لازمه امامت است در آن حضرت جمع بود، یعنی: در علم، و زهد، کامل بودن در عقل و خرد، عصمت، شجاعت، کرم و بزرگواری از تمام مردم زمان خود برتر بود و علاوه بر نصوص که از پیامبر(ص) و امامان گذشته در باره امامت آن حضرت وارد شده بود، حضرت امام هادی (ع) یعنی پدر بزرگوارشان نیز تصریح به امامت آن جناب فرمودند، و در روایتی که مرحوم شیخ مفید (ره) در کتاب گرانقدر ارشاد نقل کرده است، حضرت امام هادی (ع) چهار ماه قبل از شهادت امام عسکری (ع) را وصیّ خود قرار داد، و به امامت آن حضرت تصریح کرده و گروهی از دوستان و شیعیان را بر این امر گواه گرفت. آن حضرت در میان مردم و بزرگان و حتّی افراد مخالف از احترام خاصی برخوردار بود، به حدّی که حتی ناخواسته آن حضرت را احترام می‌کردند.

دوران امامت امام حسن عسکری(ع)

آن حضرت 23 ساله بود که پدرش امام هادی(ع) به شهادت رسیدند. مدت امامت آن حضرت 6 سال و در مدت کوتاه امامت خویش با سه نفر از خلفای عباسی: المعتزه بالله، المهتدی بالله، المعتمدبالله، معاصر بود که شدیداً از جانب این خلفا تحت فشار و محدودیت قرار داشت. بطوریکه علاوه بر سکونت اجباری در محله نظامی حتی آن حضرت را در زندان نیز محبوس نمودند. یازدهمین حجت خدا از نسل پاک و مطهر رسول خدا(ص) در عین حال از مبارزه با حکومت ستمگر و حفظ یاران و شیعیان خود و ایجاد شبکه ارتباطی با شیعیان مناطق مختلف از طریق تعیین نمایندگان و ارسال پیام‌ها و پیک‌ها و فعالیت‌های سری سیاسی، حمایت و پشتیبانی مالی از شیعیان، تقویت و توجیه سیاسی رجال و عناصر مهم شیعه در برابر مشکلات در آماده سازی شیعیان برای دوران غیبت فرزند خود امام دوازدهم(عج) دست برنداشتند.

به طور کلی دوران عمر 29ساله امام حسن عسکری (ع) به سه دوره تقسیم می‌گردد: دوره اول 13 سال است که زندگی آن حضرت در مدینه گذشت. دوره دوم 10سال در سامرا قبل از امامت. دوره سوم نزدیک 6 سال امامت آن حضرت می‌باشد. دوره امامت حضرت عسکری (ع) با قدرت ظاهری بنی عباس رو در روی بود. خلفایی که به تقلید هارون در نشان دادن نیروی خود بلندپروازی‌هایی داشتند. امام حسن عسکری (ع) از شش سال دوران امامتش، سه سال را در زندان گذرانید. زندانبان آن حضرت، صالح بن وصیف دو غلام ستمکار را بر امام گماشته بود، تا بتواند آن حضرت را - به وسیله آن دو غلام - آزار بیشتری دهد، اما آن دو غلام که خود از نزدیک ناظر حال و حرکات امام بودند تحت تأثیر آن امام بزرگوار قرار گرفته به صلاح و خوش رفتاری گراییده بودند. با تمام دشمنی‌ها و کینه توزی دربار عباسی نسبت به آن حضرت، عظمت معنوی و کمالات و گاهی چنان آنها را تحت تأثیر قرار می‌داد که در برابر آن حضرت سر تعظیم فرود می‌آوردند.

امامی که با وجود زندانی بودن جنبش علمی شیعی را تجدید کرد

امام حسن عسکری (ع) بیش از 29 سال عمر نکرد، ولی در مدت شش سال امامت بر حق و الهی خود آثار مهمی از تفسیر قرآن و نشر احکام و بیان مسائل فقهی و جهت دادن به حرکت انقلابی شیعیانی که از راه‌های دور برای کسب فیض به محضر امام (ع) می‌رسیدند بر جای گذاشتند. در زمان امام یازدهم تعلیمات عالیه قرآنی و نشر احکام الهی و مناظرات کلامی، جنبش علمی خاصی را تجدید کرد، و فرهنگ شیعی - که تا آن زمان شناخته شده بود - در رشته‌های دیگر نیز مانند فلسفه و کلام باعث ظهور مردان بزرگی چون یعقوب بن اسحاق کندی، که خود معاصر امام حسن عسکری بود و تحت تعلیمات آن امام، گردید. در قدرت علمی امام (ع) که از سرچشمه زلال ولایت و اهل بیت عصمت(ع) مایه گرفته بود، نکته‌ها گفته‌اند. از جمله: همین یعقوب بن اسحاق کندی فیلسوف بزرگ عرب که دانشمند معروف ایرانی ابونصر فارابی شاگرد مکتب وی بوده است، در مناظره با آن حضرت درمانده گشت و کتابی را که بر رد قرآن نوشته بود سوزانید و بعدها از دوستداران و در صف پیروان آن حضرت درآمد. بنابراین اگر چه امام حسن عسگری علیه السلام شدیدا از طرف دستگاه خلافت عباسی تحت نظر و محدودیت شدید قرار داشت لکن آن حضرت بُعد علمی از آیین اسلام و اشکال‌ها و شبهات مخالفان و تعیین اندیشه صحیح اسلامی و تربیت شاگردان لحظه‌ای فرو گذار ننمودند.

تربیت فرزندی برای آخرالزمان و نجات بشریت

در سال 255 تنها فرزند آن حضرت، مهدی موعود چشم به جهان گشود. این نوزاد مبارک که آخرین منجی و حجت الهی بر روی زمین است و تا به امروز بشریت از پرتو وجود مبارکش از پس پرده بهره می‌برد حاصل ازدواج امام حسن عسکری با بانویی عفیف به نام" ملیکه" است که از طرف پدر دختر یشوعا فرزند امپراطور روم شرقی بود، و از طرف مادر نوه شمعون از یاران مخصوص حضرت عیسی علیه السلام و وصی او بشمار می‌رفت. ملیکه یا نرجس خاتون به خانه امام حسن عسکری(ع) شد، امام هادی(ع) به خواهرش حکیمه فرمود: او را به خانه ببر و دستورات اسلامی را به او بیاموز، او همسر فرزندم حسن علیه السلام و مادر مهدی آل محمد(ص) خواهد بود، آنگاه به نرجس رو کرده و فرمود: "مژده باد ترا به فرزندی که سراسر جهان را با نور حکومتش پر از عدالت و دادگری کند، پس از آنکه پر از ظلم و جور شده باشد".

آری این چنین یک دختر پاک و دانا، آلودگی کاخ شاهان را رها کرد و در خط جد مادریش "شمعون" قرار گرفت و سرانجام به سعادت عظمای همسری حضرت امام حسن عسکری(ع) در آمد و لیاقت پر افتخار مادر حضرت قائم (عج ) را پیدا کرد. این بانوی با سعادت در سال 261 هجری و به روایتی قبل از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام از دنیا رفت و قبر شریفش در سامرا کنار قبر منور امام عسکری علیه السلام قرار گرفته است .امام قائم (عج ) از همین خاندان پاک در شب جمعه نیمه شعبان سال 255 هجری در زمان حکومت معتمد عباسی در سامرا متولد شد و هنگام شهادت پدر، پنج ساله بود. تولد آن حضرت را جز عده‌ای خاص نمی‌دانستند و برای نوع مردم مخفی بود، تا مبادا مورد گزند طاغوتیان غاصب و ستمگر زمان قرار گیرد.

ماجرای شهادت پدر امام عصر(عج)

سرانجام حکومت عباسی که از نفوذ و معنویت امام علیه السلام در جامعه نگران بود به همان شیوه دیرینه متوسل شد و آن حضرت را پنهانی مسموم ساخت. آن حضرت در سال 260 هجری قمری به شهادت رسید و در خانه خود در سامراء در کنار مرقد پدرش به خاک سپرده شدند.

وصایای مهم امام یازدهم به شیعیان

در پایان پیام و وصیتی که امام حسن عسکری(علیه السلام) خطاب به شیعیانشان فرمودند را به بهانه این مناسبت برای خود و دیگران متذکر می‌شویم:

آن حضرت فرمودند: "شما را به تقوای الهی، پرهیزگاری در دین، کوشش در راه خدا، راستگویی، ادای امانت به آنکه چیزی به شما سپرده است؛ خواه نیکوکار باشد و خواه بدکار، طول دادن سجده‌ها و رفتار خوب با همسایگان که پیامبر(ص) بدان مبعوث شده است سفارش می‌کنم.

در میان جماعت آنان (اهل سنت)، نماز بخوانید، مردگان آنها را تشییع کنید، از بیمارانشان عیادت کنید و حقوق آنان را بپردازید.

هنگامی که کسی از شما در دین پرهیزگار باشد، در گفته‌هایش راست بگوید، امانتداری درستکار باشد و با مردم خوش خُلقی کند، می‌گویند: او شیعه است و این مرا خشنود می‌کند.

از خدا بترسید و زینت ما باشید نه خار چشم ما، هر نیکی را به سمت ما آورید و هر زشتی را از ما دور کنید. هر خوبی که گفته می‌شود، در ماست و هر بدی که به ما نسبت داده می‌شود ما از آن دور هستیم. حق ما در کتاب خداوند، مخصوص و پیوند ما با رسول خدا(ص)آشکار و طهارت ما به وسیله پروردگار، عیان است. (به طوری که) کسی جز ما نمی‌تواند چنین ادعایی کند مگر دروغگو.

همواره نام خدا را به یاد آورید و مرگ را فراموش نکنید. پیوسته قرآن بخوانید و بر پیامبر(ص) صلوات بفرستید که صلوات بر پیامبر(ص)، 10 حسنه دارد. وصایای مرا حفظ کنید. شما را به خدا می‌سپارم و به شما سلام می‌رسانم.»




نوع مطلب :
برچسب ها : وصایای امام حسن عسگری، وصیت نامه امام حسن عسگری، زندگی نامه امام حسن عسگری، امام حسن عسگری، شهادت امام حسن عسگری، وصیت امام یازدهم به شیعیان، شهادت امام یازدهم، پدر امام زمان، زندگانی امام یازدهم، القاب امام حسن عسگری،

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 91
شهادت مظلومانه يازدهمين پيشواي شيعيان جهان ؛ حضرت امام 
حسن عسكری عليه السلام را به پيشگاه فرزند غائبشان ؛ 
امام عصر؛حضرت مهدي صاحب الزمان عجل الله تعالي
 و شيعيان آن امام تسلیت عرض مي كنيم



نوع مطلب :
برچسب ها : پیام تسلیت امام حسن عسگری، پیام تسلیت امام عسگری، اس ام اس تسلیت، تسلیت شهادت امام حسن عسگری، شهادت امام حسن عسگری، امام حسن عسگری،

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 93



نوع مطلب :
برچسب ها : حلول ماه، ماه ربیع الاول، اس ام اس تبریک، حلول ماه ربیع الاول،

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 69

نکته اصلی در مسئله نامحدود بودن ذات پاک خداوند و محدود بودن عقل وعلم و دانش ماست.

 او  وجودی است از هر نظر بی نهایت ، ذات او مانند علم و قدرت و همه صفاتش بی پایان و نامحدود است و از سوی دیگر ما و تمام آنچه به ما مربوط است اعم از علم و قدرت و حیات ما و زمان و مکانی که در اختیار داریم همه محدود است .

بنابراین ما با این همه محدودیت چگونه می توانیم به آن وجود نامحدود و صفاتش احاطه پیدا کنیم ؟ چگونه علم محدود ما می تواند از آن وجود نامحدود خبر دهد.

از یکسو رسیدن به کنه ذات و صفات یعنی آگاهی تفصیلی از او برای ما ممکن نیست واز سوی دیگر یک وجود بی نهایت از هر جهت مثل و مانندی ندارد و منحصر به فرد است چرا که اگر مثل و مانندی می داشت هر دو محدود بودند.

حال چگونه ما می توانیم به وجودی پی بریم که هیچگونه مثل و مانندی برای او سراغ نداریم ، و هر چه غیر او می بینیم ممکنات است و صفاتش با صفات واجب الوجود کاملاً متفاوت

نمی گوئیم ما از اصل وجود او آگاه نیستیم از علم و قدرت و اراده و حیات او بی خبریم بلکه می گوئیم ما یک معرفت اجمالی از همه این امور داریم و هرگز به عمق و باطن آن راه نمی یابیم و مرکب عقل همه فرزانگان عالم بدون استثناء در این راه لنگ است با به گفته شاعر :

          به عقل نازی حکیم تا کی                        به فکرت این ره نمی شود طی

          به کنه ذاتش خود برد پی                        اگر رسد خس به قعر دریا

در حدیثی از امام صادق (ع) چنین می خوانیم: « ادا انتهی الکلام الی الله فامسکوا».

«هنگامی که سخن به ذات  خدا می رسد سکوت کنید» یعنی درباره ذات او سخن نگوئید که عقل ها در آن جا حیران است و به جائی نمی رسد واندیشه در ذات نامحدود برای عقول محدود غیر ممکن است چرا که هر چه در اندیشه گنجد محدود است و خداوند محال است محدود گردد «گفته اند در ذات خدا فکر نکنید ولی صفات خدا بلامانع است » به تعبیری روشن تر هنگامی که به جهان هستی واین همه شگفتی ها و موجودات بدیع ، با آن ظرافت و در عین حال عظمت می نگریم و یا حتی نگاهی به وجود خود می کنیم اجمالاً می فهمیم که خالق و آفریدگار و مبدئی دارد این همان علم اجمالی است که آخرین مرحله قدرت شناخت انسان درباره خداست ( منتهی هر چه به اسرار هستی آگاه تر شویم به عظمت او آشناتر و در مسیر معرفت اجمالی او قوی تر خواهیم شد ) اما هنگامی که از خود می پرسیم او چیست ؟ و چگونه است؟ و دست به سوی حقیقت ذات پاک او دراز می کنیم چیزی جز حیرت و سرگردانی نصیبمان نمی شود و این است که می گوئیم راه به سوی او کاملاً باز است و در عین حال راه کاملاً بسته است.

می توان این مسئله را با یک مثال روشن ساخت و آن این که همه ما به روشنی می دانیم که نیرویی به نام جاذبه وجود دارد چرا که هر چیزی رها شود سقوط می کند به سوی زمین جذب می شود و اگر این جاذبه نبود آرامش و قراری برای موجودات روی زمین وجود نداشت .

آگاهی بر وجود جاذبه چیزی نیست که مخصوص دانشمندان باشد حتی اطفال و کودکان خردسال نیز آن را به خوبی درک می کنند ولی حقیقت جاذبه چیست آیا امواج نامرئی یا ذرات ناشناخته و یا نیرویی دیگر است؟ و عجیب این که نیروی جاذبه بر خلاف نور که سریع ترین حرکت را در جهان مادی دارد ولی در عین حال به هنگام انتقال در فضا گاهی برای رسیدن از یک نقطه با نطقه دیگر میلیونها سال وقت لازم است اما نیروی جاذبه گویی در یک لحظه از هر نقطه ای از جهان به نقطه دیگر منتقل می گردد و یا حداقل سرعتی دارد بالاتر از آنچه تاکنون شنیده ایم این چه نیرویی است که این آثار را دارد؟ حقیقت ذات آن چگونه است؟ هیچ کس پاسخ روشنی برای آن ندارد جایی که درباره نیروی جاذبه که یکی از مخلوقات است علم و آگاهی ما نسبت به آن تنها جنبه اجمالی دارد و از علم تفسیلی به کلی دوریم چگونه می توان درباره خالق جهان ماده و ماورای ماده که وجودی است بی نهایت در بی نهایت ، انتظار داشته باشیم که از کنه ذاتش با خبر شویم ؟ ولی با این حال او را همه جا حاضر و ناظر و همواره هر موجودی در جهان مشاهده می کنیم .




نوع مطلب :
برچسب ها : ذات خدا، درک ذات خدا، ذات خالق، خدا چیست، درک خدا، خدا مخلوق نیست، ذات نا محدود خدا، تفکر در ذات خدا، محدود و نامحدود،

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 63
چهارشنبه 04 دي 1392 :: 16:27
اگر این قرآن را بر کوه نازل می کردیم ، او را از ترس خدا خاشع و متلاشی شده می دیدی. حشر آیه ۲۱ ما انسان را آفریدیم و وسوسه‏هاى نفس او را مى‏دانیم، و ما از شاهرگ (او) به او نزديكتريم ! ق آیه ۱۶ بسا چیزى را ناخوش داشته باشید كه آن به سود شماست و بسا چیزى را دوست داشته باشید كه به زیان شماست، و خدا مى‏داند و شما نمى‏دانید. بقره آیه ۲۱۶ و چون بندگان من از تو در باره‏ى من بپرسند،بگو که من نزديکم و به ندای کسی که مرا بخواند پاسخ می دهم . بقره آیه ۱۸۶ نیکوکار کسی است که به خدای عالم و روز قیامت و فرشتگان و کتاب آسمانی و پیغمبران ایمان آرد و دارائی خود را در راه دوستی خدا به خویشاوندان و یتیمان و فقیران و رهگذاران و گدایان بدهد و هم خود را در آزاد کردن بندگان صرف کند و نماز بپا دارد و زکات مال به مستحق برساند و با هر که عهد بسته به موقع خود وفا کند و در کار زار و سختیها صبور و شکیبا باشد و بوقت رنج و تعب صبر پیشه کند کسانیکه بدین اوصاف آراسته اند آنها به حقیقت راستگویان و آنها پرهیزکارانند. بقره آیه ۱۷۷ اى کسانى که ایمان آورده‏اید، از صبر و نماز کمک بگیرید که خداوند با صابران است.بقره آیه ۱۵۳ آیا ندانسته ای که خدا آنچه را که در آسمانها و آنچه را که در زمین است می داند؟ هیچ گفتگوی محرمانه ای میان سه تن نیست مگز اینکه او چهارمین آنهاست، و نه میان پنج تن مگر اینکه او ششمین آنهاست، و نه کمتر از این و نه بیشتر . مگر اینکه هر کجا باشند او با آنهاست. آنگاه روز قیامت آنان را به آنچه کرده اند آگاه خواهد گردانید. زیرا خدا به هر چیزی داناست. مجادله آیه ۷ مرا بخوانید تا به شما پاسخ دهم . غافر آیه ۶۰ خدایی جز او نیست، پس از درگاه او به کجا می روید؟ زمر آیه ۶ اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده‏اید! از رحمت خداوند نومید نشوید كه خدا همه گناهان را مى‏آمرزد، زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است. زمر آیه ۵۳ آيا خدا براي بنده اش كافي نيست؟ زمر آیه ۳۶ اگر می خواهید مخاطبان به سوی شما جذب شوند، ابتدا به خودتان بپردازید! روح خشک و سنگین و بی لطافت، هیچ گاه در امر تربیت موفق نمی شود . مهربانی، دلسوزی و رقت قلب را در خود بپرورید تا مردم بی آن که شما متوجه شوید، در اطراف شما جمع گردند. آل عمران آیه ۱۵۹ قطعا بدترین جنبندگان نزد خداوند، کرها و لالهایی هستند که نمی اندیشند. انفال آیه ۲۲ چرا ما به خدا و آنچه از حق به ما رسيده است‏، ايمان نياوريم‏،در حالى كه آرزو داريم پروردگارمان ما را در زمره صالحان قرار دهد؟! مائده آیه ۸۴ بندگان رحمان‏ (خاص خداوند) ،كسانى هستند كه با آرامش و بى‏تكبّر بر زمين راه مى‏روند؛وهنگامى كه جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گويند)، به آنها سلام مى‏گويند (و با بى‏اعتنايى و بزرگوارى مى‏گذرند)؛ فرقان آیه ۶۳ از رحمت خدا مایوس نشوید،که تنها گروه کافران، از رحمت خدا مایوس مى‏شوند! یوسف آیه ۸۷ تمام اعمالی که انجام می دهیم، حتی اگر ذره ای و مثقالی باشد، به خودمان باز می گردد و بازتابش آنها را در زندگی خواهیم دید. زلزال آیه ۷ فرارسیدن قیامت در (بر اهل) آسمانها و زمین، سنگین و دشوار و گران است، فرا نرسد شما را مگر به یکباره و ناگاه و بدون آنکه شما را خبر دهد. اعراف آيه 187 او كسى است كه (روح) شما را در شب (به هنگام خواب) مى‏گیرد; و از آنچه در روز كرده‏اید، با خبر است; سپس در روز شما را (از خواب) برمى‏انگیزد; و (این وضع همچنان ادامه مى‏یابد) تا سرآمد معینى فرا رسد; سپس بازگشت شما به سوى اوست; و سپس شما را از آنچه عمل مى‏كردید، با خبر مى‏سازد. انعام آیه ۶۰ دلها به یاد خدا آرام میگیرد. رعد آیه ۲۷ بدانيد زندگي دنيا تنها بازي و سرگرمي، و تجمل پرستي و تفاخر در ميان شما و افزون طلبي در اموال و فرزندان است . حدید آیه ۲۰ ما آيات (خود) را براي شما بيان كرديم شايد انديشه كنيد... حدید آیه ۱۷ بدانید که زندگی دنیا بازی و سرگرمى و آرايش و فخرفروشى شما به یکدیگر و رقابت در افزایش اموال و فرزندان است . همانند باراني كه محصولش كشاورزان را در شگفتي فرو مي‏برد ، سپس خشك مي‏شود به گونه‏اي كه آن را زرد رنگ مي‏بيني،‌سپس خس و خاشاک گردد ... زندگانى دنيا جز كالاى فريبنده نيست. حدید آیه ۲۰ در روی زمین به تکبر راه مرو که نمی توانی زمین را بشکافی و هرگز قامتت به بلندای کوهها نمی رسد. اسراء آیه ۳۷ بندگان خاص خداوند رحمان‏،كسانى هستند كه با آرامش و بى‏تكبّر بر زمين راه مى‏روند؛وهنگامى كه جاهلان آنها را مخاطب سازند [و سخنان نابخردانه گويند]، به ملايمت پاسخ مى‏دهند. فرقان آيه ۶۳ در آنچه خداوند بر تو بخشيده است، سراى آخرت را بجوى و سهم خود را از دنيا فراموش مكن و همانگونه كه خدا به تو نيكي كرده است نيكي كن و هرگز فساد در زمين منما كه خدا مفسدان را دوست ندارد. قصص آیه ۷۷ و هرگاه نعمت و رحمتى به انسان بچشانيم و سپس آن را از او برگيريم او مأيوس و نوميد مى‏شود و به كفران و ناسپاسى بر مى‏خيزد. هود آیه ۹ آيا كسى كه در دل شب به طاعت خدا و سجده و قيام بسر برد و از آخرت ، هراسناك ، و به رحمت حق اميدوار باشد، با كسى كه در كفر و گناه است يكسان است ؟ زمر آیه ۹ آيا وقت آن نرسيده است كه دلهاي مؤمنان در برابر ذكر خدا و آنچه از حق نازل شده است خاشع گردد؟ و مانند كساني نباشند كه قبلا به آنها كتاب آسماني داده شد، سپس زماني طولاني بر آنها گذشت آنگاه دلهايشان سخت شد و بسيارى از آنان نافرمان بودند. حدید آیه ۱۶ بگو ای بندگان من که بر خود زیاده روی روا داشتید از رحمت خدا نا امید نشوید در حقیقت خداوند تمام گناهان را می امرزد که او خود امرزنده و مهربان است . زمر آیه ۵۳ از رحمت خدا نا امید مباشید که جز کافر هیچ کس از رحمت خدا نا امید نیست. یوسف آیه ۸۷ پس به ياد من باشيد تا به ياد شما باشم. بقره آيه ۱۵۲ كسانى كه ايمان آورده‏اند و ايمانشان را به شرك نيالوده‏اند،امنيت مال آنها است، و آنها هدايت يافتگانند. انعام آیه ۸۲ سوگند به نفس و آن كس كه آن را درست كرد سپس پليدكارى و پرهيزگارى‏اش را به آن الهام كرد كه هر كس آن را پاك گردانيد قطعا رستگار شد و هر كه آلوده‏اش ساخت قطعا درباخت شمس آیه ۷-۱۰ ای کسانی که ایمان آورده اید! اموال و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل نکند و کسانی که چنین کنند زیانکارانند. منافقون آیه ۹ خداست که شما را از آن تاريکي‌ها نجات می دهد (گاهي که او را به تضرع و زاري و از باطن قلب مي‌خوانيد) و از هر اندوهي مي‌رهاند، باز هم به او شرک مي‌آوريد! انعام آیه ۶۴ اگر از اين کافران مشرک سؤال کني که آسمانها و زمين را که آفريده و خورشيد و ماه مسخر فرمان کيست؟ به يقين جواب دهند که خدا (آفريده)، پس چگونه (با اين اقرار، از توحيد و معرفت خدا) رويگردان مي‌شوند؟ عنکبوت آیه ۶۱ كار دين به اجبار نيست تحقيقا كار هدايت و ضلالت بر همه كس روشن گرديد.پس هر كس از راه كفر و سركشي برگردد و به راه ايمان گرايد به رشته محكم و استواري چنگ زده كه هرگز نخواهد گسست. بقره آيه ۲۵۶ آن خدايي که آدمي را از خون بسته (که تحول نطفه است) بيافريد. بخوان و (بدان که) پروردگار تو کريم‌ترين کريمان عالم است. آن خدايي که بشر را علم نوشتن به قلم آموخت. به آدمي آنچه را که نمي‌دانست تعليم داد. راستي که انسان سرکش و مغرور مي‌شود. چون که خود را در غنا و دارايي ببيند. علق آیه ۲- ۷ اين زندگاني چند روزه دنيا افسوس و بازيچه‌اي بيش نيست، عنکبوت آیه۶۴ و هرگز عهد الهی را با قیمت کم معامله نکنید. نحل آیه ۹۵ آیا مردم فکر می کنند همین که بگویند "ایمان آوردیم"به حال خود رها می شوند و آزمایش نخواهند شد؟! عنکبوت آیه ۲ او شنوا (ي دعاي محتاجان) و دانا (به احوال بندگان) است. عنکبوت آیه ۶۰ پس (بدان که به لطف خدا) با هر سختي البته آساني هست. شرح آیه ۵ بندگان مرا آگاه ساز که من بسيار آمرزنده و مهربانم. حجر آیه ۴۹ مؤمنان بايد تنها بر خدا توکل کنند. آل عمران آیه ۱۶۰ خدا به سر منزل سعادت و سلامت مي‌خواند و هر که را مي‌خواهد به راه مستقيم هدايت مي‌کند. یونس آیه ۲۵ خداوند بدين روشني آيات خود را براي شما بيان کند، باشد که تفکر نموده و عقل خود به کار بنديد، بقره آیه ۲۱۹ بار پروردگارا، دلهاي ما را به باطل ميل مده پس از آنکه به حق هدايت فرمودي و به ما از لطف خود رحمتي عطا فرما، که تويي بسيار بخشنده (بي‌منّت). آل عمران آیه ۸ کسی که دیدار پروردگارش را تمنامی کند ،‌عمل صالح بجای بیاورد و در عبادت پروردگارش هیچ کس را شریک قرار ندهد .کهف آیه ١١٠ زندگانی دنیا چیزی جز متاع فریبنده نیست . آل عمران آیه ۱۸۵ از آنچه به شما روزی داده ایم پیش از آنکه روزی فرا رسد که نه معامله ای وجود دارد و نه دوستی و شفاعت ، انفاق کنید. بقره آیه ٢۴۵ بگو مرگی که از آن فرار می کنید ؛حتما شما را در خواهد یافت .سپس به سوي كسي كه از پنهان و آشكار با خبر است برده مي‏شويد و شما را از آنچه انجام مي‏داديد خبر مي‏دهد. جمعه آیه ٨


نوع مطلب :
برچسب ها : آیات قرآن، سوره یوسف آیه ی 87، سوره حدید،

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 51
در داستان جالبى از امیر المومنین حضرت على(علیه السلام ) به این مضمون نقل شده است که روزى رو به سوى مردم کرد و فرمود: به نظر شما امید بخش ترین آیه قرآن کدام آیه است ؟ بعضى گفتند آیه "ان الله لا یغفر ان یشرک به و یغفر ما دون ذلک لمن یشاء"(خداوند هرگز شرک را نمى بخشد و پائین تر از آن را براى هر کس که بخواهد مى بخشد) سوره نساء آیه 48 امام فرمود: خوب است ، ولى آنچه من میخواهم نیست ، بعضى گفتند آیه "و من یعمل سوء او یظلم نفسه ثم یستغفرالله یجد الله غفورا رحیما" (هر کس عمل زشتى انجام دهد یا بر خویشتن ستم کند و سپس از خدا آمرزش بخواهد خدا را غفور و رحیم خواهد یافت) سوره نساء آیه 110 امام فرمود خوبست ولى آنچه را مى خواهم نیست . بعضى دیگر گفتند آیه "قل یا عبادى الذین اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا انه هو الغفورالرحیم" (اى بندگان من که دراثر گناه، بر خویشتن زیاده روی کرده اید، ازرحمت خدا مایوس نشوید در حقیقت ‏خدا همه گناهان را مى‏آمرزد که او خود آمرزنده مهربان است) سوره زمرآیه53 امام فرمود خوبست اما آنچه مى خواهم نیست ! بعضى دیگر گفتند آیه "و الذین اذا فعلوا فاحشة او ظلموا نفسهم ذکروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من یغفر الذنوب الا الله" (پرهیزکاران کسانى هستند که هنگامى که کار زشتى انجام مى دهند یا به خود ستم مى کنند به یاد خدا مى افتند، از گناهان خویش آمرزش مى طلبند و چه کسى است جز خدا که گناهان را بیامرزد) سوره آل عمران آیه135 باز امام فرمود خوبست ولى آنچه مى خواهم نیست . در این هنگام مردم از هر طرف به سوى امام متوجه شدند و همهمه کردند فرمود: چه خبر است اى مسلمانان ؟ عرض کردند: به خدا سوگند ما آیه دیگرى در این زمینه سراغ نداریم . امام فرمود: از حبیب خودم رسول خدا شنیدم که فرمود: امید بخش ترین آیه قرآن این آیه است "واقم الصلوة طرفى النهار و زلفا من اللیل ان الحسنات یذهبن السیئات ذلک ذکرى للذاکرین" سوره هود آیه 114 و فرمود: اى على! آن خدایى که مرا به حق مبعوث کرده و بشیر و نذیرم قرار داده یکى از شما که برمى‏خیزد براى وضو گرفتن، گناهانش از جوارحش مى‏ریزد، و وقتى به روى خود و به قلب خود متوجه خدا مى‏شود از نمازش کنار نمى‏رود مگر آنکه از گناهانش چیزى نمى‏ماند، و مانند روزى که متولد شده پاک مى‏شود، و اگر بین هر دو نماز گناهى بکند نماز بعدى پاکش می‏کند، آن گاه نمازهاى پنجگانه را شمرد بعد فرمود: یا على جز این نیست که نمازهاى پنجگانه براى امت من حکم نهر جارى را دارد که در خانه آنها واقع باشد، حال چگونه است وضع کسى که بدنش آلودگى داشته باشد، و خود را روزى پنج نوبت در آن آب بشوید؟ نمازهاى پنجگانه هم به خدا سوگند براى امت من همین حکم را دارد.


نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 10
تعداد بازدید مطلب : 59
* تفسير آيات بر طبق تفسير نور جناب حجه الاسلام قرائتي (گزيده نكاتگزیده نکات و پيامهايگزیده پیامها آيات كلام الله مجيد) * يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا تَدَايَنْتُمْ بِدَيْنٍ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى فَاكْتُبُوهُ وَلْيَكْتُبْ بَيْنَكُمْ كَاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَلا يَأْبَ كَاتِبٌ أَنْ يَكْتُبَ كَمَا عَلَّمَهُ اللَّهُ فَلْيَكْتُبْ وَلْيُمْلِلِ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ وَلْيَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ وَلا يَبْخَسْ مِنْهُ شَيْئًا فَإِنْ كَانَ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ سَفِيهًا أَوْ ضَعِيفًا أَوْ لا يَسْتَطِيعُ أَنْ يُمِلَّ هُوَ فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُ بِالْعَدْلِ وَاسْتَشْهِدُوا شَهِيدَيْنِ مِنْ رِجَالِكُمْ فَإِنْ لَمْ يَكُونَا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَامْرَأَتَانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَدَاءِ أَنْ تَضِلَّ إِحْدَاهُمَا فَتُذَكِّرَ إِحْدَاهُمَا الأخْرَى وَلا يَأْبَ الشُّهَدَاءُ إِذَا مَا دُعُوا وَلا تَسْأَمُوا أَنْ تَكْتُبُوهُ صَغِيرًا أَوْ كَبِيرًا إِلَى أَجَلِهِ ذَلِكُمْ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ وَأَقْوَمُ لِلشَّهَادَةِ وَأَدْنَى أَلا تَرْتَابُوا إِلا أَنْ تَكُونَ تِجَارَةً حَاضِرَةً تُدِيرُونَهَا بَيْنَكُمْ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَلا تَكْتُبُوهَا وَأَشْهِدُوا إِذَا تَبَايَعْتُمْ وَلا يُضَارَّ كَاتِبٌ وَلا شَهِيدٌ وَإِنْ تَفْعَلُوا فَإِنَّهُ فُسُوقٌ بِكُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ وَيُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (٢٨٢) 282. O ye who believe! when ye Deal with Each other, In transactions involving future obligations In a fixed period of time, reduce them to writing let a scribe write down faithfully As between the parties: let not the scribe refuse to write: As Allah has taught him, so let Him write. let Him who incurs the liability dictate, but let Him fear His Lord Allah, and not diminish aught of what He owes. if They party liable is mentally deficient, or weak, or unable Himself to dictate, let His guardian dictate faithfully, and get two witnesses, out of your own men, and if there are not two men, then a man and two women, such As ye choose, for witnesses, so that if one of them errs, the other can remind her. the witnesses should not refuse when They are called on (for evidence). Disdain not to reduce to writing (your contract) for a future period, whether it be small or big: it is juster In the sight of Allah, more suitable As evidence, and more convenient to prevent doubts among yourselves but if it be a transaction which ye carry out on the spot among yourselves, there is no blame on you if ye reduce it not to writing. but take witness whenever ye make a commercial contract; and let neither scribe nor witness suffer harm. if ye do (Such harm), it would be wickedness In you. so fear Allah. for it is god that teaches you. and Allah is well acquainted with all things. 282- اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هنگامى كه بدهى مدّت دارى (بر اثر وام يا معامله ) به يكديگر پيدا مى كنيد، آنرا بنويسيد. و بايد نويسنده اى در ميان شما به عدالت (سند را) بنويسد. كسى كه قدرت بر نويسندگى دارد، نبايد از نوشتن خوددارى كند، همانطور كه خدا به او تعليم داده است . پس ‍ بايد او بنويسد و آن كس كه حقّ بر ذمّه او (بدهكار) است املا كند و از خدايى كه پرورگار اوست بپرهيزد و چيزى از آن فروگذار ننمايد. و اگر كسى كه حقّ بر ذمّه اوست ، سفيه يا (از نظر عقل ) ضعيف و يا (به جهت لال بودن ) توانايى بر املا كردن ندارد، بايد ولىّ او (بجاى او) با رعايت عدالت (مدّت و مقدار بدهى را) املا كند و دو نفر از مردان را (بر اين حقّ) شاهد بگيرد و اگر دو مرد نبودند، يك مرد و دو زن از گواهان ، از كسانى كه مورد رضايت و اطمينان شما هستند (انتخاب كنيد) تا اگر يكى از آنان فراموش كرد، ديگرى به او يادآورى كند. و شهود نبايد به هنگامى كه آنها را (براى اداى شهادت ) دعوت مى كنند خوددارى نمايند. و از نوشتن (بدهى هاى ) كوچك يا بزرگِ مدّت دار، ملول نشويد (هر چه باشد بنويسيد،) اين در نزد خدا به عدالت نزديكتر و براى اداى شهادت استوارتر و براى جلوگيرى از شك و ترديد بهتر مى باشد، مگر اينكه تجارت و داد و ستد نقدى باشد كه در ميان خود دست به دست مى كنيد كه ايرادى بر شما نيست كه آنرا ننويسيد. و هنگامى كه خريد و فروش (نقدى ) مى كنيد، (باز هم ) شاهد بگيريد و نبايد به نويسنده و شاهد (به خاطر حقّگويى ) زيانى برسد (و تحت فشار قرار گيرد) و اگر چنين كنيد از فرمان خداوند خارج شده ايد و از خدا بپرهيزيد و خداوند (راه درست زندگى را) به شما تعليم مى دهد وخداوند به هر چيزى داناست . 282. les croyants! quand vous contractez une dette à échéance déterminée, mettez-la en écrit; et qu'un scribe l'écrive, entre vous, en toute justice; un scribe n'a pas à refuser d'écrire selon ce qu'Allah Lui a enseigné; qu'il écrive donc, et que dicte le débiteur: qu'il craigne Allah son Seigneur, et se garde d'en rien diminuer. Si le débiteur est gaspilleur ou faible, ou incapable de dicter lui-même, que son représentant dicte alors en toute justice. Faites-en témoigner par deux témoins d'entre vos hommes; et à défaut de deux hommes, un homme et deux femmes d'entre ceux que vous agréez comme témoins, en sorte que Si l'une d'elles s'égare, l'autre puisse Lui rappeler. et que les témoins ne refusent pas quand ils sont appelés. ne vous lassez pas d'écrire la dette, Ainsi que son terme, qu'elle soit petite ou grande: C'est plus équitable auprès d'Allah, et plus droit pour le témoignage, et plus susceptible d'écarter les doutes. mais s'il s'agit d'une marchandise présente que vous négociez entre vous: dans ce cas, il n'y a pas de péché à ne pas l'écrire. mais prenez des témoins Lorsque vous faites une transaction entre vous; et qu'on ne fasse aucun tort à aucun scribe ni à aucun témoin. Si vous le faisiez, cela serait une perversité en vous. et craignez Allah. alors Allah vous enseigne et Allah est Omniscient. گزیده نکاتبزرگترين آيه ى قرآن ، اين آيه است كه درباره ى مسائل حقوقى ونحوه ى تنظيم اسناد تجارى مى باشد. اين آيه نشانه ى دقّت نظر وجامعيّت اسلام است كه در دوره جاهليّت و در ميان مردمى عقب افتاده ، دقيق ترين مسائل حقوقى را طرح كرده است . كلمه «تداينتم » از «دَين » به معناى بدهى ، شامل هرگونه معامله غير نقدى ، وام و خريد سَلَف مى شود. اگر دقّت در حفظ حقوق فردى ضرورى است ، حفظ بيت المال بمراتب ضرورى تر است ! از فرمان نوشتن ، معلوم مى شود كه اسناد تنظيم شده اى كه همراه با گواهى عادل باشد، قابل استشهاد است . از اين آيه استفاده مى شود كه جامعه اسلامى بايد يكديگر را در حفظ حقوق حمايت كنند. زيرا هر معامله اى ، نياز به كاتب و چند شاهد دارد. در زمانى كه در تمام جزيرة العرب به گفته مورخان ، 17 باسواد بيشتر نبوده ، اين همه سخن از نوشتن ، نشانه ى توجّه اسلام به علم وحفظ حقوق است . گزیده پیامهابراى حفظ اعتماد و خوش بينى به همديگر و آرامش روحى طرفين و جلوگيرى از فراموشى ، انكار و سوءظنّ، بايد بدهى ها نوشته شود. اهل هر فن وحرفه اى مسئوليّت ويژه دارد، كسى كه قلم دارد بايد براى مردم بنويسد. بدهكار، هنگام املاى قرارداد بايد خدا را در نظر بگيرد و چيزى را فروگذار نكند و تمام خصوصيّات بدهى را بگويد. تدوين قانون بايد به گونه اى باشد كه حقّ ناتوان ضايع نشود. اگر بدهكار، سفيه يا ضعيف و ناتوان و يا گنگ و لال بود، سرپرست و ولىّ او متن قرارداد را بگويد و كاتب بنويسد. مردان ، در گواه شدن وگواهى دادن بر زنان مقدّم مى باشند. هر كدام از مردها به تنهايى مى توانند شاهد باشند، ولى اگر شاهد يك مرد و دو زن بود، آن دو زن به اتفاق هم اداى شهادت كنند. كاتب و شاهد در امان هستند و نبايد به خاطر حقّ نوشتن و حقّ گفتن مورد آزار و اذيّت يكى از طرفين قرار گيرند. كاتب وشاهد حقّ ندارند سند را به گونه اى تنظيم كنند كه به يكى از طرفين ضررى وارد شود. خداوند تمام نيازهاى مادّى و معنوى شما را مى داند و بر اساس آن ، احكام و قوانين را براى شما بيان مى كند. قانون گذار بايد آگاهى عميق و گسترده داشته باشد. التماس دعا


نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 43
واژه "اربعین" در متون دینی و مجموعه های حدیثی از ارزش والایی برخوردار است؛ آثار حفظ 40 حدیث، اخلاص عمل در 40 روز و دعای عهد در 40 صبح، کمال عقل در 40 سالگی، دعا برای 40 مؤمن، شهادت 40 مؤمن برای میت، برگزاری عبادت در 40 شب چهارشنبه برای دیدار حضرت ولیعصر(عج) و بعثت اغلب انبیا در 40 سالگی، از جمله مواردی است که ارزش و جایگاه این اصطلاح اسلامی و عرفانی را مشخص می سازد. "اربعین" از اعدادى است که در اِعراب، به جمع مذکر سالم شبیه است یعنى در حالت رفعى "اربعون" و در حالت نصبى و جرّى "اربعین" به ‌کار مى ‌رود. اربعین در چهار آیه قرآن کریم و در سه موضوع این واژه در چهار آیه قرآن کریم و مرتبط با سه موضوع دیده مى ‌شود: 1- در آیه ‌15 احقاف از 40 سالگى انسان یاد‌شده و اینکه خداوند به همه انسانها درباره نیکى به پدر و مادر سفارش کرده است اما فقط نیکوکاران به این سفارش الهى عمل و به پدر و مادر خود نیکى مى‌ کنند و این نیکى را تا رسیدن به رشد کامل خود و رسیدن به 40 سالگى ادامه مى ‌دهند؛ آنگاه در 40 سالگى دعا مى ‌کنند و از خدا توفیق مى‌طلبند تا در برابر نعمتهایى که خود و پدر و مادرشان از آن برخوردار بوده‌اند، شکرگزار او باشند. 2- در آیه‌26 سوره مائده از 40 سال ممنوعیت ورود بنى ‌اسرائیل به سرزمین مقدس و 40 سال سرگردانى آن‌ها در قطعه ‌اى از زمین خبر داده است: «قالَ فَاِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَیهِم اَربَعینَ سَنَةً یَتیهونَ فِى الاَرضِ فَلا‌تَأسَ عَلَى القَومِ الفـسِقین». این ممنوعیت پس از آن بود که موسى(ع) به قومش براى ورود به سرزمین مقدس فرمان داد اما بنى ‌اسرائیل به این دلیل که در آنجا مردمى جبارند، از اطاعت موسى(ع) سر باز زدند و گفتند: تا آنان از آنجا بیرون نروند، ما هرگز وارد آن شهر نمى‌شویم. 3- آیه ‌51 سوره بقره نیز از میقات 40 شبه موسى(ع) خبر مى‌ دهد: «و‌اِذ واعَدنا موسى اَربَعینَ لَیلَةً» که در آیه ‌142 سوره اعراف به این صورت تفصیل داده شده است: «و ‌وعَدنا موسى ثَلـثینَ لَیلَةً و اَتمَمنـها بِعَشر فَتَمَّ میقـتُ رَبِّهِ اَربَعینَ لَیلِةً». مفسران برآنند که آن 40 شب در 30 شب ذى ‌القعده و دهه اول ذى ‌الحجه بوده است چنانکه روایاتى از امام‌صادق(ع) نیز بر این تعیین دلالت دارد اما "آلوسى" بدون استناد به دلیلى، این احتمال را که میقات در 30 روز ذى الحجه و دهه اول محرم بوده نیز نقل کرده است؛ میقات 40 روز و 40 شبه موسى در تورات آمده است. به هر تقدیر، "اربعین" از اصطلاحات رایجی است که در متون اسلامی کاربرد زیادی دارد، مثلاً در برخی از روایات به عنوان نماد کمال، حدی برای تصفیه باطن و ... قلمداد شده است که در این نوشتار به مناسبت روز اربعین شهادت امام حسین(ع) برخی از موارد کاربرد این واژه ارزشمند که در فرهنگ اسلامی به مناسبتهای گوناگون از آن یاد شده و گاهی پیامهای اخلاقی و دستورهای الهی با آن همراه شده، با اشاره به 30 نکته بیان می شود. 1- شهادت 40 مؤمن امام صادق(ع) فرمود: "هرگاه یکی از اهل ایمان بمیرد و بر جنازه او 40 نفر از مؤمنین حضور یابند و گواهی دهند که پروردگارا! ما به جز خوبی و نیکی از این شخص ندیده ایم و تو از ما داناتر هستی"، خداوند متعال می فرماید: "من نیز شهادت شما را پذیرفتم و آنچه از بدیها و گناهان از او می دانستم که شما بی اطلاع بودید، همه را بخشیدم ." 2- دعا برای 40 مؤمن پیشوای ششم امام جعفر صادق(ع) یکی از مهمترین عوامل استجابت دعا را تقدیم دیگر مؤمنین در هنگام دعا می داند . آن حضرت می فرماید: "هر کس 40 نفر از مؤمنین را در دعا کردن بر خود مقدم بدارد، سپس حاجات خود را بطلبد، دعای او به اجابت خواهد رسید." آن حضرت تأکید می فرماید: "که اگر این گونه دعا کردن در نماز شب و بعد از آن باشد، تاثیر بیشتری خواهد داشت." همچنین دعا کردن 40 مؤمن در قنوت نماز "وتر" در دل شبهای تار، اجابت دعا را نزدیکتر و سریعتر می کند. ادامه مطلب × نوشته شده توسط حسن تبار | نظر 7 همسر حضرت عباس (ع) که بود؟ همسر حضرت عباس (ع) که بود و آیا ایشان فرزند هم داشتند و آنها در کربلا بودند؟ چگونه از دنیا رفتند؟ حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام و روحی فداه، با دختری به نام «لبابه» ازدواج نمود. لبابه، دختر «عبیدالله بن عباس»، پسر عموی پیامبر اعظم (صلوات الله علیه و آله) بود. مادر لبابه، «ام حکیم جویری» نام داشت که «دختر خالد بن قرظ کنانی» بود. نه تنها پدر و مادر لبابه هر دو اهل ایمان و فضل بودند، بلکه شخص خانم لبابه نیز از با تربیتی که در خانه والدین و سپس خانه‌ی حضرت عباس (ع) یافته بود، خود از بزرگان اهل فضیلت به شمار می‌آمد. ظاهراً آن حضرت در سن بیست سالگی با خانم لبابه ازدواج کردند. حاصل این ازدواج دو پسر به نام‌های «عبیدالله و فضل» بود و البته در برخی تواریخ از دو فرزند دیگر به نام‌های «محمد و قاسم» نیز نام برده‌اند. و اسنادی دال بر شهادت محمد در کربلا وجود دارد. و برخی اقوال دیگر تأکید دارند که فرزندان ایشان هیچ کدام در کربلا حضور نداشتند. هیچ سندی دال بر این که همسر ایشان در کربلا حضور داشته باشد نیز وجود ندارد، مضافاً بر این که نام ایشان جزء اسرای کربلا نیز ثبت نگردیده است. بنا بر اسناد تاریخی، لبابه سال‌ها پس از شهادت همسرش، به عقد فرزند امام حسن علیه‌السلام به نام «زید» درآمد و از این ازدواج فرزند دختری به نام «نفیسه» به دنیا آمد و برخی اقوال فرزندی به نام «حسن» را حاصل دیگر این ازدواج می‌دانند و معتقدند «حسن بن زید» فرزند حضرت عباس (ع) نیست، بلکه نوه‌ی امام حسن علیه السلام است. در هر حال در اقوال مستند تاریخی آمده است: عبید الله فرزند عباس که کنیه اش ابومحمد بود، شخصیتی با کمال ، ورع ، سخی، شجاع و بامروت به حساب می آمد که در سن 55 سالگی درگذشت و فرزندان حضرت عباس نسبشان به او می رسد. و ملاقات ایشان با امام سجاد علیه‌السلام نیز دلیل دیگری بر زنده بودن این فرزند پس از واقعه‌ی کربلا دارد. یکی از فرزندان عبیدالله، ابو محمد حسن اکبر می‌باشد که از علما و محدثان بزرگ اسلام است. او دارای 8 پسر بود که پراکنده شدن آنها در سرزمین مختلف اسلامی چون: حجاز، مصر، فارس، بغداد، بصره، شام، مغرب، سمرقند و یمن، سبب گردید تا اولاد و نسل آن حضرت در کشورهای مختلف گسترش یابد و بسیاری از آنان نیز از شخصیت‌های برجسته‌ی علمی، سیاسی، قضایی و ... بوده‌اند. بر اساس اسناد تاریخی، عبیدالله در سن 55 سالگی از دنیا رفت، اما از تاریخ رحلت خانم لبابه،‌ اطلاع دقیقی نداریم. × نوشته شده توسط حسن تبار | نظر بدهید آیا امام حسین با علم به شهادت به کربلا رفت؟ پاسخ آیت الله جوادی آملی به یک سؤال: آیا امام حسین با علم به شهادت به کربلا رفت؟ حضرت آیت الله جوادی آملی به پرسشی در خصوص این که؛ اگر امام حسین(ع) علم به شهادت خود داشتند، چرا به کربلا رفتند؟ و اگر علم نداشتند، پس روایاتی که دلالت بر علم ائمه(ع) دارد را چگونه باید توجیه کرد؟ پاسخ گفتند. پاسخ حضرت آیت الله جوادی آملی در خصوص علم امام حسین(ع) به شهادت آن حضرت در کربلا به شرح ذیل است. پاسخ: الف: گاهی شرایط به گونه ای است که آدمی، بناچار برای رسیدن به مقصد و مقصود خویش، هر کاری انجام می دهد؛ حتی اگر بداند به مرگ او می انجامد. رزمندگان اسلام که در دوران دفاع مقدس، برای عبور از میدان مین، بر هم سبقت می گرفتند، می دانستند سرانجام داوطلب شدن و سبقت گرفتن برای رفتن به میدان مین، شهادت آنان است، لیکن چون می دانستند برای دفاع از نظام اسلامی، چاره ای جز این نیست، پا در این میدان بی بازگشت می گذاشتند. حرکت امام حسین(علیه السلام) به سوی کربلا نیز از این قبیل بود؛ زیرا انحراف در حکومت اسلامی به جایی رسیده بود که اگر قیام عارفانه آن حضرت و یاران باوفایش نبود، اسلام به پایان رسیده بود: «و علی الإسلام السّلام إذ قد بلیت الأمّة براع مثل یزید» و این انحراف، جز با شهادت امام حسین(علیه السلام) قابل اصلاح نبود. * انواع علم ائمه اطهار(ع) ب: پیغمبراکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم) و ائمه اطهار(علیهم السلام) از دو علم برخوردارند: علومی که از راههای عادی به دست می آید و علومی که از راههای غیر عادی و غیر متعارف به دست می آید. با توجه به اینکه دنیا نشئه تکلیف است و آن پیشوایان نور نیز همانند سایر مردم، مکلّف به تکالیف الهی بودند، مکلّف به استفاده از علوم غیر عادی نبودند و تنها باید طبق علم عادی رفتار می کردند. البته در مواردی که خداوند به آنها اجازه می داد، از علوم غیر عادی برای اعجاز و اثبات حق بودن دعوت یا دعوا استفاده می کردند. پس استفاده از علوم غیر عادی به اذن خاص الهی بستگی داشت، نه به اراده خودشان. چون آن ذوات نورانی در تمام ابعاد علمی و عملی، معصوم و مصون بودند و اراده آنان تابع اراده الهی بود، هرگز در استفاده از علوم غیر عادی، از امر خداوند سرپیچی نمی کردند. حتی در قضا نیز مأمور بودند که به علم عادی عمل کنند.


نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 51
سلام دوستان عزیز تصمیم گرفتم درباره وهابیت اعم از تاریخچه ،عقاید، شبهات وپاسخ به شبهات آنها بصورت خیلی منطقی واستدلالی از آیات قرآن به یاری خداوند، مطلب بنویسم امیدوارم ما را در این مسیر با نظرات وپیشنهادات خود یاری نمائید. ومن الله التوفیق.اعتقاد وهابیها وپیشوای آنان ابن تیمیه درباره خداوند وصفات او محمد بن عبدالوهاب موسس فرقه وهابیت ، احمد بن تیمیه وشاگردان وپیروان خود را موحد ویکتا پرست دانسته وبوسیله پندارها وخیال بافی هایی که به آن پایبند ومعتقدند وبا تمام مسلمانان به مخالفت ورزیده اند، مدعی هستند که از ساحت قدس توحید حمایت کرده ونگذاشته اند آلودگیهای شرک بر آن راه یابد وتنها ایشانند که موحد ویکتاپرست هستند ودیگر مسلمانان وفرقه های اسلامی همه کافر ومشرکند. لکن در حقیقت احمد بن تیمیه ومحمد بن عبدالوهاب وتابعان این دو با توحید به شدت مبارزه کرده وبه مرزهای آن تجاوز نموده وپرده های توحید را پاره وحجاب آنرا دریده اند وبه خداوند متعال آنچه سزاوار ساحت قدسش نیست نسبت داده اند.در حالی که خداوند متعال پاک و منزه است از آنچه ستمگران وجاهلان ونادانان به او نسبت می دهند. اینان برای خداوند جهت وسمت ثابت کرده. گاهی خدا را بالا وگاهی روی عرش قرار می دهند وعرش را در بالای آسمانها وزمین می دانند ومی گویند: خداوند حرکت دارد به آسمان دنیا فرود می آید وآمدن ورفتن ونزدیکی ودوری را به معنای حقیقی آن برای خداوند ثابت می دانند. ونیز صورت ودو دست ، دست راست ودست چپ وانگشت وکف دست و دو چشم همه را بمعنای حقیقی برای خداوند ثابت می دانند واین مطالب صراحت دارد که : اینها خداوند را جسم ودارای پیکر واعضاء وجوارح می دانند. وهابیها الفاظی که درباره صفات خداوند متعال وارد شده به معنای حقیقی گرفته ومحبت ورحمت ورضا وغضب ومانند اینها که در انسانها هست ، برای خدا ثابت نموده ومی گویند : خداوند سخن می گوید بطوری که جوهر صدای او آشکار می شود.در حقیقت اینها خداوند را محل برای ورود حوادث قرار داده که لازمه دارد خداوند موجودی حادث باشد و قدیم وازلی نباشد. ابن تیمیه معتقد است که : واقعا خداوند جسم و دارای جهات وبر روی عرش قرار گرفته ومانند انسان با صدا وحروف صحبت میکند. ابن تیمیه در کتاب الفتاوی ج5 ص 192 می گوید :( آنچه در قرآن وسنت ثابت شده واجماع واتفاق پیشینیان بر آن است، حق می باشد. حال اگراز این امر، لازم آید که خداوند متصف به جسمیت شود اشکالی ندارد.زیرا لازمه حق نیز حق است.) در بیین جامعه مسلمین او اولین کسی است که این چنین سخن گفته وگزافه گوئی کرده ودرباره آن کتاب نوشته مانند کتاب (العقیدة الحمویه) و ( الواسطیه ) وغیر این دو کتاب . وبه همین جهت علمای همزمان او حکم به کفر وگمراهی او نموده وحاکم وقت را وادار کردند تا او را بکشد یا به زندان بیفکند.لذا از طرف حکومت بازداشت شده وبه مصر آورده شد وعلما با او مناظره نمودند ودستور دادند او را به زندان بیفکنند ودر زندان بعد از اینکه توبه کرد ودوباره توبه را شکست از دنیا رفت. احمد بن حجر هیتمی مکی شافعی صاحب کتاب(صواعق) در کتاب دیگرش بنام ( الجوهر المنظم فی زیارة القبر المکرم) در فصل زیارت گفته است: ابن تیمیه نسبت به پیشگاه قدس ربوبی جسارت کرده وپرده های عظمت الهی را دریده وبالای منبر در حضور جمعیت اظهار نموده که : خداوند متعال جسم ودارای جهت است. شباهت وهابیت با خوارج (2) 7-پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم درباره خوارج فرمود: اینها از دین بیرون می روند همانطور که تیر از کمان بیرون می رود. نظیر همین مطلب را پیغمبر اکرم درباره وهابیها فرمود. احمد بن حنبل در مسندش از ابن عمر نقل نموده که پیغمبر اکرم فرمود: بارالها شام ما را برای ما با برکت بگردان. بارالها یمن ما را برای ما با برکت گردان.بعضی از صحابه گفتند: ونجد مارا. حضرت دوباره دعایشان را تکرار کردند وباز اصحاب گفتند : ونجد مارا .حضرت فرمود : در نجد لغزشها وسختیها وفتنه ها برپا شود ودر آنجا تابعان شیطان ظهور میکنند. همین روایت را بخاری در کتاب (فتن) از ابن عمر نقل میکنه. ترمذی هم در کتاب مناقبش واحمد در مسندش ومسلم در صحیحش ومالک در الموطاء نقل میکنند: پیغمبر در حالیکه مقابل مشرق (منظور نجد است چون نجد در سمت شرق مدینه واقع شده) قرار گرفته بود فرمود: ابتدا کفر از این طرف است از جائی که تابعان شیطان پدید آیند. در تمام این احادیث این جمله مشترک است( من حیث یطلع قرن الشیطان) بخاری به سند خود از پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم نقل میکنه که فرمود: مردانی از طرف مشرق زمین خروج می کنند. آنان قرآن می خوانند ولی از گلویشان تجاوز نمی کند.از دین خارج میشوند همانگونه که تیر از کمان خارج میشود وعلامت آنها تراشیدن سر است. قسطلانی در ارشاد الساری ج15 ص626 در شرح این حدیث می گوید :)من قبل المشرق ) یعنی از طرف شرق مدینه مثل نجد ومانند آن. می دانیم که نجد مرکز وهابیها وموطن اصلی آنان بود که از آنجا به دیگرشهرها منتشر شدند. وهمچنین تراشیدن موی سر وبلند گذاشتن ریش از شعارها ونشانه های آنان بود. در کتاب قاموس مکانها وبقعه ها آمده: شهرهای نجد در شرق شهرهای حجاز واقع شده وآن شهرها دو قسم اند: نجد حجاز ونجد عارض. واز شهر های نجد، قرامطه ومسیلمه کذاب ووهابیها بیرون آمدند وپایتخت نجد، شهر ریاض است. یکی از کسانی که با وهابیها به مبارزه برخواسته وکتابی در رد آنها نوشته سلیمان بن عبدالوهاب برادرمحمد بن عبدالوهاب ( موسس فرقه وهابیت)است. سلیمان بن عبدالوهاب می گوید : از چیزهائی که مذهب وهابیت را باطل می کند حدیثهائی است که در صحیح بخاری وصحیح مسلم از پیغمبر نقل شده که آنحضرت فرمود: ابتدای کفر از طرف مشرق است. ودر روایت دیگر فرمود: ایمان از سمت یمن وفتنه از این سمت از جائی که تابعان شیطان پدید آیند. ونیز فرمود در حالیکه مقابل مشرق قرار داشت: آگاه باشید فتنه از این سمت است. شیخ سلیمان بعد از نقل این احادیث می گوید: گواهی میدهم که رسول الله راستگو بوده واداء امانت وتبلیغ رسالت کرده.سپس از ابن تیمیه نقل کرده که گفته :مقصود از مشرق، سمت شرق مدینه رسول الله است (یعنی شهر نجد) واز آنجا مسیلمه کذاب که ادعای پیغمبری نمود، بیرون آمد واول امری بود بعد از پیغمبرکه از سمت شرق ظاهر شد ومردم تابع او شدند. سپس سلیمان بن عبدالوهاب می گوید: پندارهای وهابیها برخلاف فرموده رسول خدا می باشد.چون اهل شهرهائی که پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم درباره آنان دعای خیر کرده، وهابیها آنان را کافر می دانند ومکانی که پیغمبر فرموده : تابعان شیطان از آنجا پدید می گردد وفتنه وفساد از آنجا بر می خیزد، وهابیها شهر ایمان دانسته ومعتقدند : مردم باید به آنجا مهاجرت نمایند. شباهت وهابیت با خوارج چیست(1)؟ 1-خوارج گروهی بودند که از اطاعت حضرت علی علیه السلام بیرون آمدند وبا حضرت علی جنگیدند.شعار آنها این بود(لاحکم الا لله)یعنی حکم وفرمان مخصوص خداست.حضرت علی وقتی این شعار را شنید فرمود:این سخن ،سخن حق ودرستی است ولی هدف ومقصودآنها ازاین سخن،باطل ونادرست است. اما اینکه حضرت علی فرمود:سخن حق ودرستی است، چون این سخن مطابق باکلام خداوند است که فرمود:(ان الحکم الا لله/سوره انعام آیه57). اما اینکه فرمود:هدف ومقصود خوارج ازاین سخن امری است باطل ونادرست،چون مقصود خوارج این بود که: کسی حق حکومت وفرمانروائی ندارد.ودر امور دینی نباید کسی را حاکم قرار داد.واز این مطلب نتیجه گرفتند که حکمیت وحاکم قرار دادن شخصی در جنگ صفین گناه وکفر می باشد. بنابراین خوارج برداشت اشتباهی از این آیه شریفه کرده بودند چون در شرع مقدس اسلام حکمیت ثابت شده.خداوند درباره اختلاف بین زن وشوهر درسوره نساء آیه 35 میفرماید:(وان خفتم شقاق بینهما فابعثوا حکما من اهله)یعنی اگرترس داشتید که بین زن وشوهر اختلافی بیفتند، حکمی از خاندان مرد وحکمی از خاندان زن انتخاب کنید تا حل اختلاف کنند.وآیات دیگر که دلالت بر مشروعیت حکمیت می کند در دین اسلام. وهابیها مانند خوارج هم شعارهائی دارند مثل:( فقط باید خدا را خواند)(شفاعت منحصر است برای خدا)(توسل جز به خدا نشاید)( استغاثه تنها به خدا باید کرد) وامثال این کلمات که سخنان حق ودرستی هستند ولی هدف ومقصود وبرداشت باطل ونادرستی دارند. حق بودن این کلمات بخاطر این است که : کسی که باید آنرا خواند وبه او توسل جست واستغاثه نمود ومتصدی امر شفاعت است، حقیقتا خداوند متعال است وتنها اوست که می تواند بلا ها را برطرف ومنافع را برای انسان جلب کند. ولی باطل بودن این کلمات از این جهت است که: وهابیها خواسته اند با این کلمات ، از بزرگداشت اشخاصی که خداوند آنها را گرامی داشته وآنان را شفیع وپناهگاه وواسطه قرار داده، جلو گیری نموده واز این مقام ومنزلت برکنار کنند وبگویند توسل جستن به غیر و واسطه قرار دادن واستغاثه نمودن به غیراز خدا، شرک وکفر است. (درمقاله های آینده به تمام این شبهات پاسخ مستدل وقرآنی خواهیم داد انشاءالله) 2-خوارج مردمانی متعصب وسخت پایبند به دین بودند ونسبت به نمازخواندن وقرآن وعبادت پروردگار زیاد وبه قدری جدیت داشتند که صورتهایشان در اثرسجده های طولانی سیاه شده بود و همیشه طالب حق وطرفدار آن بودند. حضرت علی علیه السلام درباره آنان فرموده: بعد از من خوارج را نکشید زیرا کسی که می خواسته حق را بدست آوردولی به خطا واشتباه رفته وگمراه گشته،مانند کسی نیست که عمدا واز روی آگاهی در راه باطل قدم نهاده وآنرا پذیرفته باشه. وهابیها مانند خوارج مردمانی متعصب وسخت پای بند به دین هستند. نماز را در وقت خود می خوانند وبر عبادات دیگرمراقبت کامل دارند وطالب وطرفدار حق هستند.گرچه براثر برداشتهای نادرست وباطل از دین اسلام، به خطا واشتباه رفته وگمراه گشتند.


نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 31
چهارشنبه 04 دي 1392 :: 16:11
Tahoor_invitation اسلام نام دین خداست که یگانه است و همه پیامبران برای آن مبعوث شده‏ اند و به آن دعوت کرده اند صورت جامع و کامل دین خدا به وسیله خاتم‏ پیامبران حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم به مردم‏ ابلاغ شد و نبوت پایان یافت و امروز با همین نام در جهان شناخته می‏شود. تعالیم اسلامی که به وسیله خاتم انبیاء ابلاغ شد، به حکم اینکه صورت‏ کامل و جامع دین خداست و برای این است که برای همیشه راهبر بشر باشد، مشخصات و ممیزات خاص دارد که متناسب با دوره ختمیه است این مشخصات‏ در مجموع خود نمی‏توانست در دوره های قبل که دوره های کودکی بشر بود وجود داشته باشد هر یک از این مشخصات معیاری است برای شناخت اسلام با این‏ معیارها و مقیاسها که هر کدام یک " اصل " از اصول تعلیمات اسلامی است‏ می‏توان سیمایی و لو مبهم، از اسلام به دست آورد، و هم می‏توان با این معیارها تشخیص داد که فلان تعلیم از اسلام هست یا نیست‏. ما مدعی نیستیم که بتوانیم همه معیارها را در اینجا گرد آوریم، ولی‏ سعی می‏کنیم حتی المکان صورت جامعی از آنها ارائه دهیم. می‏دانیم هر مکتب و ایدئولوژی و هر دستگاه اندیشه که طرحی برای نجات و رهایی و کمال و سعادت بشر ارائه می‏دهد، یک سلسله ارزشها عرضه می‏دارد و " باید " ها و " نباید " ها و " شاید " ها و " نشاید " ها در سطح‏ فرد یا جامعه می‏آورد که باید چنین بود، باید آنچنان شد، باید چنین یا چنان ساخت، باید فلان جهت را انتخاب کرد، باید به فلان سو رفت و فلان‏ هدف را تعقیب کرد، مثلا باید آزاد و آزاده زیست، باید شجاع و دلیر بود، باید مدام و پیوسته رفت، باید کامل شد، باید جامعه ای بر اساس‏ قسط و عدل ساخت، باید در جهت قرب به حق پیش رفت ولی این " باید " ها و " نباید " ها متکی بر فلسفه خاصی است که آنها را توجیه می‏نماید، یعنی اگر یک مکتب یک سلسله دستورها و فرمانها عرضه می‏دارد، ناچار متکی بر نوعی فلسفه و جهان بینی درباره هستی و جهان و جامعه و انسان است‏ که چون هستی چنین است و جامعه یا انسان چنان است، پس باید اینچنین و آنچنان بود. جهان بینی یعنی مجموعه ای از بینشها و تفسیرها و تحلیلها درباره جهان و جامعه و انسان که جهان چنین است و یا چنان است، اینچنین قانون دارد، آنچنان پیش می‏رود، فلان هدف را تعقیب می‏کند یا نمی‏کند، مبدا دارد یا ندارد، غایت دارد یا ندارد و امثال اینها، و یا انسان چنین سرشت و طبیعتی دارد، مثلا با فطرتی خاص آفریده شده یا نشده، مختار و آزاد است یا مجبور، یک واقعیت انتخاب‏ شده در طبیعت است و به تعبیر قرآن " اصطفا شده " و یا یک واقعیت‏ تصادفی، و یا جامعه مستقل از قوانین حاکم بر افراد قانون دارد یا ندارد، قوانین حاکم بر جامعه و تاریخ چه قوانینی است و امثال اینها. ایدئولوژی بر پایه جهان بینی استوار است اینکه چرا باید اینچنین یا آنچنان بود یا زیست یا رفت یا ساخت باشد، برای این است که جهان یا جامعه یا انسان چنین یا چنان است " چرای " هر ایدئولوژی در جهان‏ بینی‏ای که آن ایدئولوژی بر آن استوار است نهفته است و به اصطلاح، ایدئولوژی از نوع " حکمت عملی " است و جهان بینی از نوع " حکمت‏ نظری " هر نوع خاص از حکمت عملی مبتنی بر نوعی خاص از حکمت نظری‏ است، مثلا حکمت عملی سقراط بر اساس بینش خاصی است که سقراط از جهان‏ دارد که همان حکمت نظری اوست، و همچنین است رابطه حکمت عملی اپیکور و حکمت نظری او، و همچنین دیگران. پس چرا ایدئولوژیها مختلف و متفاوت است؟ چون جهان بینها مختلف‏ است ایدئولوژی تابعی است از جهان بینی. از طرف دیگر، جهان بینی که می‏توان آن را جهان شناسی نیز تعبیر کرد، چرا مختلف است؟ چرا یک مکتب جهان را اینچنین می‏بیند و دیگری آنچنان‏؟ یکی اینچنین می‏شناسد و دیگری آنچنان؟ پاسخ به این پرسش چندان ساده نیست. برخی تا به اینجا می‏رسند فورا پای پایگاه اجتماعی و وضع طبقاتی را به میان می‏کشند، مدعی هستند موضع‏ طبقاتی و پایگاه طبقاتی به هر کس دید خاص می‏دهد و عینک خاص برای دیدن‏ جهان به چشمش می‏زند، رابطه انسان با جامعه اش با آنچه در جامعه تولید و توزیع می‏شود، با چگونگی‏ تولید و توزیع و در نتیجه برخورداری یا محرومیت خودش، عکس العمل ویژه‏ در روان و اعصاب او ایجاد می‏کند و به وضع درونی او شکل خاص می‏دهد، شکل‏ خاص وضع درونی و ذهنی او اندیشه و ارزیابی و قضاوت او را درباره اشیاء تحت تاثیر قرار می‏دهد. به قول مولوی: چون تو برگردی و برگردد سرت *** خانه را گردنده بیند منظرت ور تو در کشتی روی بریم روان *** ساحل یم را چو خودبینی دوان گر تو باشی تنگدل از ملحمه *** تنگ بینی جو دنیا را همه ور تو خوش باشی به کام دوستان *** این جهان بنمایدت چون بوستان چون تو جزو عالمی پس ای مهین *** کل آن را همچو خودبینی یقین هر که را افعال دام و دد بود *** بر کریمانش گمان بد بود طبق این نظر کسی نمی‏تواند بینش خود را صحیح و بینش دیگری را غلط تلقی‏ کند، زیرا بینش، امری نسبی و محصول رابطه خاص هر فرد با محیط طبیعی و اجتماعی اوست و برای هر کس همان صحیح است که می‏بیند. ولی مطلب به این سادگی نیست در اینکه اندیشه انسان تا حدود زیادی‏ تحت تاثیر محیط قرار می‏گیرد، بحثی نیست، ولی اینکه انسان یک پایگاه‏ آزاد اندیشه دارد که می‏تواند از هر تاثیری خود را مستقل نگه دارد که از آن در زبان اسلام به " فطرت " تعبیر شده است قابل نفی و انکار نیست و در جای دیگر و فرصتی دیگر باید به تفصیل درباره آن سخن بگوییم. فرضا هم بخواهیم اصالت و استقلال انسان را و در حقیقت واقع بینی او را از او بگیریم، هنوز زود است که در این مرحله ( مرحله‏ جهان بینی و جهان شناسی ) انسان را محکوم کنیم. آنچه برای فیلسوفان ودانشمندانی که از نزدیک در این مسائل مطالعه‏ دارند امروز مسلم است این است که ریشه چند گونگی جهان بینیها و جهان‏ شناسیها را در شناخت شناسیها، در آنچه که امروز نظریه معرفت و یا شناخت نامیده می‏شود، باید جستجو کرد*. همت فیلسوفان متوجه شناخت شناسی شده است تا آنجا که عده ای مدعی‏ شدند فلسفه، جهان شناسی نیست، شناخت شناسی است اینکه جهان شناسیها مختلف می‏شود، از آن است که نظریات درباره " شناختن " مختلف است‏ یکی می‏گوید جهان را از طریق عقل باید شناخت و دیگری می‏گوید از راه حواس‏ و سومی می‏گوید از راه تزکیه نفس و اشراق و الهام از نظر یکی مراحل‏ شناخت به گونه ای است و از نظر دیگری به گونه ای دیگر کاربرد عقل از نظر برخی محدود است و از نظر برخی نامحدود منابع شناخت چیست؟ معیار آن چیست؟ و امثال اینها. پس ایدئولوژی هر مکتب مبتنی است بر جهان بینی آن و جهان بینی آن‏ مبتنی است بر نظریه اش درباره معرفت و شناخت. مترقی بودن هر ایدئولوژی‏ بستگی دارد به مترقی بودن جهان بینی‏اش و مترقی بودن جهان بینی‏اش بستگی‏ دارد به مترقی بودن شناخت شناسی‏اش در حقیقت، حکمت عملی هر مکتب‏ وابسته است به حکمت نظری آن و حکمت نظری اش وابسته است به منطق آن مکتب. پس هر مکتب در درجه اول باید منطق خود را مشخص نماید. اسلام، هر چند یک مکتب فلسفی نیست و با زبان و اصطلاح فلسفه و فلاسفه‏ با مردم سخن نگفته است، زبانی دارد مخصوص خودش که عموم طبقات به‏ فراخور فهم و استعداد خود از آن بهره می‏گیرند، ولی در لابلای مطالب خود درباره همه این مسائل سخن گفته است و این سخت حیرت آور است بطوریکه‏ می‏توان ایدئولوژی آن را به صورت یک دستگاه اندیشه عملی، و بینشهای‏ جهانی آن را به صورت یک حکمت نظری، و نظریاتش را در باب معرفت و شناخت شناسی به صورت اصول یک منطق عرضه داشت. در کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم ( جلد اول ) مخصوصا مقاله‏ چهارم ( ارزش معلومات ) درباره این گونه مطالب به تفصیل بحث شده است‏ در رساله ای که در نظر است تحت عنوان " شناخت " منتشر شود مفصل تر بحث خواهد شد.


نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 23
برای دانلود تلاوت آیات درس ششم روی لینک زیر کلیک کنید:

http://dini-dept.talif.sch.ir/Audio/dini1/08%20Ghoran1-dars%206.mp3




نوع مطلب :
برچسب ها : تلاوت آیات درس شش، تلاوت آیات در در حمد وتسبیح محبوب، دین وزندگ اول دبیرستان، دین و زندگی اول دبیرستان، تلاوت آیات، آیات درس ششم، آیات درس ششم دین وزندگی، آیات درس ششم دین وزندگی اول دبیرستان، در حمد و تسبیح محبوب،

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 33
دوشنبه 02 دي 1392 :: 22:14

حمد

حمد در لغت به معنای ستایش کردن و نقیض ذم (مذمت کردن) است[۱].

ستایش کردن نوعی عمل است و نه نوعی سخن. آدمی چیزی یا کسی و یا عملی و واقعه ای را ستایش می کند که از آن خوشنود و راضی شده باشد. پس ستایش حاصل خشنودی و رضایت و یک عمل وجودی است. وقتی که از کسی راضی می شویم او رادوست می داریم و همین دوستی است که ما را به مجموعۀ واحدی از اعمال و گفتار و حالات و صفات نسبت به آن فرد می رساند که سراسر تصدیق و احترام و تسلیم است و این حمد کامل است.

هرچه معرفت انسان بالاتر رود بیشتر پی می برد که هرگونه ستایشی جز برای خدا محکوم به ابطال است چون همه خوبی ها از خداوند وجود یافته اند؛ بنابراین بزرگترین حمد ها از آن خداوند است و خداوند مرجع اصلی هرگونه ستایشی است و این معنای الحمد لله است. یعنی ستایش از آن خداوند است.

تسبیح

تسبیح به معنای منزه و مبرا و پاک و مقدس دانستن خداوند است از هرنقص و نیاز و شریک و هر امری که سزاوار خداوند نیست و بالاترین حد تسبیح نفی صفات از خداوند است چرا که پرستش خدا از طریق صفات شرک است. پس تسبیح خدا به معنای حرکت از شرک به سوی توحید و از صفات به سوی ذات است[۲].

سبحان در اصل، مصدر است مانند غفران و گاه به عنوان یکی از اسماء الاهی نیز استعمال شده همچنانکه سبوح و قدوس هم از اسماء الاهی است.

و در جمله سبحان الله، کلمه سبحان، مفعول مطلقى است که قائم مقام و جانشین فعل شده، بنابر این، معنای “سبحان اللَّه”در واقع “سبحت اللَّه تسبیحا” است یعنى خداى را تنزیه مى‏کنم تنزیه کردنی مخصوص، و آن تنزیه و مبرا ساختن او ست از هر چیزی که لایق ساحت قدسش نباشد[۳].

پس بطور ساده معنای سبحان الله این است که: تنزیه می کنم خدای را از هرچیزی که لایق به ساحت قدس او نیست.

به این ترتیب حمد به معنای ستایش کردن خداست و تسبیح به معنای مقدس و منزه دانستن خدا. این دو مفهوم در اکثر آیات قرآن و اذکار نماز و ادعیه و … همراه هم ذکر شده و کامل کنندۀ هم محسوب می شوند.

علی (ع) در روایتی در مورد جایگاه ویژه حمد و تسبیح می فرمایند: التسبیح نصف المیزان و الحمد لله یملأ المیزان؛ «تسبیح» نصف میزان است و «حمد» میزان را پر می کند[۴].




نوع مطلب :
برچسب ها : حمد، تسبیح، سبحان الله، الله، حمدالله، پرستش خدا، ستایش خدا، ستایش، جایگاه حمد، مذمت، تنزه، اسما الله، اسناالحسنی، اسمالحسنی،

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 25
دوشنبه 02 دي 1392 :: 5:0

4523 456 اس ام اس تسلیت اربعین حسینی (جدید)

تمام یاس هایت را به شام از کربلا بردم/چو برگشتم برایت یک چمن نیلوفر آوردم/مسافر از برای یار سوغات آورد اما/من از شام بلا داغ سه ساله دختر آوردم…
اربعین حسینی تسلیت باد…!!!


نوع مطلب :
برچسب ها : تسلیت اربعین حسینی، تسلیت اربعین، متن تسلیت اربعین، اربعین، اربعین حسینی،

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 31

اعتبار اربعین امام حسین(ع) از گذشته میان شیعیان و در تقویم تاریخی وفاداران به امام حسین(ع) شناخته شده بوده است.

روز 20 صفر ـ یعنی اربعین ـ زمانی است که حرم امام حسین(ع) یعنی کاروان اسرا، از شام به مدینه بازگشتند و روزی است که جابر بن عبدالله انصاری، صحابی رسول خدا(ص)، از مدینه به کربلا رسید تا به زیارت قبر امام حسین(ع) بشتابد و او نخستین کسی است که قبر آن حضرت را زیارت کرد. در این روز، زیارت امام حسین(ع) مستحب است و این زیارت، همانا خواندن زیارت اربعین است.
شیخ طوسی سپس متن زیارت اربعین را با سند به نقل از حضرت صادق(ع) آورده است: السلام علی ولی الله و حبیبه، السلام علی خلیل الله و نجیبه، السلام علی صفی الله و ابن صفیه...
این مطلبی است که شیخ طوسی، عالم فرهیخته و معتبر و معقول شیعه در قرن پنجم درباره اربعین آورده است. طبعا براساس اعتباری که این روز میان شیعیان داشته است، از همان آغاز که تاریخش معلوم نیست، شیعیان به حرمت آن، زیارت اربعین می‌خوانده‌اند و اگر می‌توانسته‌اند مانند جابر بر مزار امام حسین(ع) گرد آمده و آن امام را زیارت می‌کردند. این سنت تا به امروز در عراق با قوت برپاست و شاهدیم که میلیونها شیعه عراقی و غیر عراقی در این روز بر سر مزار امام حسین(ع) جمع می‌شوند.
در اینجا و در ارتباط با اربعین، چند نکته را باید توضیح داد.
1ـ عدد چهل نخستین مسئله‌ای که در ارتباط با «اربعین» جلب توجه می‌کند، تعبیر اربعین در متون دینی است. ابتدا باید نکته‌ای را به عنوان مقدمه یادآور شویم:
اصولا باید توجه داشت که در نگرش صحیح دینی، اعداد نقش خاصی به لحاظ عدد بودن، در القای معنا و منظوری خاص ندارند؛ به این صورت که کسی نمی‌تواند به صرف اینکه در فلان مورد یا موارد، عدد هفت یا دوازده یا چهل یا هفتاد به کار رفته، استنباط و استنتاج خاصی داشته باشد. این یادآوری، از آن روست که برخی از فرقه‌های مذهبی، بویژه آنها که تمایلات «باطنی‌گری» داشته یا دارند و گاه و بیگاه خود را به شیعه نیز منسوب می‌کرده‌اند، و نیز برخی از شبه فیلسوفان متأثر از اندیشه‌ای درباره اعداد یا نوع حروف بوده و هستند.
در واقع، بسیاری از اعدادی که در نقلهای دینی آمده، می‌تواند براساس یک محاسبه الهی باشد، اما اینکه این عدد در موارد دیگری هم کابرد دارد و بدون یک مستند دینی می‌توان از آن در سایر موارد استفاده کرد، قابل قبول نیست. به عنوان نمونه، در دهها مورد در کتابهای دعا، عدد صد به کار رفته که فلان ذکر را صد مرتبه بگویید، اما این دلیل بر تقدس عدد صد به عنوان صد نمی‌شود. همین طور سایر اعداد طی روزگاران، صورت تقدس به خود گرفته گاه سوء استفاده‌هایی هم از آنها می‌شود. تنها چیزی که درباره برخی از این اعداد می‌شود گفت، آن است که آن اعداد معین نشانه کثرت است. به عنوان مثال، درباره هفت چنین اظهار نظری شده است. بیش از این هر چه گفته شود، نمی‌توان به عنوان یک استدلال به آن نظر کرد.
عدد «اربعین» در متون دینی
یکی از تعبیرهای رایج عددی، تعبیر اربعین است که در بسیاری از موارد به کار رفته است. یک نمونه آن که سن رسول خدا(ص) در زمان بعثت، چهل بوده است. گفته شده که عدد چهل در سن انسانها، نشانه بلوغ و رشد فکری است. گفتنی است، برخی از انبیا در سنین کودکی به نبوت رسیده‌اند.
در قرآن آمده است «میقات» موسی با پروردگارش در چهل روز حاصل شده است. در نقل است که، حضرت آدم چهل شبانه روز بر روی کوه صفا در حال سجده بود. (مستدرک وسائل، ج9، ص329) درباره بنی اسرائیل هم آمده که برای استجابت دعای خود چهل شبانه روز ناله و ضجه می‌کردند. (مستدرک، ج5، ص239)
اعتبار حفظ چهل حدیث که در روایات فراوان دیگر آمده، سبب تألیف صدها اثر با عنوان اربعین در انتخاب چهل حدیث و شرح و بسط آنها شده است. در این نقلها آمده است که اگر کسی از امت من، چهل حدیث حفظ کند که در امر دینیش از آنها بهره برد، خداوند در روز قیامت او را فقیه و عالم محشور خواهد کرد. در نقل دیگری آمده است که امیرمومنان(ع) فرمودند: اگر چهل مرد با من بیعت می‌کردند، در برابر دشمنانم می‌ایستادم.(الاحتجاج، ص84)
مرحوم کفعمی نوشته است: زمین از یک قطب، چهار نفر از اوتاد و چهل نفر از ابدال و هفتاد نفر نجیب، هیچ گاه خالی نمی‌شود.(بحار، ج53، ص200)
درباره نطفه هم تصور بر این بوده که بعد از چهل روز علقه می شود. همین عدد در تحولات بعدی علقه به مضغه تا تولد در نقلهای کهن به کار رفته است، گویی که عدد چهل مبدأ یک تحول دانسته شده است.
در روایت است کسی که شرابخواری کند، نمازش تا چهل روز قبول نمی‌شود. و نیز در روایت است که کسی که چهل روز گوشت نخورد، خلقش تند می‌شود. نیز در روایت است که کسی که چهل روز طعام حلال بخورد، خداوند قلبش را نورانی می‌کند. نیز رسول خدا(ص) فرمود: کسی که لقمه حرامی بخورد، تا چهل روز دعایش مستجاب نمی‌شود.(مستدرک وسائل، ج5، ص217)
اینها نمونه‌ای از نقلهایی بود که عدد اربعین در آنها به کار رفته است.
2ـ اربعین امام حسین(ع)
باید دید در کهن‌ترین متون مذهبی ما، از «اربعین» چگونه یاد شده است. به عبارت دیگر، دلیل بزرگداشت اربعین چیست؟ چنانکه در آغاز گذشت، مهمترین نکته درباره اربعین، روایت امام عسکری(ع) است. حضرت در روایتی که در منابع مختلف از ایشان نقل شده، زیارت اربعین را یکی از پنج نشانه مؤمن دانسته‌اند.
این حدیث تنها مدرک معتبری است که جدای از خود زیارت اربعین که در منابع دعایی آمده، به اربعین امام حسین(ع) و بزرگداشت آن روز تصریح کرده است. اما اینکه منشأ اربعین چیست، باید گفت، در منابع به این روز به دو اعتبار نگریسته شده است.
نخست روزی که اسیران کربلا از شام به مدینه بازگشتند. دوم روزی که جابر بن عبدالله انصاری، صحابی پیامبر خدا(ص) از مدینه به کربلا وارد شد تا قبر حضرت اباعبدالله الحسین(ع) را زیارت کند. شیخ مفید(م413) در «مسار الشیعه» که در ایام موالید و وفیات ائمه اطهار(ع) است، به روز اربعین اشاره کرده و نوشته است: این روزی است که حرم امام حسین(ع)، از شام به سوی مدینه مراجعت کردند. نیز روزی است که جابر بن عبدالله انصاری برای زیارت امام حسین(ع) وارد کربلا شد.
در کتاب «نزهه الزاهد» هم که در قرن ششم هجری تألیف شده، آمده است: در بیستم این ماه بود که حرم محترم حسین(ع) از شام به مدینه آمدند. (نزهه الزاهد، ص241) همین طور در ترجمه فارسی«فتوح ابن اعثم» (الفتوح ابن اعثم، تصحیح مجد طباطبائی، ص916) و کتاب «مصباح، کفعمی که از متون دعایی بسیار مهم قرن نهم هجری است این مطلب آمده است. برخی عنوان کرده‌اند که عبارت شیخ مفید و شیخ طوسی، بر آن است که روز اربعین، روزی است که اسرا از شام به مقصد مدینه خارج شدند، نه آنکه در آن روز به مدینه رسیدند. (لؤلؤ و مرجان، ص154) به هر روی، زیارت اربعین از زیارتهای مورد وثوق امام حسین(ع) است که از لحاظ معنا و مفهوم قابل توجه است.
3ـ بازگشت اسیران به مدینه یا کربلا اشاره کردیم که شیخ طوسی، بیستم صفر یا اربعین را، زمان بازگشت اسیران کربلا از شام به مدینه دانسته است. باید افزود، نقلی دیگر، اربعین را بازگشت اسرا از شام به «کربلا» تعیین کرده است. تا اینجا، از لحاظ منابع کهن، باید گفت، اعتبار سخن نخست بیش از سخن دوم است. با این حال، علامه مجلسی پس از نقل هر دو اینها، اظهار می‌دارد: احتمال صحت هر دوی اینها (به لحاظ زمانی) بعید می‌نماید. (بحار، ج101، ص334ـ335) ایشان این تردید را در کتاب دعایی خود «زاد المعاد» هم عنوان کرده است. با این حال، در متونی، مانند «لهوف» و «مثیر الاحزان» آمده است که اربعین، مربوط به زمان بازگشت اسرا، از شام به کربلاست. اسیران، از راهنمایان خواستند تا آنها را از کربلا عبور دهند. باید توجه داشت، که این دو کتاب، در عین حال که مطالب مفیدی دارند، از جهاتی، اخبار ضعیف و داستانی هم دارند که برخی شناخت آنها باید با متون کهن‌تر مقایسه شده و اخبار آنها ارزیابی شود. این نکته را هم باید افزود که منابعی پس از لهوف به نقل از آن کتاب این خبر را نقل کرده‌اند، نباید به عنوان یک منبع مستند و مستقل یاد شوند. کتابهایی مانند «حبیب السیر» که به نقل از آن منابع خبر بازگشت اسرار را به کربلا آوده‌اند(نفس المهموم، ترجمه شعرانی، ص269) نمی‌توانند مورد استناد قرار گیرند.
در اینجا مناسب است دو نقل را درباره تاریخ ورود اسرا به دمشق یاد کنیم. نخست نقل ابوریحان بیرونی است که نوشته است:
روز اول ماه صفر را روزی می‌داند که سر امام حسین(ع) وارد دمشق کرده و یزید هم در حالی که اشعار «ابن زبعری» را می‌خواند و بیتی هم بر آن آفزوده بود، با چوبی که در دست داشت بر لبان امام حسین(ع) می‌زد.»
دوم سخن عماد الدین طبری (م حوالی 700) در «کامل بهائی» است که رسیدن اسرا به دمشق را در 16 ربیع الاول دانسته، یعنی 66 روز پس از عاشورا.
4ـ میرزا حسین نوری و اربعین علامه میرزا حسین نوری از علمای برجسته شیعه، و صاحب کتاب «مستدرک الوسائل» در کتاب «لؤلؤ و مرجان در آداب اهل منبر» به نقد و ارزیابی برخی از روضه‌ها و نقلهایی پرداخته که به مرور در جامعه شیعه رواج یافته و به نظر وی، از اساس، نادرست بوده است. ظاهرا وی در دوره اخیر نخستین کسی است که به نقد این روایت پرداخته و دلایل متعددی در نادرستی آن اقامه کرده است.
به نظر می رسد منطقی‌ترین چیزی که برای اعتبار اربعین در دست است، همین زیارت جابر در نخستین اربعین به عنوان اولین زائر است.
اما درباره اعتبار اربعین به بازگشت اسرا به کربلا، توجه به این نکته هم اهمیت دارد که شیخ مفید در کتاب مهم خود در باب زندگی امامان و در بخش خاص به امام حسین(ع) از کتاب «ارشاد» در خبر بازگشت اسرا، اصلا اشاره‌ای به اینکه اسرا به عراق بازگشتند ندارد. همین طور ابومخنف، راوی مهم شیعه هم اشاره‌ای در مقتل الحسین خود به این مطلب ندارد. در منابع کهن تاریخ کربلا هم مانند «انساب الاشراف»، «اخبار الطوال»، و «طبقات الکبری» اثری از این خبر دیده نمی‌شود.
روشن است که حذف عمدی آن معنا ندارد، زیرا برای چنین حذف و تحریفی، دلیل وجود ندارد؛ خبر زیارت جابر، در کتاب «بشاره المصطفی» آمده، اما به ملاقات وی با اسرار اشاره‌ای نشده است.
مرحوم حاج شیخ عباس قمی هم، به تبع استاد خود نوری، داستان آمدن اسرای کربلا را در بعین از شام به کربلا نادرست دانسته است (منتهی الامال، ج1، صص817ـ818) در دهه‌های اخیر مرحوم محمد ابراهیم آیتی هم در کتاب بررسی تاریخ عاشورا بازگشت اسرا را به کربلا انکار کرده است. (بررسی تاریخ عاشورا، صص148ـ149) همین طور شهید مطهری که متأثر از مرحوم آیتی است. اما این جماعت یک مخالف جدی دارند که شهید قاضی طباطبایی است.
5ـ شهید قاضی طباطبایی و اربعین
شهید محراب، مرحوم حاج سید محمدعلی قاضی طباطبایی، کتابی با نام «تحقیق درباره اولین اربعین حضرت سیدالشهدا» نوشته است.
هدف ایشان از نگارش این اثر آن بود تا ثابت کند آدن اسرا از شام به کربلا در نخستین اربعین، بعید نیست. این کتاب مشتمل بر تحقیقات حاشیه‌ای فراوانی درباره کربلاست که بسیار مفید و جالب است. اما به نظر می‌رسد در اثبات نکته مورد نظر، با همه زحمتی که مولف محترم کشیده، چندان موفق نبوده است.
ایشان درباره این اشکال که امکان ندارد اسرا ظرف چهل روز از کربلا به کوفه، از آنجا به شام و سپس از شام به کربلا بازگشته باشند، هفده نمونه از مسافرتها و مسیرها و زمانهایی را که برای این راه در تاریخ آمده به تفصیل نقل کرده‌اند. در این نمونه‌ها آمده است که مسیر کوفه تا شام و به عکس از یک هفته تا ده دوازده روز طی می‌شده و بنابراین، ممکن است در یک چهل روز، چنین مسیر رفت و برگشتی طی شده باشد. اگر این سخن بیرونی هم درست باشد که سر امام حسین(ع) روز اول صفر وارد دمشق شده، می‌توان اظهار کرد که 20 روز بعد، اسرا می‌توانستند در کربلا باشند.
باید به اجمال گفت: بر فرض که طی این مسیر برای یک کاروان، در چنین زمان کوتاهی، با آن همه زن و بچه ممکن باشد، باید توجه داشت که آیا اصل این خبر در کتابهای معتبر تاریخ آمده است یا نه؟ تا آنجا که می‌دانیم، نقل این خبر در منابع تاریخی، از قرن هفتم به آن سوی تجاوز نمی‌کند. به علاوه، علمای بزرگ شیعه، مانند شیخ مفید و شیخ طوسی، به آن اشاره‌ای نکرده‌اند، بلکه به عکس آن تصریح کرده و نوشته‌اند: روز اربعین روزی است که حرم امام حسین(ع) وارد مدینه شده یا از شام به سوی مدینه خارج شده است.
آنچه می‌ماند این است که نخستین زیارت امام حسین(ع) در نخستین اربعین، توسط جابر بن عبدالله انصاری صورت گرفته است و از آن پس ائمه اطهار(ع) که از هر فرصتی برای رواج زیارت امام حسین(ع) بهره می‌گرفتند، آن روز را که نخستین زیارت در آن انجام شده، به عنوان روزی که زیارت امام حسین(ع) در آن مستحب است، اعلام فرمودند.
متن زیارت اربعین هم از سوی حضرت صادق(ع) انشاء شده و با داشتن آن مضامین عالی، شیعیان را از زیارت آن حضرت در این روز برخوردار می‌کند؛ اهمیت خواندن زیارت اربعین تا جایی است که از علائم شیعه دانسته شده است.
زیارت اربعین در «مصباح المتهجد» شیخ طوسی و نیز «تهذیب الاحکام» وی به نقل از صفوان بن مهران جمال آمده است؛ وی گفت که مولایم صادق(ع) فرمود: زیارت اربعین که باید وقت برآمدن روز خوانده شود چنین است... (مصباح المتهجد، ص788، تهذیب الاحکام، ج6، ص113، اقبال الاعمال، ج3، ص101، مزار مشهدی، ص514(تحقیق قیومی)، مزار شهید اول (تحقیق مدرسه الامام المهدی، قم1410)، ص185ـ186).
این زیارت، به جهاتی مشابه برخی از زیارتهای دیگر است، اما از آن روی که مشتمل بر برخی از تعابیر جالب در زمینه هدف امام حسین از این قیام است، اهمیت ویژه‌ای دارد؛ در بخشی از این زیارت درباره هدف امام حسین(ع) از این نهضت آمده است:
خدایا، امام حسین(ع) همه چیزش را برای نجات بندگانت از نابرخدی و سرگشتگی و ضلالت در راه تو داده در حالی که مشتی فریب خورده که انسانیت خود را به دنیای پست فروخته‌اند، بر ضد وی شوریده و آن حضرت را به شهادت رساندند.



نوع مطلب :
برچسب ها : تسلیت اربعین، متن تسلیت اربعین، اس ام اس اربعین، اربعین حسینی، چهلم، دلیل بزرگداشت اربعی، دلیل بزرگداشت اربعین، اهمیت اربعین، تحقیق درباره اربعین،

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 31
یکشنبه 01 دي 1392 :: 22:35
شعر شب يلدا
در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام

در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام

کوچه اما انتهایش بی کسی بن بست اوست

کوچه ای از بی کسی را بیقرارت مانده ام

مثل دردی مبهم از بیدار بودن خسته ام

در بلنداهای یلدا خسته، زارت مانده ام

در همان یلدا مرا تا صبح،دل زد فال عشق

فال آمد خسته ای از این که یارت مانده ام

فــــــــال تا آمد مرا گفتی که دیگر،مرده دل

وز همان جا تا به امشب، داغدارت مانده ام

خوب می دانم قماری بیش این دنیا نـبود

من ولی در حسرت بُردی،خمارت مانده ام

سرد می آید به چشم مست من چشمت و باز

از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام




نوع مطلب :
برچسب ها : تبریک شب یلدا، اس ام اس شب یلدا، شب یلدا، یلدا،

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 29
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا،گاه در زندگی با اخبار و حوادثی روبرو می‌شویم که معجزه نیست اما حکایت از یک حقیقت است اینکه خداوند هزار و چهارصد سال پیش از وقایعی خبر داده که بشر با تمام علم و تکنولوژی اکنون به حقیقت آن دست یافته است شاید اندکی ما را از تجملات دنیا رهانیده و به ذات مقدس الهی نزدیکتر نماید.
یک پژوهشگر هلندی غیر مسلمان تحقیقی در دانشگاه آمستردام انجام داده و به این نتیجه رسید که ذکر کلمه جلاله " الله " و تکرار آن نیز صدای این لفظ موجب آرامش روحی می‌شود و استرس و نگرانی را از بدن انسان دور می‌نماید این پژوهشگر غیر مسلمان هلندی طی گفتگویی در این باره گفت: پس از انجام تحقیقاتی سه ساله که بر روی تعداد زیادی از مسلمانان که قرآن می خواندند و یا کلمه " الله " را می‌شنیدند به این نتیجه رسیدم که ذکر کلمه جلاله " الله " و تکرار آن و حتی شنیدن آن موجب آرامش روحی شده و استرس و نگرانی را از بدن انسان دور و نیز به تنفس انسان نظم و ترتیب می‌دهد.
وی در ادامه افزود: بسیاری از این مسلمانان که بر روی آنان تحقیق می‌کردم از بیماری‌های مختلف روحی و روانی رنج می‌بردند من حتی در تحقیقاتم از افراد غیر مسلمان نیز استفاده نمودم و آنان را مجبور به خواندن قرآن و گفتن ذکر " الله " کردم و نتیجه مجددا تکرار شد خودم نیز از این نتیجه به شدت غافلگیر شدم زیرا تاثیر آن بر روی افسرده، ناامید و نگران تاثیری چشمگیر و عجیب بود.
این پژوهشگر هلندی همچنین گفت: از نظر پزشکی برایم ثابت شده که حرف الف که کلمه " الله " با آن شروع می‌شود از بخش بالایی سینه انسان خارج شده و موجب تنظیم تنفس می‌شود به ویژه اگر تکرار شود؛ و این تنظیم تنفس به انسان آرامش روحی می‌دهد.
حرف لام که حرف دوم الله است نیز موجب برخورد سطح زبان با سطح فوقانی دهان می‌شود تکرار شدن این حرکت در کله الله که تشدید دارد نیز در تنظیم و ترتیب تنفس تاثیرگزار است.
اما حرف‌های حرکتی به ریه می‌دهد و بر دستگاه تنفسی و در نتیجه قلب تاثیر بسیار خوبی دارد و موجب تنظیم ضربان قلب می‌شود.
گفتنی است: شاید اکنون با انجام این تحقیق علمی اندکی بیشتر از خواب غفلت رها شده و متوجه شویم که آنچه را که خدا به ما توصیه نموده نه تنها فقط به عنوان یک تکلیف بلکه بیشتر به دلیل تاثیر مثبت آن بر سلامت جسم و روح خودمان بوده است.
به راستی که قرآن کریم در آیه کریمه می‌فرماید: " الذین آمنو و تطمئن قلوبهم بذکر الله الا بذکر الله تطمئن القلوب"


نوع مطلب :
برچسب ها : یاد خدا، یاد خدا و آرامش، عجایب نام خدا، الا بذکر الله تطمن القلوب، آرامش خدا، فلسفه ی نام خدا، نام خدا، الله، حمد محبوب، در ستایش محبوب، حمد خدا، سپاس خدا،

امتیاز : :: نتیجه : 1 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 6
تعداد بازدید مطلب : 25
پنجشنبه 28 آذر 1392 :: 18:2


به فارسی «خدا» ترجمه می‌شود و اصل آن « ال اله » بوده ، كه همزه دومى در اثر كثرت استعمال حذف شده ، و بصورتاللهدر آمده است ، و كلمه « اله » از ماده « أله » به معناى پرستش است ، وقتى مى‏گویند «اله الرجل و یاله» ، معنایش این است كه فلانى عبادت و پرستش كرد، ممكن هم هست از ماده «و ل ه» باشد ، كه بمعناى تحیر و سرگردانى است ، و «إله» بر وزن «فِعال» به كسره فاء ، و بمعناى اسم مفعول (مالوه) است، همچنان كه كتاب بمعناى مكتوب «نوشته شده» مى‏باشد، و اگر خدای را اله گفته‏اند، چون مالوه و معبود است، و یا بخاطر آن است كه عقول بشر در شناسائى او حیران و  سرگردان است.

و ظاهرا كلمه«الله»در اثر غلبه استعمال عَلَم (اسم خاص) خدا شده، و گر نه قبل از نزول قرآن این كلمه بر سر زبانها دائر بود، و عرب جاهلیت نیز آن را مى‏شناخت، همچنان كه آیه شریفه:«وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ»(زخرف:87) و اگر از ایشان بپرسى چه كسى ایشان را خلق كرده.

«إله» بر وزن «فِعال» به كسره فاء ، و بمعناى اسم مفعول (مالوه) است، همچنان كه كتاب بمعناى مكتوب «نوشته شده» مى‏باشد، و اگر خدای را اله گفته‏اند، چون مالوه و معبود است، و یا بخاطر آن است كه عقول بشر در شناسائى او حیران و  سرگردان است.

هر آینه خواهند گفت :«الله »؛ و آیه :«فَقَالُوا هَذَا لِلَّهِ بِزَعْمِهِمْ وَهَذَا لِشُرَكَائِنَا»(انعام:136)، پس در باره قربانیان خود گفتند : این مال الله ، و این مال شركائى كه ما براى خدا داریم » ، این شناسائى را تصدیق مى‏كند .

از جمله ادله‌ای كه دلالت مى‏كند بر اینكه كلمه«الله»علم و اسم خاص خدا است ، این است كه خدایتعالى به تمامى اسماء حسنایش و همه افعالى كه از این اسماء انتزاع و گرفته شده ، توصیف مى‏شود ، ولى با كلمه«الله»توصیف نمى‏شود ، مثلا میگوئیماللهرحمان است ، رحیم است ، ولى بعكس آن نمیگوئیم ، یعنى هرگز گفته نمیشود : كه رحمان این صفت را دارد كهاللهاست و نیز میگوئیم «رحماللهو علماللهو رزقالله، خدا رحم كرد ، و خدا دانست ، و خدا روزى داد ، » ولى هرگز نمیگوئیم «اللهالرحمن ، رحماناللهشد» ، و خلاصه ، اسم جلاله نه صفت هیچیك از اسماء حسناى خدا قرار مى‏گیرد ، و نه از آن چیزى به عنوان صفت براى آن اسماء گرفته میشود .

از آنجائى كه وجود خداى سبحان كه اله تمامى موجودات است ، خودش خلق را به سوى صفاتش هدایت مى‏كند ، و مى‏فهماند كه به چه اوصاف كمالى متصف است ، لذا مى‏توان گفت كه كلمه«الله»بطور التزام دلالت بر همه صفات كمالى او دارد ، و صحیح است بگوئیم لفظ جلاله«الله»اسم است براى ذات واجب الوجودى كه دارنده تمامى صفات كمال است ، و گر نه اگر از این تحلیل بگذریم ، خود كلمه«الله»پیش از اینكه نام خدای تعالى است ، بر هیچ چیز دیگرى دلالت ندارد ، و غیر از عنایتى كه در ماده« ا ل ه »است ، هیچ عنایت دیگرى در آن بكار نرفته است .1

این كلمه در قرآن كریم 2815 مرتبه در قرآن آمده است.2




نوع مطلب :
برچسب ها : لفظ الله، لفظ جلاله الله، نام زیبای الله، الله، الله در قرآن، خدا، درباره الله، اسما خدا، اسم های خدا،

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 23
چهارشنبه 27 آذر 1392 :: 17:42

خدای فوق العاده من

یک قلب، یک اتاق، چند تا کتاب، یک عالمه شماره تلفن، یک دوست صمیمی، چند تا نامه یادگاری، دو تا راز (یکی کوچک و یکی بزرگ)، یک گلدان، سه تا آواز، یک دفترچه یادداشت های شخصی و یک خدا. این دارایی من است.

من آدم ثروتمندی نیستم. یک بار خواب دیدم توی یک جزیره زندگی می کنم و تمام آن جزیره برای من است. خواب خوبی بود، چون آن جزیره سفید بود و همه چیز داشت. اما من توی آن جزیره تنها بودم. برای همین از خواب بیدار شدم و به زندگی واقعی برگشتم. توی زندگی واقعی، ما یک تخت دو طبقه داریم که من باید طبقه بالا بخوابم و تخت پایینی مال برادرم است. دیروز نوشته روی یک دیوار را برای خودم خواندم. نوشته بود هر چیز که نزد خداوند است برای همیشه باقی می ماند. این طور شد که به دارایی هایم فکر کردم.

من آدم ثروتمندی نیستم، اما از فکر این که هر چیز که پیش من است از بین برود، دلم گرفت. بعد پیش خودم حساب کردم که از دست دادن چه چیزی مرا بیشتر از همه غمگین می کند: دوستانم؟ خاطراتم؟ یادگاری هایم یا آینده ام؟!

دیدم آنچه مرا غمگین می کند از دست دادن نیست، چون من هیچ چیز را از دست نمی دهم. هر چیزی که از من گرفته می شود می رود توی حساب خدا و برای همیشه باقی می ماند. خودم هم یک روز می روم. خودم هم برای همیشه باقی می مانم.

 من از فکر این که باقی می مانم خوشحالم. از فکر این که تمام نمی شوم خوشحالم. از این که جاودانه ام خوشحالم و فکر می کنم اگر من جاودانه باشم، پس تمام حس های خوبم هم جاودانه خواهد بود. دوست داشتن هایم جاودانه می شود. آوازهایی که با شادی خوانده ام جاودانه می شود و من هیچ دوستی را از دست نخواهم داد.

اگر قرار است یک روز بدی ها و خودخواهی ها و ناراحتی هایم از زندگی حذف شود، اگر من بابت ندانم کاری ها و اشتباه هایم بخشیده شوم و یا جریمه بعضی از آنها را بدهم. پس آنچه که از زندگی من باقی می ماند خوبی است. حتی اگر شده آن خوبی فقط یک «مهربانی» یک «سیب»، یک «آواز» باشد! مهم نیست.

مهم این است که من به سمتی می روم که در آن چیزی جز نور و روشنی باقی نخواهد ماند!

من آدم ثروتمندی هستم! با این حساب، من آدم ثروتمندی هستم که می توانم چیزی مثل «جاودانگی» را با خودم داشته باشم. خب، معلوم است که کتاب هایم پودر می شوند، گردنبندم از بین می رود، نامه های یادگاری ام خاکستر می شوند، شماره تلفن دوست هایم عوض می شوند. معلوم است همین چیزهای کمی هم که دارم از من گرفته می شوند،

...اما عشق ها و رؤیاها و فکرهای خوبی که داشته ام چی؟ حس فوق العاده ای که از دانه کردن انار توی

خدای فوق العاده من

 شب یلدا داشته ام؟ وقتی مادرم را بوسیده ام؟ وقتی به ماه نگاه کرده ام؟ وقتی خدا را صدا کرده ام؟ و وقتی با شادی جیغ کشیده ام؟ آیا این ها مرا ثروتمند نکرده است؟ آیا اینها دارایی های حقیقی من نیستند که یک روز به خاطر داشتنشان افتخار می کنم؟ آیا من از این که زندگی ام پر است از تیله های رنگی، کلم های بنفش، هویج های نارنجی شاداب، خنده های بلند، یک مادر زیادی مهربان، یک پدر سختگیر عجیب بامزه، یک دوست قهرقهرو، یک بازیگر محبوب، یک راز بزرگ و یک راز کوچک، یک خورشید که هیچ وقت زیر قولش نمی زند و هر روز صبح متولد می شود، و روزهایی که هنوز وقت دارم در آنها مهربان تر باشم، نباید آن قدر شاد باشم که احساس خوشبختی کنم؟!

من یک خدای فوق العاده دارم که قول داده است همه چیز پیش او تا همیشه بماند و همین برای من کافی است.




نوع مطلب :
برچسب ها : خدا، خدای من، خدای فوق العاده، خدای فوقالعاده من، ثروت، جاودانگی، جزیره رویایی،

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 27
پرسش: با سلام ،انشاءاله طاعات و عباداتتان مورد مورد قبول در گاه حق تعالي باشد. مي خواستم بدانم چرا تمام اسامي خداوند به صورت مذکر بيان شده است؟ حتي در قرآن هم نام خدا به صورت مذکر بيان شده است در صورتي که خدا نه زن است و نه مرد؟ پاسخ: با سلام و آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما در اين ماه عزيز؛ و تشكر به خاطر ارتباطتان با اين مركز؛ زبان قرآن عربي است و زبان عربي برخلاف زبان فارسي از دو نوع ضماير مذكر و مؤنت برخوردار است. عرب‏ها در اموري كه مخصوص زنان باشد،از واژگان مؤنث و در امور مخصوص مردان از واژگان مذكراستفاده مي کنند . ، اما در دو مورد ديگر، يكي در اموري كه بين زنان و مردان مشترك باشد و ديگري در اموري كه جنسيت در مورد آن ها اصلاً مطرح نيست، مانند خدا و فرشتگان، از ضماير و واژگان مذكر بهره مي‏گيرند؛ يعني در سه حالت از چهار حالت مذكور از الفاظ مذكر و تنها در يك حالت از لفظ مؤنث بهره مي‏گيرند. در عين حال در بعضي از موارد به لفظ نظر كرده و با توجه به لفظ مؤنث يا مذكر آورده مي‏شود، در حالي كه از نظر جنس متفاوت با لفظ مي‏باشند. طبيعي است كه هر كتابي بخواهد با اين زبان نوشته شود، اگر چه كتاب الهي باشد، بايد از قواعد آن زبان پيروي كرده و بر آن ساختار باشد. بنابراين، قرآن به مقتضاي اين كه به زبان عربي نازل شده است، با همين گفتمان سخن مي‏گويد. همگام با قواعد عربي در سه حالت از ضماير و واژگان مذكر و در يك حالت از واژگان مؤنث بهره مي‏گيرد. با اين توضيح روشن مي‏گردد كه قرآن براي خويش گفتمان ويژه مردانه يا زنانه ابداع نكرده تا در پي پاسخ به چرايي آن باشيم، بلكه زبان قرآن، زبان محاوره عربي است و قواعد و ادبيات و دستور زبان عربي در آن به كار رفته است. (1) پس دقت فرمائيد که ضمير هو و انت که در قرآن در مورد خداوند به کار رفته است، ضمير مخصوص او به حساب نمي آيد، بلکه به خاطر همان وجه سوم يعني عدم جنسيت مذکر و مونث به صورت مذکر (هو ، انت و...) ذکر مي شود پي نوشت : 1 . تفسير نمونه، ج 17، ص 308.



نوع مطلب :
برچسب ها : خدا مذکر، خدا مذکر است، درباره خدا، اسامی مذکر خدا، اسامی خدا، در حمد و ستایش محبوب، وجه سوم،

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 19
چهارشنبه 27 آذر 1392 :: 17:39

سپاس مخصوص خداوندی است که نخستین موجود است و پیش از او چیزی نبوده است و آخرین موجود است و بعد از او چیزی نیست. دیده بینندگان , از مشاهده او ناتوان است و اندیشه گویندگان , از وصف او عاجز است , به وسیله قدرت خود , آفریدگان را آفرید و با اراده خود آنها را از نیستی , به وجود آورد.
آنها را در راه راست خود روان کرد. و در راه محبت خود بر انگیخت. نسبت به آنچه که او به جلو انداخته است , نمی توانند تاخیر نمایند و آنچه را که او به تاخیر انداخته است را نمی توانند به جلو بیندازند. و از رزق خود برای هر جانداری روزی مشخصی قرار داده است.
کسی نمی تواند روزی فراوان او را کاهش دهد و یا روزی کم او را افزایش دهد.

سپس در زندگی , برای او مدت معینی و پایان مشخصی قرار داد که با روز های زندگی بسوی آن قدم بر می دارد و با سال های عمر , به آن نزدیک می شود. هنگامی که به پایان عمر نزدیک می شود , حساب عمر خود را کامل دریافت می کند و خداوند او را به سوی پاداش فراوان یا کیفر ترسناک , روانه می سازد تا بدکاران را نسبت به کار زشت خود و نیکوکاران را نسبت به کار نیکشان جزا دهد.
رفتار او از روی عدل است و نام های او پاک است و نعمت هایش پی در پی است. کسی درباره کارهای او سوال نمی کند , ولی دیگران مورد سوال قرار می گیرند.

سپاس مخصوص خداوندی است که اگر بندگانش را از شناختن سپاسگزاری خود بر نعمت های پی در پی که به آنها داده است و بخشش های پیوسته اش که بر آنها تمام گردانیده است , باز می داشت آنها نعمت هایش را صرف می کردند و روزیشان گسترده می شد ولی شکر نمی کردند و در این صورت از مرز انسانیّت به حیوانیّت روی می آوردند. چنانکه در کتاب استوار خود وصف فرموده است :(سوره 25 ؛ آیه 44) " آنها جز مانند چهارپایان نیستند ؛ بلکه گمراه تر هستند. "

سپاس مخصوص خدایی است که خود را به ما شناساند و شکر خود را به ما الهام کرد و درهای پروردگاریش را به روی ما گشود و ما را به سوی توحید خالص خود راهنمایی کرد و از شک و کجروی در کار خود دور کرد.
سپاسی که تا زنده ایم جزو سپاسگزاران او باشیم و هنگامی که عمر به پایان رسید به سوی خشنودی و گذشت او بشتابیم.
سپاسی که تاریکی های برزخ را بر ما روشن گرداند و راه رستاخیز را هموار نماید و مکان ما را در منزلگاه گواهان آبرومند قرار دهد , روزی که هر کسی پاداش کار خود را می بیند و بر هیچ کس ستم نمی شود , روزی که دوستان به درد نمی خوردند و کسی یاریگر کس دیگری نیست.

سپاسی که تا بلند ترین جایگاه ها بالا برود و در نامه اعمال نوشته شود و نزدیکان بارگاه الهی بر آن گواهی دهند. سپاسی که آنگاه چشم ها خیره می شود , چشم های ما به وسیله آن سفید گردد , سپاسی که ما را از آتش دردناک خداوند برهاند و در پناه او قرار دهد. سپاسی که ما را در گروه فرشتگان جای دهد و در سرای جاودان و جایگاه پر برکت همیشگی , همراه پیامبران قرار دهد.
سپاس مخصوص خدایی است که زیبایی های آفرینش را برای ما انتخاب کرد و روزی های پاکیزه را برای ما قرار داد و با توانایی ما را بر همه آفریدگان مسلط کرد و به قدرت او همه آفریدگان فرمانبر ما شدند و به بزرگواری او , به سوی ما شتافتند.
سپاس مخصوص خداوندی است که در نیاز را , جز به سوی خود به روی ما بست ؛ پس چگونه می توانیم سپاسگزار او باشیم ؟ یا کجا می توانیم او را شکر کنیم ؟ نمی توانیم , کی می توانیم ؟

سپاس مخصوص خداوندی است که وسایل جمع و جذب و گشادی و دفع را در ما قرار داد و ما را از نیرو های زندگی بهره مند کرد و اندام ها را برای کار آفرید و ما را به وسیله روزیی های پاک پرورش داد. و با بخشش خود ما را بی نیاز کرد و با نعمت خود به ما سرمایه بخشید , سپس به ما دستور داد , تا پیروی ما را آزمایش کند و بازداشت تا شکر گزاری ما مشخص شود پس از فرمان او سرپیچی کردیم و مرتکب گناهان او شدیم , ولی در کیفر ما عجله نکرد و در انتقام از ما شتاب ننمود , بلکه با رحمت و بزرگواری خود با ما مدارا کرد و با صبر و مهربانی خود به ما مهلت داد تا به سوی او بازگردیم.
سپاس مخصوص خدایی است که را توبه را به ما نشان داد , توبه ایی که از روی بزرگواری اوست.

پس اگر از همه نعمت های او هیچیک جز همین یک نعمت را به حساب نیاوریم , نعمت او در حق ما نیکو و احسانش درباره ما بزرگ و بزرگواری او بر ما بسیار است. و روش او در توبه برای گذشتگان چنین نبوده است. و آنچه را که توانایی آنرا نداشتیم از ما برداشت و جز به آن چه که طاقت داشتیم تکلیف نکرد و جز کار آسان از ما نخواست و برای هیچ یک از ما بهانه ایی باقی نگذاشت. پس بدبخت کسی است که نافرمانی کند و خوشبخت کسی است که به او روی آورد.

سپاس خدا را به اندازه همه سپاسی که نزدیکترین فرشتگان و گرامی ترین بندگان و پسندیده ترین ستایش کنندگان او را ستایش کرده اند , سپاسی که بر سپاس های دیگر برتری داشته باشد مانند برتری که پروردگار نسبت به آفریدگان دارد.
سپاس مخصوص اوست , به جای هر نعمتی که بر ما و بر همه بندگان گذشته و آینده عطا فرموده است و به تعداد همه چیز هایی که علم او بر آنها احاطه دارد و همه را فراگرفته است ؛ و به جای هر یک از نعمت ها , به تعداد چندین برابر , همیشه و جاوید تا روز قیامت. سپاسی که پایان ندارد و در شمارش نمی آید و به پایان آن دسترسی نیست و مدت آن تمام نمی شود . سپاسی که باعث اطاعت و بخشش او شود و سبب خشنودی و وسیله آمرزش او گردد و راه به سوی بهشت و پناه از عذاب او شود و باعث آسودگی از خشم و پشتیبان فرمانبری از او گردد و از گناه جلوگیری نماید و در ادای حق و وظایف الهی کمک کند.
سپاسی که در بین نیک بختان و دوستان او کامروا شویم و به وسیله آن در گروه کشته شدگان بوسیله شمشیرهای دشمنان او درآئیم که خداوند یاری دهنده و ستوده شده است.




نوع مطلب :
برچسب ها : در حمد او، در حمد الله، در ستایش الله، متن ستایش خدا، ستایش، نام های پاک خدا، در حمد خدا، سپاس خدا، سپاس الله، پاداش سپاس خدا، پاداش سپاس، پاداش خدا، زیبایی آفرینش، زیبایی خدا، روز های پاکیزه، نامه ی هعمال،

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 33
چهارشنبه 27 آذر 1392 :: 17:37

نامهای خداوند

اینکه خداوند دقیقا چند نام دارد را کسی نمیداند اما کاملترین اسم خدا که شامل همه اسامی او می شود لفظ جلاله الله است . قرآن کریم می فرماید :
« ولله الاسماء الحسنی فادعوه بها » (اعراف آیه 7 ) ؛ یعنی برای خداوند اسماء حسنایی است که خدا را بر اساس آن اسماءحسنی عبادت کنید .
« اسما حسنا » یعنی اسمهایی که از نظر معنا و مفاهیم مافوقش نیست و مسمایش هم یکی است و واحد و احد است ؛ که آن همان پروردگار عالم است .

اسماء حُسنی یا نام‌های نیکوی خداوند نام‌هایی هستند که در اسلام برای الله به کار رفته‌است.

وجود مبارک رسول خدا (ص) می فرمایند : « اسماء حسنی 99 اسم هستند » .

 که بیشتر اسماء حسنی در قرآن آمده است، ولی برخی دیگر براین باورند شمار آن‌ها بیشتر است.

نام‌های خدا در قرآن مجموعه‌ای از بیش از ۲۰۰ نام خداوند است که در قرآن ذکر شده‌اند و اصطلاحا، ۹۹ تای آن «اسماء الحسنی» یا نام‌های نیکوی خداوند خوانده می‌شوند. هر چند که تعداد نام‌های خدا، شامل صفت‌ها و کلمه‌های مرکب، در قرآن و سنت از ۹۹ عدد خیلی بیشتر هستند، ولی مسلمانان اعتقاد دارند که گروه برگزیده‌ای از نام‌ها (نام‌های نیکو)، تعدادشان ۹۹ عدد است.

از میان این ۹۹ نام، ۸۵ تای آن مستقیما در قرآن ذکر شده است. اما تعدادی از این نام‌ها مستقیما در قرآن وجود ندارد. بعضی از محققان با رجوع به احادیث تا ۲۰۰ مورد از این نام‌ها را یافته‌اند. از این اسماء حسنا سه اسمش در « بسم الله الرحمن الرحیم » است ، که عبارتند از : الله ، رحمان و رحیم .

اسماء حُسنی را به ۳ گروه بخش کرده‌اند:

  1. 1.                 اسماء جمالی (۴۵ نام) برای کسب رحمت و روزی به کار می‌روند.
  2. 2.                 اسماء جلالی (۲۲ نام) برای ایجاد عداوت و از میان بردن حریف به کار می‌آیند.
  3. 3.                 اسماء مشترک (۲۲ نام) بسته به نیت، خاصیت هر دو گروه قبلی را دارند.

اعتقاد بر این است که یکی از اسامی که خدا بر کسی دانسته نیست اسم اعظم است. مرحوم شیخ صدوق در صفحه صد و نود کتاب التوحید این روایت را از رسول خدا (ص) و از امیرالمومنین (ع) نقل می کند : « الله عزوجل تسعه و تسعون اسماء » برای خدا نود ونه اسم است که همان اسماء حسنا است ؛ « من دعا الله بها استجاب له » کسی که خدا را بر اساس این اسامی بخواند و عبادت بکند خدا جوابش را می دهد . چنانچه عبادت توحیدی و خالص باشد ، دعا هم دعای توحیدی و خالص می شود و قطعا استجابت را به همراه دارد . در ادامه حدیث می فرمایند : « و من احصاها دخل الجنه » ؛ یعنی کسی که این نود و نه اسم  احصاء بکند وارد بهشت می شود . شیخ صدوق (ره) احصاء را این گونه معنا می کنند :
«احصاء ها ، هو الاحاطه بها » . مراد از احصاء یعنی اینکه خود انسان غرق این نود ونه اسم باشد و در ادامه تعریف فرمودند : « والوقوف علی معانیها » ؛ یعنی اینکه وجود انسان وقف بر این معانی بشود و وقوف بر این معانی پیدا کند و « لیس معنی الاحصاء عددها » ؛ یعنی معنای احصاء این نیست که با انگشت و یا با تسبیح این نود و نه اسم را با حرکت زبان بشماری ، بلکه احاطه و وقوف بر معانی این نود ونه اسم مراد می باشد . و نیز به قول فلاسفه ای مثل صدر المتالهین و حاجی سبزواری ، به این معنا ست که در حد طاقت بشری ، این اسماء را در وجود خودت تحقق بدهی .

دعای جوشن کبیر که سفارش شده در ماه مبارک رمضان خوانده شود تنها دعایی است که بیشترین نامهای خدا در آن گرد آمده چرا که این دعا از ۱۰۰ فصل تشکیل شده ‌است و هر فصل شامل ده اسم از اسما الهی است به استثنای فصل ۵۵  از این دعا که شامل یازده اسم  می شود پس در مجموع این دعا در بر دارنده هزار و یک اسم از اسامی خداوند است.

ولى آن مقدارى از اسامی پروردگار عالمیان که در کتاب آسمانی قرآن  آمده صد و بیست و هفت اسم است که به ترتیب الفبا عبارتند از :

  • ·                     الف)- اله، احد، اول، آخر، اعلى، اکرم، اعلم، ارحم الراحمین، احکم الحاکمین، احسن الخالقین، اهل التقوى، اهل المغفرة، اقرب، ابقى.
  • ·                     ب)- بارى، باطن، بدیع، بر، بصیر.
  • ·                     ت)- تواب.
  • ·                     ج)- جبار، جامع.
  • ·                     ح)- حکیم، حلیم، حى، حق، حمید، حسیب، حفیظ، حفى.
  • ·                     خ)- خبیر، خالق، خلاق، خیر، خیر الماکرین، خیر الرازقین، خیر الفاصلین، خیر الحاکمین، خیر الفاتحین، خیر الغافرین، خیر الوارثین، خیر الراحمین، خیر المنزلین.
  • ·                     ذ)- ذو العرش، ذو الطول، ذو انتقام، ذو الفضل العظیم، ذو الرحمة، ذو القوة، ذو الجلال و الاکرام، ذو المعارج.
  • ·                     ر)- رحمان، رحیم، رؤوف، رب، رفیع الدرجات، رزاق، رقیب.
  • ·                     س)- سمیع، سلام، سریع الحساب، سریع العقاب.
  • ·                     ش)- شهید، شاکر، شکور، شدید العقاب، شدید المحال.
  • ·                     ص)- صمد.
  • ·                     ظ)- ظاهر.
  • ·                     ع)- علیم، عزیز، عفو، على، عظیم، علام الغیوب، عالم الغیب و الشهادة.
  • ·                     غ)- غنى، غفور، غالب، غافر الذنب، غفار.
  • ·                     ف)- فالق الاصباح، فالق الحب و النوى، فاطر، فتاح.
  • ·                     ق)- قوى، قدوس، قیوم، قاهر، قهار، قریب، قادر، قدیر، قابل التوب، القائم على کل نفس بما کسبت.
  • ·                     ک)- کبیر، کریم، کافى.
  • ·                     ل)- لطیف.
  • ·                     م)- ملک، مؤمن، مهیمن، متکبر، مصور، مجید، مجیب، مبین، مولى، محیط، مقیت، ، محیى، متین، مقتدر،متعال ،مستعان، مبدى، مالک الملک.
  • ·                     ن)- نصیر، نور.
  • ·                     و)- وهاب، واحد، ولى، والى، واسع، وکیل، ودود.
  • ·                     ه)- هادى.

در آیات زیر به وجود نام‌های نیکو برای خداوند اشاره شده است:

  • ·                     قرآن ۲۰.۷ الله لا اله الّا هو له الاسماء الحسنی او خداییست که نیست جز او خدایی، همان‌که دارای نام‌های نیکوست
  • ·                     قرآن ۷.۱۸۰ و لله الاسماء الحسنی فدعوه بها او نام‌های نیکویی دارد، پس به آن‌ها بخوانیدش



نوع مطلب :
برچسب ها : نام های خدا، اسم اعظم خدا، اسما جلالی، اسماء جمالی، اسماء مشترک، قرآن و سنت، اسماء حُسنی، نامهای خداوند، درباره نام های خداوند، الهاحد، آخر، اکرم، اعلم، ارحم الراحمین، احکم الحاکمین، احسن الخالقین، اهل التقوى، اهل المغفرة، اقرب، ابقى،

امتیاز : :: نتیجه : 1 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 2
تعداد بازدید مطلب : 241
اسم های خدا در قرآن کریم مجموعه‌ای بيش از 200 نام است که ذکر شده‌اند و اصطلاحا ، 99 تای آن «اسماء الحسنی» يا نام‌های نيکوی خداوند خوانده مي‌شوند . هر چند که تعداد نام های خدا ، شامل صفات و کلمه‌های مرکب ، در قرآن و سنت از 99 عدد خيلی بيشتر هستند ، ولی مسلمانان اعتقاد دارند که گروه برگزيده‌ای از نام‌ها (نام‌های نيکو) 99 عدد هستند .

این اسماء را به سه گروه تقسیم کرده‌اند : جمالی ، جلالی و مشترک . اسماء جمالی که ۴۵ تا هستند برای کسب رحمت و روزی به کار می‌روند ، اسماء جلالی که ۲۲ تا هستند ، برای ایجاد عداوت و از میان بردن حریف به کار می‌آیند و اسماء مشترک که آنها هم ۲۲ اسم هستند بسته به نیت ، خاصیت هر دو گروه قبلی را دارند .

از ميان اين 99 نام‌ ، 85 تاي آن مستقيما در قرآن ذکر شده است . اما تعدادی از اين نام‌ها مستقيما در قرآن وجود ندارد . بعضي از محققان با رجوع به احاديث تا 200 مورد از اين نام‌ها را يافته‌اند ..
بايد توجه داشت هيچ مرجعي که فهرست يکساني از 99 نام نیکوی خدا را به ترتيب در خود ذکر کرده باشد وجود ندارد .
عموما بر سر اغلب اين اسمها با هم توافق دارند ؛ هر چند که در مورد تعدادی از آن‌ها همچنان اختلاف وجود دارد .

این 99 نام عبارتند :

ردیف عربی فارسی ابجد
۰۰۱ الرحمن بخشاینده ۲۹۸
۰۰۲ الرحيم مهربان ۲۵۸
۰۰۳ الملك پادشاه ۹۰
۰۰۴ القدوس مقدس ۷۰
۰۰۵ السلام درود ۱۳۱
۰۰۶ المؤمن اطمینان دهنده ۱۳۶
۰۰۷ المهيمن نگهدارنده ۱۴۵
۰۰۸ العزيز باشکوه ۹۴
۰۰۹ الجبار توانگر ۲۰۶
۰۱۰ المتكبر بسیار بزرگ ۶۶۲
۰۱۱ الخالق آفریننده ۷۳۱
۰۱۲ البارئ درست ۲۱۳
۰۱۳ المصور نگارگر ، صورتگر ۳۳۶
۰۱۴ الغفار همیشه بخشاینده ۱۲۸۱
۰۱۵ القهار فروکاهنده ۳۰۶
۰۱۶ الوهاب نیک بخشاینده ۱۴
۰۱۷ الرزاق همیشه روزی دهنده ۳۰۸
۰۱۸ الفتاح گشاینده (پیروزکننده) ۴۸۹
۰۱۹ العليم داناترین ۱۵۰
۰۲۰ القابض میراننده ۹۰۳
۰۲۱ الباسط گستراننده ، فراخ کننده روزی ۷۲
۰۲۲ الخافض پست کننده ، خوار کننده ۱۴۸۱
۰۲۳ الرافع (به سوی خود) بالا برنده ۳۵۱
۰۲۴ المعز عزیزکننده ۱۱۷
۰۲۵ المذل خوارکننده ۷۷۰
۰۲۶ السميع شنواترین ۱۸۰
۰۲۷ البصير بیناترین ۳۰۲
۰۲۸ الحكم دادگر ۶۸
۰۲۹ العدل بینهایت عادل ۱۱۴
۰۳۰ اللطيف آنکه بر بندگانش لطف دارد ۱۲۹
۰۳۱ الخبير آگاه‌ترین ۸۱۲
۰۳۲ الحليم بسیار بردبار ۸۸
۰۳۳ العظيم بی‌انتها ۱۰۲۰
۰۳۴ الغفور بسیار بخشاینده ۱۲۸۶
۰۳۵ الشكور بسیار سپاسگذار ۵۲۶
۰۳۶ العلی بلند مرتبه ۱۱۰
۰۳۷ الكبير بزرگ‌ترین ۲۳۲
۰۳۸ الحفيظ نگهدارنده ۹۹۸
۰۳۹ المقيت خوراک دهنده ۵۵۰
۰۴۰ الحسيب شمارنده ۸۰
۰۴۱ الجليل بسیار گرانقدر ۷۳
۰۴۲ الكريم بسیار بخشنده ۲۷۰
۰۴۳ الرقيب نگهبان ، بیننده و آماده ۳۱۲
۰۴۴ المجيب پاسخگو ۵۵
۰۴۵ الواسع گسترده ، پهناور ۱۳۷
۰۴۶ الحكيم فرزانه ، بسیار خردمند ۷۸
۰۴۷ الودود دوست ۲۰
۰۴۸ المجيد بسیار لایق ستایش ۵۷
۰۴۹ الباعث برانگیزنده مردگان ۵۷۳
۰۵۰ الشهيد بیننده ۳۱۹
۰۵۱ الحق راست ، درست ۱۰۸
۰۵۲ الوكيل وکیل ۶۶
۰۵۳ القوى پرزور ۱۱۶
۰۵۴ المتين سخت (و نیز پاینده) ۵۰۰
۰۵۵ الولى دوست ، یار و نگهبان ۴۶
۰۵۶ الحميد ستوده ۶۲
۰۵۷ المحصى شمارنده ۱۴۸
۰۵۸ المبدئ نخستین آفریننده ۵۶
۰۵۹ المعيد بازگرداننده ، دوباره زنده کننده ۱۲۴
۰۶۰ المحيى زندگی بخش ، هستی بخش ۶۸
۰۶۱ المميت میراننده ، نابود کننده ۴۹۰
۰۶۲ الحي زنده ۱۸
۰۶۳ القيوم قائم به ذات پاینده ۱۴۶
۰۶۴ الواجد یابنده ۱۴
۰۶۵ الماجد بزرگوار ۴۸
۰۶۶ الواحد یکتای بی‌همتا ۱۹
۰۶۷ الاحد یگانه (خدایی جز او نیست) ۱۳
۰۶۸ الصمد بی‌نیاز ۱۳۴
۰۶۹ القادر توانا ۳۰۵
۰۷۰ المقتدر تعیین کننده (قضا و قدر) فراتر ۷۴۴
۰۷۱ المقدم فراپیش کشنده ۱۸۴
۰۷۲ المؤخر فراپس دارنده ۸۴۶
۰۷۳ الأول نخستین ، اول پدیدارکننده وجود ۳۷
۰۷۴ الأخر واپسین ، آخر فناکننده موجود ۸۰۱
۰۷۵ الظاهر آشکار (پدیدار ، هویدا) ۱۱۰۶
۰۷۶ الباطن پنهان ، همه دربرگیرنده ۶۲
۰۷۷ الوالی کاردار ۴۷
۰۷۸ المتعالی خود ستوده ۵۵۱
۰۷۹ البر نیکوترین ۲۰۲
۰۸۰ التواب همیشه توبه پذیر ۴۰۹
۰۸۱ المنتقم دادستان ۶۳۰
۰۸۲ العفو درگذرنده ، ناپدیدکننده گناهان ۱۵۶
۰۸۳ الرؤوف بسیار دلسوز و مهربان ۲۸۶
۰۸۴ مالك الملك فرمانروای جهان ۲۱۲
۰۸۵ ذوالجلال و الاکرام دارای شکوه و بخشش
۰۸۶ المقسط عادل ۲۰۹
۰۸۷ الجامع گردآورنده ۱۱۴
۰۸۸ الغنى توانگر ۱۰۶۰
۰۸۹ المغنى بی‌نیاز کننده ، بسنده ۱۱۰۰
۰۹۰ المانع بازدارنده ۱۶۱
۰۹۱ الضار آزار دهنده ۱۰۰۱
۰۹۲ النافع سودمند ۲۰۱
۰۹۳ النور روشنی ۲۵۶
۰۹۴ الهادي رهنما ۲۰
۰۹۵ البديع سنجش ناپذیر ، آفریننده ۸۶
۰۹۶ الباقی ماندگار و واگردان نشدنی ۱۱۳
۰۹۷ الوارث وارث ۷۰۷
۰۹۸ الرشيد راهنما ، آموزگار و دانای بی‌خطا ۵۱۴
۰۹۹ الصبور شکیبا ۲۹۸
 

عده ای اعتقاد بر این دارند که نام های خدا 99 تا نیست ، بلکه 100 نام است . که آن اسم آخر ، اسم اعظم است و هیچکس آن را نمی داند (با بر زبان آوردن آن هر خواسته گوینده برآورده خواهد شد) .

در آیات زیر به وجود نامهای نیکو برای خداوند اشاره شده است :

سوره طه آیه 8  -  الله لا اله الّا هو له الاسماء الحسنی
او خداییست که نیست جز او خدایی ، همان‌که دارای نام‌های نیکوست

سوره اعراف آیه 180  -  و لله الاسماء الحسنی فدعوه بها
او نام‌های نیکویی دارد ، پس به آن‌ها بخوانیدش


ديگر نام‌های خدا در قرآن



نامهای ديگری برای خداوند در قرآن يافت می‌شود اما جزء ليست 99 نام نيکوی معروف خداوند ذکر نشده است .

ليست زير شامل نام‌هايی است که در ليست آن 99 نام قرار ندارند .

ردیف عربی فارسی
۰۰۱ المالک صاحب یا دارندهٔ هر چیز
۰۰۲ الملیک مالک همیشگی
۰۰۳ ذو الفضل العظیم دارای لطف و شان بیکران
۰۰۴ ذو انتقام صاحب انتقام (منسوب به انتقام گیرنده)
۰۰۵ شدید ‌العقاب سخت کیفر (مجازات کنندهٔ شدید)

 




نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 61
 یک محقق غیر مسلمان ژاپنی با انتشار یافته‌های تحقیقات خود مدعی شد که مولکول‌های آب نسبت به مفاهیم انسانی تأثیرپذیرند.
نظریه این محقق ژاپنی که تاکنون از سوی مؤسسات علمی فیزیکی و زیست‌شناسی مورد تأیید قرار گرفته است، مبتنی بر بررسی نمونه‌های فراوانی از کریستال‌های منجمدشده آب و مقایسه آن با یکدیگر است.
پروفسور «ماسارو ایموتو» (Masaru Emoto) ‌که یافته‌های خود را با استفاده از حدو
د 10 هزار آزمایشجمع‌آوری نموده، در سه جلد کتاب ارائه کرده است و معتقد است که مفاهیم متافیزیکی محیط بر روی ترکیب مولکولی آب تأثیر می‌گذارد. 
این دانشمند ژاپنی 
که فارغ‌التحصیل دانشگاه یوکوهاماست، دارای یک مؤسسه تحقیقاتی به نام SHM در ژاپن است که امور تحقیقاتی مربوط به کریستالیزه شدن آب را در آنجا انجام می‌دهد.             ی که پایه گذار نظریه تبلور ذرات آب است، می گوید: جمله "بسم الله الرحمن الرحیم" که در قرآن کریم وجود دارد و مسلمانان آن را در ابتدای کارهای خود یا در هنگام غذاخوردن و یا موقع خواب بر زبان می آورند، تأثیر عجیبی بر بلورهای آب دارد.
به گزارش سایت محیط، وی می افزاید:
زمانی که بسم الله الرحمن الرحیم گفته می شود، تغییرات عجیبی در بلورهای آب رخ داده و آنها
بسیار زیباتر می شوند ، لذا می توان با گذاشتن نواری از تلاوت قرآن کریم در کنار آب، آن را زیباتر و با صفاتر نمود. این کشف عظیم مطمئناً در فکر و ذهن شما دگرگونی پدید می‌آورد و عقاید شما را عمیقاً تغییر خواهد داد.در پایان بد نیست بدانید که آقای ماسارو ایموتو تحقیقاتی نیز بر روی اسلام و تأثیر مفاهیم اسلامی بر روی آب داشته است. وی بر روی پروژه‌ای فعالیت‌ تحقیق کرد که بر اساس 99 نام خدا، 99 تصویر از آب را جمع‌آوری می‌کند. که به گفته خودش به زودی منتشر میشه.




نوع مطلب :
برچسب ها : واکنش مولکول آب بر کلمه الله، Masaru Emoto، جالب درباره الله،

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 51
چهارشنبه 20 آذر 1392 :: 18:43
آیات دردرس  ششم

سوره مبارکه ی حشر آیات 22تا24

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ ﴿22﴾                                                                                اوست‏خدايى كه غير از او معبودى نيست داننده غيب و آشكار است اوست رحمتگر مهربان (22)

هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ ﴿23)                                                                                                                                   اوست‏خدايى كه جز او معبودى نيست همان فرمانرواى پاك سلامت[بخش و] مؤمن [به حقيقت‏حقه خود كه] نگهبان عزيز جبار [و] متكبر [است] پاك است‏خدا از آنچه [با او] شريك مى‏گردانند (23)

هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَى يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ﴿24﴾                                اوست‏خداى خالق نوساز صورتگر [كه] بهترين نامها [و صفات] از آن اوست آنچه در آسمانها و زمين است [جمله] تسبيح او مى‏گويند و او عزيز حكيم است (24)

نکات تفسیری:

-                                                                                                   عظمت آيات آخر سوره حشر

سه آيه 15 صفت و به تعبير ديگر 18 صفت از اوصاف عظيم او را ضمن سه آيه بر مى شمرد و هر آيه با بيان توحيد الهى و نام مقدس الله شروع مى شود و انسان را به عالم نورانى اسماء و صفات حق رهنمون مى گردد..

مى فرمايد: ((او خدائى است كه معبودى جز او نيست ، از غيب و شهود آگاه است و او رحمان و رحيم است)) (هو الله الذى لا اله الا هو عالم الغيب و الشهادة هو الرحمن الرحيم)..

در اينجا قبل از هر چيز روى مساءله توحيد كه خمير مايه همه اوصاف جمال و جلال و ريشه اصلى معرفت الهى است تكيه مى كند، و بعد از آن روى علم و دانش او نسبت به غيب و شهود..

 ((شهادت )) و ((شهود)) - چنانكه راغب در مفردات مى گويد - حضور تواءم با مشاهده است ، خواه با چشم ظاهر باشد يا با چشم دل . بنابراين هر جا قلمرو احاطه حسى و علمى انسان است عالم شهود است ، و آنچه از اين قلمرو بيرون است عالم غيب محسوب مى گردد، ولى همه اينها در برابر علم خدا يكسان است چرا كه وجود بى پايان او همه جا حاضر و ناظر است ، و بنابراين جائى از قلمرو علم و حضور او بيرون نيست. .

و لذا در آيه 59 سوره انعام مى خوانيم : و عنده مفاتيح الغيب لايعلمها الاهو: ((كليدهاى غيب تنها نزد او است و جز او كسى آنرا نمى داند)).

توجه به اين نام الهى سبب مى شود كه انسان او را همه جا حاضر و ناظر بداند و تقواى الهى پيشه كند.

سپس روى رحمت عامه او كه همه خلايق را شامل مى شود (رحمن ) و رحمت خاصه اش كه ويژه مؤ منان است (رحيم ) تكيه شده ، تا به انسان اميد بخشد..

و او را در راه طولانى تكامل و سير الى الله كه در پيش دارد يارى دهد كه قطع اين مرحله بى همراهى لطف او نمى شود و ظلمات است و خطر گمراهى دارد..

و به اين ترتيب علاوه بر صفت توحيد، سه وصف از اوصاف عظيمش ‍ در اين آيه بيان شده كه هر كدام به نوعى الهام بخش است. .

در آيه بعد علاوه بر تاءكيد روى مساءله توحيد هشت وصف ديگر ذكر كرده ، مى فرمايد: ((او خدائى است كه معبودى جز او نيست )) (هو الله الذى لا اله الا هو).

 (حاكم و مالك اصلى او است )) (الملك))

.(از هر عيب و نقص پاك و مبرا است )) (القدوس ))

.(هيچگونه ظلم و ستم بر كسى روا نمى دارد، و همه از ناحيه او در سلامتند)) (السلام ))

اصولا دعوت او به سوى سلامت است ((و الله يدعو الى دار السلام )) (يونس 25) و هدايت او نيز متوجه به سلامت مى باشد: ((يهدى به الله من اتبع رضوانه سبل السلام )) (مائده 16) و قرارگاهى را كه براى مؤ منان فراهم ساخته نيز خانه سلامت است : ((لهم دار السلام عند ربهم )) درود و تحيت بهشتيان نيز چيزى جز سلام نيست : ((الا قليلا سلاما سلاما)) (واقعه )26

سپس مى افزايد: ((او دوستانش را امنيت مى بخشد، و ايمان مرحمت مى كند)) ((المؤ من)).

 (( (او قدرتمندى است كه هرگز مغ هرگز مغلوب نمى شود) ((العزيز

((او با اراده نافذ خود به اصلاح هر امر مى پردازد)) (الجبار)

سه آيه 15 صفت و به تعبير ديگر 18 صفت از اوصاف عظيم او را ضمن سه آيه بر مى شمرد و هر آيه با بيان توحيد الهى و نام مقدس الله شروع مى شود و انسان را به عالم نورانى اسماء و صفات حق رهنمون مى گردد.

مى فرمايد: ((او خدائى است كه معبودى جز او نيست ، از غيب و شهود آگاه است و او رحمان و رحيم است )) (هو الله الذى لا اله الا هو عالم الغيب و الشهادة هو الرحمن الرحيم)

در اينجا قبل از هر چيز روى مساءله توحيد كه خمير مايه همه اوصاف جمال و جلال و ريشه اصلى معرفت الهى است تكيه مى كند، و بعد از آن روى علم و دانش او نسبت به غيب و شهود..

((شهادت )) و ((شهود)) - چنانكه راغب در مفردات مى گويد - حضور تواءم با مشاهده است ، خواه با چشم ظاهر باشد يا با چشم دل . بنابراين هر جا قلمرو احاطه حسى و علمى انسان است عالم شهود است ، و آنچه از اين قلمرو بيرون است عالم غيب محسوب مى گردد، ولى همه اينها در برابر علم خدا يكسان است چرا كه وجود بى پايان او همه جا حاضر و ناظر است ، و بنابراين جائى از قلمرو علم و حضور او بيرون نيست. .

و لذا در آيه 59 سوره انعام مى خوانيم : و عنده مفاتيح الغيب لايعلمها الاهو: ((كليدهاى غيب تنها نزد او است و جز او كسى آنرا نمى داند)).

توجه به اين نام الهى سبب مى شود كه انسان او را همه جا حاضر و ناظر بداند و تقواى الهى پيشه كند.

سپس روى رحمت عامه او كه همه خلايق را شامل مى شود (رحمن ) و رحمت خاصه اش كه ويژه مؤ منان است (رحيم ) تكيه شده ، تا به انسان اميد بخشد.

و او را در راه طولانى تكامل و سير الى الله كه در پيش دارد يارى دهد كه قطع اين مرحله بى همراهى لطف او نمى شود و ظلمات است و خطر گمراهى دارد.

و به اين ترتيب علاوه بر صفت توحيد، سه وصف از اوصاف عظيمش ‍ در اين آيه بيان شده كه هر كدام به نوعى الهام بخش است.

در آيه بعد علاوه بر تاءكيد روى مساءله توحيد هشت وصف ديگر ذكر كرده ، مى فرمايد: ((او خدائى است كه معبودى جز او نيست )) (هو الله الذى لا اله الا هو).

 (حاكم و مالك اصلى او است )) (الملك))

. (از هر عيب و نقص پاك و مبرا است )) (القدوس ))

. (هيچگونه ظلم و ستم بر كسى روا نمى دارد، و همه از ناحيه او در سلامتند)) (السلام))

اصولا دعوت او به سوى سلامت است ((و الله يدعو الى دار السلام )) (يونس 25) و هدايت او نيز متوجه به سلامت مى باشد: ((يهدى به الله من اتبع رضوانه سبل السلام )) (مائده 16) و قرارگاهى را كه براى مؤ منان فراهم ساخته نيز خانه سلامت است : ((لهم دار السلام عند ربهم )) درود و تحيت بهشتيان نيز چيزى جز سلام نيست : ((الا قليلا سلاما سلاما)) (واقعه )26

سپس مى افزايد: ((او دوستانش را امنيت مى بخشد، و ايمان مرحمت مى كند)) ((المؤ من))..

((او حافظ و نگاهدارنده و مراقب همه چيز است )) (المهيمن ).

((او قدرتمندى است كه هرگز مغلوب نمى شود)) (العزيز).

((او با اراده نافذ خود به اصلاح هر امر مى پردازد)) (الجبار).

اين واژه كه از ماده ((جبر)) گرفته شده ، گاه به معنى قهر و غلبه و نفوذ

اراده مى آيد، و گاه به معنى جبران و اصلاح ، و راغب در مفردات هر دو معنى را به هم آميخته ، مى گويد: اصل جبر اصلاح كردن چيزى است با غلبه و قدرت اين واژه هنگامى كه در مورد خداوند به كار رود بيانگر يكى از صفات بزرگ او است كه با نفوذ اراده و كمال قدرت به اصلاح هر فسادى مى پردازد، و هرگاه در مورد غير او به كار رود معنى مذمت را دارد، و به گفته راغب به كسى گفته مى شود كه مى خواهد نقصان و كمبود خود را با ادعاى مقاماتى كه شايسته آن نيست جبران كند، اين واژه در قرآن مجيد در ده مورد به كار رفته كه نه مورد آن درباره افراد ظالم و گردنكش و مفسد است ، و تنها يك مورد آن درباره خداوند قادر متعال (آيه مورد بحث ) مى باشد..

سپس مى افزايد: ((او شايسته بزرگى است و چيزى برتر و بالاتر از او نيست )) (المتكبر).

 ((متكبر)) از ماده ((تكبر)) به دو معنى آمده است : يكى ممدوح كه در مورد خداوند به كار مى رود، و آن دارا بودن بزرگى و كارهاى نيك و صفات پسنديده فراوان است ، و ديگرى نكوهيده و مذموم كه در مورد غير خدا به كار مى رود و آن اين است كه افراد كوچك و كم مقدار ادعاى بزرگى كنند، و صفاتى را كه ندارند به خود نسبت دهند، و از آنجا كه عظمت و بزرگى تنها شايسته مقام خدا است اين واژه به معنى ممدوحش تنها درباره او به كار مى رود و هرگاه در غير مورد او به كار رود به معنى مذموم است

و در پايان آيه ، بار ديگر روى مساءله توحيد كه سخن با آن آغاز شده بود تكيه كرده ، مى فرمايد:((خداوند منزه است از آنچه شريك براى او قرار مى دهند)) (سبحان الله عما يشركون).

با توضيحى كه داده شد روشن مى شود كه هيچ موجودى نمى تواند در صفاتى

كه در اينجا آمده است شريك و شبيه و نظير او باشد

و در آخرين آيه مورد بحث در تكميل اين صفات به شش وصف ديگر اشاره كرده چنين مى فرمايد: ((او خداوندى است خداوندى كه مخلوقات را بى كم و كاست آفريد )) ،(هو الله الخالق) و بدون شبيهى از قبل ایجاد کرد (البارى)

 (آفريدگارى كه به هر موجودى صورت خاصى بخشيد)) (المصور))

و سپس از آنجا كه اوصاف خداوند منحصر به اين اوصاف نيست ، بلكه اوصافش همچون ذاتش بى پايان است ، مى افزايد: ((براى او نامه اى نيك است )) (له الاسماء الحسنى).

و به همين دليل از هر گونه عيب و نقص ، منزه و مبرى است ، ((و تمام موجوداتى كه در آسمان و زمين هستند براى او تسبيح مى گويند)) و او را از هر عيب و نقصى پاك مى شمرند (يسبح له ما فى السماوات و الارض و سرانجام براى تاءكيد بيشتر، روى موضوع نظام آفرينش به دو وصف ديگر از اوصافش كه يكى از آنها قبلا آمد، اشاره كرده ، مى فرمايد: ((او عزيز و حكيم است )) (و هو العزيز الحكيم).

اولى نشانه كمال قدرت او بر همه چيز، و غلبه بر هر مانع است ، و دومى اشاره به علم و آگاهى از نظام آفرينش و تنظيم برنامه دقيق در امر خلقت و تدبيراست.

در ميان مجموع اين صفات ، يكنوع نظم بندى خاصى در سه آيه ديده مى شود: در آيه نخست از عمومى ترين اوصاف ذات (علم ) و عمومى ترين اوصاف

فعل (رحمت ) كه ريشه همه افعال خداوندى است بحث مى كند..

در آيه دوم ، سخن از حاكميت او و شئون اين حاكميت است ، و صفاتى همچون ((قدوس )) و ((سلام )) و ((مؤ من )) و ((جبار)) و ((متكبر))، با توجه به معانى آنها كه در بالا ذكر كرديم همه از ويژگيهاى اين حاكميت مطلقه الهى است.

و در آخرين آيه از مساءله خلقت و آنچه مربوط به آن است ، مانند نظم بندى و صورت بندى و قدرت و حكمت بحث مى كند.

و به اين ترتيب ، اين آيات دست پويندگان راه معرفت الله را گرفته منزل به منزل پيش مى برد، از ذات پاك او شروع مى كند، و بعد به عالم خلقت مى آورد، و باز در اين سير الى الله از مخلوق نيز به سوى خالق مى برد، قلب را مطهر اسماء و صفات الهى و مركز انواع ربانى مى كند و در لابلاى اين معارف و انوار، او را مى سازد و تربيت مى نمايد شكوفه هاى تقوا را بر شاخسار وجودش ظاهر ساخته و لايق قرب جوارش مى كند، تا با تمام ذرات جهان همصدا شود، و تسبيحگويان نغمه سبوح و قدوسى سر دهد.

و به اين ترتيب در مجموع اين آيات سه گانه علاوه بر مساءله توحيد كه دو بار تكرار شده هفده وصف از اوصاف خدا آمده است به اين ترتيب:

1 - عالم الغيب و الشهاده .

2 - رحمان .

3 - رحيم .

4 - ملك .

5 - قدوس .

6 - سلام .

7 - مؤ من .

8 - مهيمن .

9 - عزيز.

10 - جبار.

11 - متكبر.

12 - خالق .

13 - بارى ء.

14 - مصور.

15 - حكيم .

16 - داراى اسماء الحسنى .

17 - كسى كه همه موجودات عالم تسبيح او مى گويند.

كه با وصف توحيد او، مجموعا هيجده صفت مى شود (توجه داشته باشيد، توحيد دو بار و عزيز نيز دو مرتبه ذكر شده است)

در ميان مجموع اين صفات ، يكنوع نظم بندى خاصى در سه آيه ديده مى شود: در آيه نخست از عمومى ترين اوصاف ذات (علم ) و عمومى ترين اوصاف

فعل (رحمت ) كه ريشه همه افعال خداوندى است بحث مى كند.

در آيه دوم ، سخن از حاكميت او و شئون اين حاكميت است ، و صفاتى همچون ((قدوس )) و ((سلام )) و ((مؤ من )) و ((جبار)) و ((متكبر))، با توجه به معانى آنها كه در بالا ذكر كرديم همه از ويژگيهاى اين حاكميت مطلقه الهى است. .

و در آخرين آيه از مساءله خلقت و آنچه مربوط به آن است ، مانند نظم بندى و صورت بندى و قدرت و حكمت بحث مى كند.

و به اين ترتيب ، اين آيات دست پويندگان راه معرفت الله را گرفته منزل به منزل پيش مى برد، از ذات پاك او شروع مى كند، و بعد به عالم خلقت مى آورد، و باز در اين سير الى الله از مخلوق نيز به سوى خالق مى برد، قلب را مطهر اسماء و صفات الهى و مركز انواع ربانى مى كند و در لابلاى اين معارف و انوار، او را مى سازد و تربيت مى نمايد شكوفه هاى تقوا را بر شاخسار وجودش ظاهر ساخته و لايق قرب جوارش مى كند، تا با تمام ذرات جهان همصدا شود، و تسبيحگويان نغمه سبوح و قدوسى سر دهد.

لذا جاى تعجب نيست كه در روايات اسلامى اهميت فوق العاده اى به اين آيات داده شده است ...

نکات متن:     

1. هیچ وصف نیکویی را نمی توان سراغ گرفت که خداوند به آن متصف نباشد  .

2. خداوند وجود کامل است و هر وجود کامل همه ی صفات نیکو را داراست . پس خداوند همه ی صفات نیکو را داراست  .

3. خداوند صفات کمالی موجودات را دراست نه صفاتی که از نقص سرچشمه می گیرد  .

4. صفاتی که حکایت از نقص می کند چیزی نیستند که تا خداوند به آن ها متصف باشد مثلا جهل فقدان علم و عجز فقدان قدرت است  .

5. ما صفاتی را که جنبه یکمال دارند به خدا نسبت می دهیم ( صفات ثبوتی ) و صفاتی را که جنبه ی نقص دارند از او سلب می کنیم ( صفات سلبی ) 

  سوال های متن  :

1. چگونه می توان پی برد که خداوند همه ی صفات نیکو را داراست ؟ استدلال نمائید .

مقدمه اول : خداوند وجودی کامل و عاری از هرگونه عیب و نقص است .

مقدمه دوم : هر موجود کاملی همه ی صفات خوب و نیکو را داراست .

نتیجه : پس خداوند همه ی صفات خوب را داراست . 

 2. صفات ثبوتی خداوند را تعریف کنید .

صفاتی که جنبه ی کمال دارند و خداوند آن ها را داراست مثل قدرت ، علم و عدالت . 

 3. صفات سلبی خداوند را تعریف کنید .

صفاتی که از نقص و نیاز ناشی می شود و خداوند از داشتن این صفات مبراست . 

  اندیشه و تحقیق :

الف  )

1. ملاک و معیار توصیف خداوند به بعضی از صفات چیست ؟

هر صفتی که نشانه کمال به خوبی باشد می توانیم خداوند را به آن توصیف کنیم مانند علم و قدرت زیرا هر کمالی که در عالم باشد منبع و مبدأ آن خداست . 

 2. چرا نمی توانیم بعضی از صفات را به خدا نسبت دهیم ؟

صفاتی که نشانه نقص و نیاز باشد نمی توانیم بخدا نسبت دهیم چون خداوند آنها را ندارد مانند جهل ، زیرا جهل یعنی نداشتن علم و حال آنکه خدا عالم مطلق است . 

 3. چه تفاوتی میان صفات خدا و صفات انسان ها وجود دارد ؟

در انسان دوگونه صفت است برخی نشانه کمال و نیکویی هستند و برخی حکایت از نقص و کمبود می کنند . خداوند آن دسته از صفات انسان را که نشانه نقص و کمبود است را ندارد تنها صفات کمالی انسان را آن هم در حد کمال و اعلاء داراست . 

  ب )

چهار جمله به صورت مناجات بنویسید که در آن خداوند حمد شده باشد چهار جمله هم به صورت تسبیح بنویسید که بیانگر تنزیه خدا باشد .

1. حمد : خدایا تو مهربانی ، رحمتت همه را فرا گرفته است  .

2. حمد : خدایا تو بر پنهان و آشکار علم داری  .

3. حمد : خدایا تو با قدرت بی انتهایت آسمانها را برافراشتی  .

4. حمد : خدایا تو با لطف گسترده ات همه موجودات را به کمال شایسته خود می رسانی  .

1. تسبیح : پروردگار من اگر همه موجودات از خود استقلالی ندارند تو قائم بخود و برپادارنده دیگرانی  .

2. تسبیح : پروردگار من اگر همه عاجز و ناتوانند تو قدرتمند و توانا هستی     

3. تسبیح : پروردگار من اگر همه زوال پذیر و فانی اند تو باقی و ابدی هستی                                     4. تسبیح : پروردگار من اگر همه موجودات روزی خور خوان نعمت تو هستند تو روزی بخش دیگران هستی . 

  ج  )

1. صفات ثبوتی و سلبی را که در شعر آمده است استخراج کنید و از یکدیگر تفکیک نمایید .

صفات ثبوتی : پاک ، توحید ، حکیم ، عظیم ، کریم ، رحیم ، مستحق ثنا ، نامحدودی ، عز ، جلال ، علم ، یقین ، نور ، جود ، ستار ، حمد .

صفات سلبی : رنج ، درد ، نیاز ، بیم ، عیب ، خطا ، جنبش ، کمیت ، مثل داشتن



نوع مطلب :
برچسب ها : درس ششم، دین وزندگی اول دبیرستان، نمونه سوال، نکات، آیات، محبوب، صفات، توحید، اخلاص، الله، سوره حشر،

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 31

به نام یزدان پاک 1-ایزد(به معنی سزای پرستش) 2-هروسپ توان(به معنی توانای مطلق) 3-هروسپ آگاه (به معنی دانای مطلق) 4-هروسپ خدا (به معنی خداوند مطلق) 5-آُبده (به معنی بی آغاز) 6-ابی انجام (به معنی بی انجام) 7-بنشت (به معنی ریشه آفرینش) 8-فراخ تنهه (به معنی پایان آفرینش) 9-جمغ (به معنی ازهمه بالاتر) 10-فرجه تره (به معنی از همه برتر) 11-تام آُفیچ (به معنی ویژه تر) 12-اُبره ونده (به معنی از چیزی بیرون نیست) 13-پرواندا (به معنی به همه پیوند دارد) 14-ان ایاپ ( ” اوست نایاب –کسی او را نمی بیند.) 15-هم ایاپ (اوست همه یاب-اورا همه می بینند.) 16-آدُرو (راست ترین) 17-گیرا(دستگیر) 18-اُچم (بی سبب) 19-چمنا (مسبب الاسباب) 20-سپنا (پیشرفت دهنده) 21-اُفزا (افزاینده) 22-ناشا (با انصاف) 23-پَروَرا (پرورنده) 24-پانه (پاسبان) 25-اَئین آئینه (دارای چندین شکل) 26-ان آئینه (بدون شکل) 27-خَروشید توم (بی نیاز ترین) 28-مینوتوم (روحانی ترین) 29-واسنا (در همه جا حاضر) 30-هروسپ توم (وجود کل) 31-هوسپاس (سزاوار سپاس) 32-همید (امید همه به اوست) 33-هرنیک فره (اوست هرفر نیکی) 34-بیش ترنا (رنج زدا) 35-تروبیش (دافع درد) 36-انوشَک (بی مرگ) 37-فَرَشک (مراد دهنده) 38-پژوهَدهَه (قابل پژوهش) 39-خاورافخشیا (نور النوار) 40-ابَرزا (بخشاینده) 41-استو(برتری دهنده) 42-رَخو (ستوه نشونده) 43-ورون (بی نیاز) 44-افریفه (از تباهی نجات دهنده) 45-بفریفته (فریب ندهنده) 46-ادوای (یکتا) 47-کام رد (صاحب کام) 48-فرمان کام (به میل خود فرمان دهد) 49-آیختن (بی شریک است) 50-افَرموش (فراموش نکننده) 51-همارنا (شمارکننده ثواب و گناه) 52-شنایا (قدردان) 53-اتَرس (بی ترس و بیم) 54-ابیش (بی رنج) 55-افرازدم (سر افرازترین) 56-هم جون (همیشه یکسان) 57-مینوستی گر(آفریننده جهان مینوی) 58-امینوگر(آفریننده جهان مادی) 59-مینونهب (روح مجرد) 60-آدرُبادگر (سازنده هوا ازآتش) 61-آدرُنم گر (سازنده آب از آتش) 62-بادآدرگر(سازنده آتش ازهوا) 63-بادنم گر(سازنده هوا ازآب) 64-بادگل گر (سازنده خاک ازهوا) 65-بادگرتوم (آفریننده جولایتناهی) 66-آدرکبریت توم (فروزنده کل آتشها) 67-بادگرجای (تولید کننده باد) 68-آب توم (خالق آب) 69-گل آدرگر(سازنده آتش از خاک) 70-گل وادگر(سازنده هوا ارخاک) 71-گل نم گر(سازنده آب ازخاک) 72-گرکر(سازنده کل) 73-گراگر(سازنده سازندگان) 74-گرآگرگر(_____) 75-آگرآگرگر(_____) 76-اگرآگرگر(_____) 77-اگمان (بی گمان) 78-ازمان (بی زمان-همیشگی) 79-اخوان (بی خواب) 80-آمُشت هشیار (همیشه هوشیار) 81-پشوتنا (پاسبان تن ) 82-پدمافی (پیمانه دار) 83-چیر (زبردست) 84-پیروزگر (فاتح) 85-اورمزد (دانای مطلق) 86-خداوند (خداوند) 87-ابرین کُهن توان (_____) 88-ابرین نُتَوان (_____) 89-ِوسپان (نگهبان همه) 90-ِوسپار (آفریننده همه) 91-اهو (حاکم مطلق) 92-اوخشیدار (بخشنده) 93-دادار (دادار) 94-رایومند (نورانی) 95-خروه مند (باشکوه) 96-کرفه گر (نیکوکار) 97-داور (داور) 98-بوختار (نجات دهنده) 99-فرشوگر (رستاخیز کننده) 100-هَدهَه (بخودی خودپیدا شده)


نوع مطلب :
برچسب ها : نام های خدا، الله، 100 نام خدا، ایران، ایران باستان، نام های خدا در ایران باستان، اهورا مزدا،

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 15
تعداد بازدید مطلب : 41
چهارشنبه 20 آذر 1392 :: 18:34
در ستايش خداوند اين دعا بيانگر مقام مخلص بودن امام سجاد عليه السلام ‌و‌ نشان دهنده ي جايگاه والاي ‌آن‌ امام همان ‌در‌ نيل ‌به‌ نقطه ي اوج معرفت حضرت ‌حق‌ است ، زيرا ستايش خداوند ويژه ي مخلصان بوده ‌و‌ امام عليه السلام ‌در‌ اين دعا ‌با‌ ‌بر‌ شمردن آثار حمد الهي - اعم ‌از‌ مقامات توحيدي ‌و‌ ثمرهاي دنيوي ‌و‌ اخروي - ‌در‌ ذيل ‌هر‌ فراز ، خداوند سبحان ‌را‌ ‌به‌ بهترين شيوه ستوده است . الحمدلله الاول بلا اول كان قبله ‌و‌ الآخر بلا آخر يكون بعده، الذى قصرت عن رؤ يته أبصار الناظرين ‌و‌ عجزت عن نعته اوهام الواصفين. تمامى ستايش ‌ها‌ ‌از‌ ‌آن‌ خدايى است ‌كه‌ پيش ‌از‌ همه موجودات است ‌و‌ هيچ چيز قبل ‌از‌ ‌او‌ امكان وجود ندارد. ‌او‌ غايت همه موجودات است ‌و‌ هرگز ‌پس‌ ‌از‌ ‌او‌ موجودى نيست. چشمان بينندگان ‌در‌ حدى نيست ‌كه‌ ‌او‌ ‌را‌ ببيند ‌و‌ اوهام واصفان ‌از‌ وصفش ناتوانند. ‌در‌ اين فراز، حضرت سجاد عليه السلام خداوند ‌را‌ ‌به‌ اوليت ستوده است، ولى ‌از‌ ‌آن‌ ‌جا‌ ‌كه‌ اذهان عموم مردم پيوسته ‌از‌ كلمه اول، اوليت زمانى ‌را‌ فهميده ‌و‌ ‌در‌ امتداد زمان، پيوسته پيش ‌و‌ ‌پس‌ ‌را‌ ‌در‌ نظر ‌مى‌ گيرند، امام عليه السلام ‌به‌ اين نكته اشاره ‌مى‌ فرمايند ‌كه‌ اگر ‌چه‌ براى ‌هر‌ اول زمانى، زمانى قبل ‌از‌ ‌آن‌ قابل تصور است، ولى صفت اوليت براى خداوند متعال غير ‌از‌ اوليت نسبى است ‌كه‌ قبليت ديگرى ‌را‌ ‌مى‌ پذيرد؛ چرا ‌كه‌ ‌آن‌ اوليت هرگز قبل پذير نيست. توضيح ‌آن‌ ‌كه‌ جملگى پديده ‌ها‌ ‌در‌ نظام هستى معلول هستند ‌و‌ هيچ چيز نيست ‌كه‌ ‌از‌ اين سنخيت خارج باشد، ‌و‌ پرواضح است ‌كه‌ ‌هر‌ معلولى ‌از‌ علت خود متأخر بوده ‌و‌ ‌به‌ ‌آن‌ وابسته ‌مى‌ باشد. ‌پس‌ هيچ چيز قبل ‌از‌ ‌او‌ وجودى نخواهد داشت. ‌هم‌ چنين، ‌او‌ آخرى است ‌كه‌ ‌پس‌ ‌از‌ ‌او‌ آخر ديگرى قابل تصور نيست؛ زيرا اولا: هيچ موجودى نسبت ‌به‌ خداوند متعال استقلال ندارد ‌تا‌ بتوان ‌آن‌ ‌را‌ آخر دانست، ‌و‌ ثانيا: خداى متعال غايت همه موجودات عالم است ‌و‌ غايت ‌هر‌ چيز غير ‌از‌ ‌آن‌ خود ‌آن‌ چيز ‌مى‌ باشد. ‌در‌ آيات عديده ‌اى‌ ‌از‌ قرآن كريم نيز ‌به‌ اين نكته عميق برمى خوريم: اليه ترجع الامور: كارها فقط ‌به‌ سوى ‌او‌ باز ‌مى‌ گردد. الى الله المصير: بازگشت شما فقط ‌به‌ سوى خداست. اليه تصير الامور: امور فقط ‌به‌ سوى ‌او‌ (خداوند) باز ‌مى‌ گردند. الى الله الرجعى: فقط ‌به‌ سوى خداوند بازگشت شماست. ‌و‌ الى ربك المنتهى: فقط ‌به‌ سوى پروردگارت پايان كار است. كل الينا راجعون: همه ‌به‌ سوى ‌ما‌ باز خواهند گشت. ‌هو‌ الاول ‌و‌ الاخر: ‌او‌ (خداوند متعال) اول ‌و‌ آخر است. ‌و‌ بسيارى ‌از‌ آيات ديگر ‌كه‌ حاكى ‌از‌ اين حقيقت ‌مى‌ باشند ‌كه‌ غير ‌از‌ او، چيز ديگرى منتهى اليه نيست، زيرا اوست ‌كه‌ كمال است ‌و‌ همه عالم ‌به‌ طرف كمال مطلق ‌در‌ تكاپو است؛ گرچه خود نمى داند. خداى ناديدنى امام عليه السلام ‌در‌ سومين وصف فرمود ‌كه‌ بينندگان ‌از‌ ديدار حضرت ‌حق‌ ناتوان هستند. ‌به‌ راستى چشمان ظاهربين ما، ‌چه‌ مقدار توان رؤ يت پديده هاى طبيعى ‌را‌ دارد ‌و‌ نسبت بين ديدنى ‌ها‌ ‌و‌ ناديدنى ‌ها‌ ‌او‌ ‌چه‌ مقدار است؟ حقيقت ‌آن‌ است ‌كه‌ ديدنى ‌ها‌ اندك ‌و‌ ناديدنى ‌ها‌ بسيار است؛ زيرا ديدنى هاى انسان ‌در‌ محدوده ‌يك‌ سلسله امواج ‌با‌ طول موج هاى متناسب ‌با‌ دستگاه بينايى قرار دارند؛ همچنان ‌كه‌ گوش انسان نيز فقط امواج ‌با‌ طول موج هاى مخصوص ‌را‌ ‌مى‌ گيرد ‌و‌ ‌از‌ درك بقيه ‌آن‌ ‌ها‌ عاجز است. بنابراين قدرت ديد انسان بسيار محدود بوده ‌و‌ ‌جز‌ ‌يك‌ سلسله ‌از‌ امواج خاص - ‌كه‌ متناسب ‌با‌ ساختار چشم است - ‌را‌ نمى بيند. البته روشن است ‌كه‌ اين مقايسه فقط ‌در‌ ارتباط ‌با‌ جهان مادى صحيح ‌مى‌ باشد، زيرا عوالم ديگر، ‌از‌ دسترس امواج ‌و‌ نوسانات نورى خارج بوده ‌به‌ هيچ وجه ‌در‌ ارتباط ‌با‌ ساختار چشم نيست ‌و‌ لذا خارج ‌از‌ قلمرو قواى حسى انسان ‌مى‌ باشد. ‌از‌ اين رو، ديدن ذات خداوند متعال ‌كه‌ آفريدگار همه چيز ‌و‌ خلاق همه عالم (از جمله چشم) است، هرگز باوركردنى نيست؛ چرا ‌كه‌ علت، ‌در‌ افق احاطه ‌يا‌ ديد معلول قرار نمى گيرد. فراز آخر دعا ‌در‌ بيان عجز واصفان عالم است؛ آنان ‌كه‌ بايد طيران عقول خود ‌را‌ ‌در‌ ‌آن‌ اوج - ‌كه‌ برتر ‌از‌ ‌آن‌ محال است - قرار دهند ‌و‌ ‌به‌ اين نكته ‌در‌ رسند ‌كه‌ ناتوان ‌تر‌ ‌از‌ آنند ‌كه‌ كمتر وصفى ‌از‌ حقيقت نامحدود ‌و‌ غيرمتناهى خالق ‌بى‌ همتاى خويش ‌را‌ ارايه كنند؛ زيرا آنچه ‌در‌ احاطه ذهنى مخلوق درمى آيد محدود است. ابتدع بقدرته الخلق التداعا ‌و‌ اخترعهم على مشيته اختراعا، ثم سلك بهم طريق ارادته ‌و‌ بعثهم ‌فى‌ سبيل محبته ‌لا‌ يملكون تأخيرا عما قدمهم اليه ‌و‌ ‌لا‌ يستطيعون تقدما الى ‌ما‌ اخرهم عنه. خلق ‌را‌ ‌به‌ قدرت ‌و‌ مشيت خود ‌به‌ صورت ‌بى‌ سابقه ‌اى‌ آفريد، سپس ‌بر‌ حسب اراده ازلى، آنان ‌را‌ ‌آن‌ چنان ‌كه‌ ‌مى‌ خواست ‌در‌ مسير معينى قرار داد ‌و‌ ‌در‌ طريق محبت خود برانگيخت. لذا هرگز آنان ‌آن‌ ‌جا‌ ‌كه‌ تقدم دارند قادر ‌بر‌ تأخير نيستند ‌و‌ ‌آن‌ ‌جا‌ ‌كه‌ مؤ خرند، قدرت ‌بر‌ تقديم ندارند. ساختار دستگاه آفرينش ‌آن‌ چنان است ‌كه‌ ‌هر‌ ‌چه‌ ‌از‌ ‌آن‌ ‌در‌ مرحله ظهور قرار گرفته، ‌به‌ شكل ‌و‌ صورتى است ‌كه‌ هرگز ‌بر‌ خاطره هيچ ‌كس‌ خطور نكرده ‌و‌ امكان تصور ‌آن‌ براى هيچ عقل ‌و‌ فكرى ميسر نبوده است. ‌و‌ اين شگفتى، ‌از‌ كوچك ترين ‌تا‌ بزرگ ترين مخلوقات الهى جارى ‌و‌ سارى است. ‌پس‌ گذشته ‌از‌ اصل اعطاى وجود ‌به‌ موجودات، ساخت پيكره ‌و‌ طرز خلقت آنان نيز ‌بى‌ سابقه ‌و‌ غير قابل پيش بينى است. اين مسأله ‌آن‌ چنان مهم است ‌كه‌ اداى ‌حق‌ ‌آن‌ ‌با‌ هزاران تأليف ‌و‌ تصنيف ‌و‌ تحقيق ‌هم‌ ميسور ‌و‌ ممكن نخواهد بود. محبوب دوست داشتنى سپس امام سجاد عليه السلام فرمود: خداى تعالى مردم ‌را‌ ‌در‌ مسير محبت خود قرار داد. حال ممكن است براى شما اين سؤ ال پيش بيايد ‌كه‌ بسيارى ‌از‌ انسان ها، ‌نه‌ تنها دوستدار خدا نيستند، بلكه گاهى ‌دم‌ ‌از‌ عناد ‌و‌ الحاد ‌و‌ دشمنى ‌با‌ ‌او‌ نيز ‌مى‌ زنند ‌و‌ خود ‌را‌ ‌ضد‌ خدا قلمداد ‌مى‌ كنند؟ پاسخ اين سؤ ال روشن است، زيرا ‌بر‌ محققان پيداست ‌كه‌ آنچه ‌آن‌ فرد ملحد، دشمن ‌مى‌ دارد خدا نيست، بلكه توهم غلطى است ‌كه‌ ساخته ‌و‌ پرداخته ذهن خود اوست. خداى متعال هرگز قابل دشمنى نيست، زيرا ‌او‌ ايجاد كننده همه، ‌و‌ مبداء على الدوام ادامه حيات، ‌و‌ منبع جميع خيرات ‌و‌ علت تمام قوا ‌و‌ اعطا كننده تمامى دلبستگى ‌ها‌ ‌مى‌ باشد. لذا امكان ندارد كسى مبداء هستى ‌و‌ مبداء ادامه حيات ‌و‌ همه متعلقات خود ‌را‌ دشمن بدارد. خدايى ‌كه‌ على الدوام سلامتى ‌ما‌ ‌را‌ تضمين، خوف ‌و‌ وحشت ‌ما‌ ‌را‌ برطرف ‌و‌ ‌از‌ فقر ‌و‌ فاقه ‌ما‌ ‌را‌ غنى ‌مى‌ سازد، چگونه امكان دارد ‌او‌ ‌را‌ دشمن خود دانسته ‌و‌ ‌از‌ ‌او‌ بيزار باشيم؟ زيرا بيزارى ‌و‌ دشمنى ‌از‌ او، دشمنى ‌با‌ سلامتى، امنيت، ‌بى‌ نيازى ‌و‌ ثروت خود ‌ما‌ ‌مى‌ باشد. اگر كسى ‌را‌ ‌كه‌ تمام هستى ‌و‌ ذره ذره اجزاى ‌ما‌ ‌را‌ على الدوام ‌و‌ لحظه لحظه ادامه ‌مى‌ دهد شناختيم، چگونه امكان دارد ‌او‌ ‌را‌ دشمن بداريم؟ ‌پس‌ تمام مشكل ‌ما‌ ‌آن‌ است ‌كه‌ خداى راستين ‌را‌ نشناخته ايم ‌و‌ آنچه ‌را‌ ‌كه‌ خدا انگاشته ايم، مخلوق ذهن خود ماست. ‌پس‌ ‌بر‌ ماست ‌كه‌ كوشش كنيم ‌تا‌ ‌آن‌ محبوب راستين ‌و‌ خالق مهربان ‌را‌ بشناسيم. افسوس ‌كه‌ آنچه برده ايم باختنى است بشناخته ‌ها‌ تمام نشناختنى است بشناخته ايم ‌هر‌ آنچه نشناختنى است نشناخته ايم ‌هر‌ آنچه بشناختنى است حضرت ‌در‌ آخرين قسمت اين فراز فرمود: قدرت تغيير مرتبه ‌اى‌ ‌كه‌ ‌ما‌ ‌را‌ ‌در‌ ‌آن‌ آفريده نداريم. اين مسأله كنايه ‌از‌ ‌آن‌ است ‌كه‌ اطوار وجودى ‌ما‌ ‌از‌ جهت شرايط تكوينى ‌به‌ دست حضرت اوست ‌و‌ ‌در‌ اين زمينه ‌از‌ ناحيه خود، قدرت تغيير ‌و‌ دگرگونى نداريم؛ زيرا هيچ موجودى هرگز قدرت تأثير ‌و‌ تصرف ‌در‌ اصل وجود خود ‌و‌ ‌با‌ چگونگى حقيقت ‌آن‌ ‌را‌ ندارد. چون اين كار مستلزم ‌آن‌ است ‌كه‌ خود ‌آن‌ موجود ‌در‌ گرو ساخت ‌و‌ ساز خود باشد، ‌كه‌ اين مسأله ‌از‌ بديهى ترين محالات است. ابتدع بقدرته الخلق التداعا ‌و‌ اخترعهم على مشيته اختراعا، ثم سلك بهم طريق ارادته ‌و‌ بعثهم ‌فى‌ سبيل محبته ‌لا‌ يملكون تأخيرا عما قدمهم اليه ‌و‌ ‌لا‌ يستطيعون تقدما الى ‌ما‌ اخرهم عنه. خلق ‌را‌ ‌به‌ قدرت ‌و‌ مشيت خود ‌به‌ صورت ‌بى‌ سابقه ‌اى‌ آفريد، سپس ‌بر‌ حسب اراده ازلى، آنان ‌را‌ ‌آن‌ چنان ‌كه‌ ‌مى‌ خواست ‌در‌ مسير معينى قرار داد ‌و‌ ‌در‌ طريق محبت خود برانگيخت. لذا هرگز آنان ‌آن‌ ‌جا‌ ‌كه‌ تقدم دارند قادر ‌بر‌ تأخير نيستند ‌و‌ ‌آن‌ ‌جا‌ ‌كه‌ مؤ خرند، قدرت ‌بر‌ تقديم ندارند. ساختار دستگاه آفرينش ‌آن‌ چنان است ‌كه‌ ‌هر‌ ‌چه‌ ‌از‌ ‌آن‌ ‌در‌ مرحله ظهور قرار گرفته، ‌به‌ شكل ‌و‌ صورتى است ‌كه‌ هرگز ‌بر‌ خاطره هيچ ‌كس‌ خطور نكرده ‌و‌ امكان تصور ‌آن‌ براى هيچ عقل ‌و‌ فكرى ميسر نبوده است. ‌و‌ اين شگفتى، ‌از‌ كوچك ترين ‌تا‌ بزرگ ترين مخلوقات الهى جارى ‌و‌ سارى است. ‌پس‌ گذشته ‌از‌ اصل اعطاى وجود ‌به‌ موجودات، ساخت پيكره ‌و‌ طرز خلقت آنان نيز ‌بى‌ سابقه ‌و‌ غير قابل پيش بينى است. اين مسأله ‌آن‌ چنان مهم است ‌كه‌ اداى ‌حق‌ ‌آن‌ ‌با‌ هزاران تأليف ‌و‌ تصنيف ‌و‌ تحقيق ‌هم‌ ميسور ‌و‌ ممكن نخواهد بود. محبوب دوست داشتنى سپس امام سجاد عليه السلام فرمود: خداى تعالى مردم ‌را‌ ‌در‌ مسير محبت خود قرار داد. حال ممكن است براى شما اين سؤ ال پيش بيايد ‌كه‌ بسيارى ‌از‌ انسان ها، ‌نه‌ تنها دوستدار خدا نيستند، بلكه گاهى ‌دم‌ ‌از‌ عناد ‌و‌ الحاد ‌و‌ دشمنى ‌با‌ ‌او‌ نيز ‌مى‌ زنند ‌و‌ خود ‌را‌ ‌ضد‌ خدا قلمداد ‌مى‌ كنند؟ پاسخ اين سؤ ال روشن است، زيرا ‌بر‌ محققان پيداست ‌كه‌ آنچه ‌آن‌ فرد ملحد، دشمن ‌مى‌ دارد خدا نيست، بلكه توهم غلطى است ‌كه‌ ساخته ‌و‌ پرداخته ذهن خود اوست. خداى متعال هرگز قابل دشمنى نيست، زيرا ‌او‌ ايجاد كننده همه، ‌و‌ مبداء على الدوام ادامه حيات، ‌و‌ منبع جميع خيرات ‌و‌ علت تمام قوا ‌و‌ اعطا كننده تمامى دلبستگى ‌ها‌ ‌مى‌ باشد. لذا امكان ندارد كسى مبداء هستى ‌و‌ مبداء ادامه حيات ‌و‌ همه متعلقات خود ‌را‌ دشمن بدارد. خدايى ‌كه‌ على الدوام سلامتى ‌ما‌ ‌را‌ تضمين، خوف ‌و‌ وحشت ‌ما‌ ‌را‌ برطرف ‌و‌ ‌از‌ فقر ‌و‌ فاقه ‌ما‌ ‌را‌ غنى ‌مى‌ سازد، چگونه امكان دارد ‌او‌ ‌را‌ دشمن خود دانسته ‌و‌ ‌از‌ ‌او‌ بيزار باشيم؟ زيرا بيزارى ‌و‌ دشمنى ‌از‌ او، دشمنى ‌با‌ سلامتى، امنيت، ‌بى‌ نيازى ‌و‌ ثروت خود ‌ما‌ ‌مى‌ باشد. اگر كسى ‌را‌ ‌كه‌ تمام هستى ‌و‌ ذره ذره اجزاى ‌ما‌ ‌را‌ على الدوام ‌و‌ لحظه لحظه ادامه ‌مى‌ دهد شناختيم، چگونه امكان دارد ‌او‌ ‌را‌ دشمن بداريم؟ ‌پس‌ تمام مشكل ‌ما‌ ‌آن‌ است ‌كه‌ خداى راستين ‌را‌ نشناخته ايم ‌و‌ آنچه ‌را‌ ‌كه‌ خدا انگاشته ايم، مخلوق ذهن خود ماست. ‌پس‌ ‌بر‌ ماست ‌كه‌ كوشش كنيم ‌تا‌ ‌آن‌ محبوب راستين ‌و‌ خالق مهربان ‌را‌ بشناسيم. افسوس ‌كه‌ آنچه برده ايم باختنى است بشناخته ‌ها‌ تمام نشناختنى است بشناخته ايم ‌هر‌ آنچه نشناختنى است نشناخته ايم ‌هر‌ آنچه بشناختنى است حضرت ‌در‌ آخرين قسمت اين فراز فرمود: قدرت تغيير مرتبه ‌اى‌ ‌كه‌ ‌ما‌ ‌را‌ ‌در‌ ‌آن‌ آفريده نداريم. اين مسأله كنايه ‌از‌ ‌آن‌ است ‌كه‌ اطوار وجودى ‌ما‌ ‌از‌ جهت شرايط تكوينى ‌به‌ دست حضرت اوست ‌و‌ ‌در‌ اين زمينه ‌از‌ ناحيه خود، قدرت تغيير ‌و‌ دگرگونى نداريم؛ زيرا هيچ موجودى هرگز قدرت تأثير ‌و‌ تصرف ‌در‌ اصل وجود خود ‌و‌ ‌با‌ چگونگى حقيقت ‌آن‌ ‌را‌ ندارد. چون اين كار مستلزم ‌آن‌ است ‌كه‌ خود ‌آن‌ موجود ‌در‌ گرو ساخت ‌و‌ ساز خود باشد، ‌كه‌ اين مسأله ‌از‌ بديهى ترين محالات است. و جعل لكل روح منهم قوتا معلوما مقسوما ‌من‌ رزقه ‌لا‌ ينقص ‌من‌ زاده ناقص ‌و‌ ‌لا‌ يزيد ‌من‌ نقص منهم زايد خداى تعالى براى ‌هر‌ روح ‌و‌ نفسى رزق خاصى قرار داده است؛ ‌هر‌ ‌كه‌ ‌را‌ روزى فراوان عنايت كرد، كسى ‌را‌ قدرت ‌بر‌ ‌كم‌ كردن ‌آن‌ نيست. ‌و‌ ‌هر‌ ‌كه‌ ‌را‌ روزى اندك عنايت كرد، كسى ‌را‌ قدرت ‌بر‌ ازدياد ‌آن‌ نيست. ‌از‌ كلمه روح ‌كه‌ حقيقت حيات ‌را‌ تشكيل ‌مى‌ دهد فهميده ‌مى‌ شود ‌كه‌ مقصود ‌از‌ رزق، تنها مسايل مادى ‌يا‌ مشتهيات نفسانى نيست، بلكه خداى متعال آنچه ‌را‌ ‌كه‌ روح لازم دارد - اعم ‌از‌ لوازم حيات معنوى ‌و‌ حيات مادى - تأمين فرموده است؛ ‌پس‌ ‌هم‌ چنان ‌كه‌ نان ‌و‌ آب ‌و‌ هوا ‌و‌ لباس ‌و‌ مسكن روزى ‌او‌ بوده ‌و‌ ‌از‌ اوست، شنيدن ‌و‌ ديدن ‌و‌ فهميدن ‌و‌ قدرت ‌بر‌ عمل نسبت ‌به‌ حقايق معنوى - ‌كه‌ حيات جاويدان انسانى ‌را‌ تأمين ‌مى‌ كند - نيز جملگى ‌از‌ قسم روزى هايى است ‌كه‌ قائم ‌به‌ اعطاى اوست. ولى آنچه معلوم است ‌يا‌ بايد دانست، ‌آن‌ است ‌كه‌ روزى تنها ‌به‌ جمع نمودن اموال ‌و‌ املاك نيست، زيرا ‌چه‌ بسيار ثروت ‌ها‌ ‌كه‌ گذشتگان براى ‌آن‌ امانتدارى بيش نبودند. نيز ‌به‌ جمع كتب ‌و‌ فراگيرى ‌و‌ حفظ مسايل علمى نيست، بلكه ‌چه‌ بسيار ‌از‌ پژوهشگران ‌كه‌ ‌در‌ ضبط ‌و‌ حفظ علوم كوشيدند ‌و‌ ‌از‌ تمام گنجينه علمى خود استفاده ‌اى‌ نبردند؛ بلكه روزى واقعى ‌آن‌ است ‌كه‌ جزء وجود انسان قرار گيرد، لذا اگر مجموعه ‌اى‌ ‌از‌ اموال جمع شود، ولى بخل انسان اجازه مصرف ‌آن‌ ‌ها‌ ‌را‌ ندهد ‌و‌ ‌يا‌ مزاج ناسازگار ‌و‌ مريض مانع ‌از‌ استفاده ‌از‌ ‌آن‌ ‌ها‌ گردد، ‌در‌ حقيقت اين شخص ‌از‌ تمام اموالى ‌كه‌ جمع كرده - ‌و‌ ‌به‌ اعتبار ذهنى خود همه ‌را‌ مال خود ‌مى‌ داند - هيچ بهره ‌اى‌ نبرده ‌و‌ هيچ روزى ‌اى‌ ‌از‌ اين مجموعه نداشته است، زيرا روزى ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌از‌ گلوى انسان فرورفته ‌و‌ جزء وجود ‌او‌ گردد ‌و‌ گرنه، براى وانهادن ‌چه‌ سنگ ‌و‌ ‌چه‌ زر! بشنو اين نكته ‌كه‌ خود ‌را‌ ز ‌غم‌ آزاده كنى خون خورى ‌گر‌ طلب روزى ننهاده كنى همين نكته، عينا ‌در‌ روزى هاى معنوى نيز هست؛ مثلا گاهى عالم زاده ‌اى‌ ‌در‌ كتابخانه ‌اى‌ چندين هزار جلدى زندگى ‌مى‌ كند ‌كه‌ هزاران كتاب علمى ‌در‌ فنون مختلف ‌در‌ قفسه هاى ‌آن‌ چيده شده است؛ كتاب هايى ‌كه‌ شايد براى بسيارى ‌به‌ دست آوردن ‌آن‌ ‌ها‌ ميسور نباشد، ولى حتى ‌يك‌ نقطه ‌از‌ مجموعه ‌ى‌ اين كتاب ‌ها‌ نصيب ‌آن‌ عالم زاده نيست ‌و‌ خداى تعالى براى ‌او‌ روزى معنوى قرار نداده است. اگر دقيق ‌تر‌ فكر كنيم ‌مى‌ بينيم ‌كه‌ ‌چه‌ بسا ‌بر‌ تمام كتب موجود ‌هم‌ تسلط يافته است، ولى حرفى ‌از‌ ‌آن‌ ‌بر‌ جان ‌او‌ ننشسته ‌و‌ ‌در‌ ‌به‌ كار بستن اين علوم سخت محروم بوده ‌و‌ ‌يك‌ حرف ‌از‌ ‌آن‌ همه علوم ‌و‌ آگاهى ‌با‌ ‌دل‌ ‌و‌ جان ‌او‌ متحد نگرديده است. علم چندانكه بيشتر خوانى چون عمل ‌در‌ ‌تو‌ نيست نادانى ‌در‌ واقع، اين فرد ‌از‌ علومى ‌كه‌ ‌در‌ سينه خود جاى داده روزى ‌و‌ بهره ‌اى‌ ندارد. حتى ممكن است عده بسيارى ‌از‌ ‌او‌ استفاده كرده ‌و‌ هدايت يافته باشند، ولى خود ‌او‌ - نعوذ بالله - گرفتار عذاب اليم جهالت است. اين جاست ‌كه‌ پيوسته بايد ‌از‌ خدا خواست ‌كه‌ ‌بر‌ روزى مادى ‌و‌ روحى ‌و‌ معنوى ‌ما‌ بيفزايد؛ ‌كه‌ اگر اراده ‌او‌ نباشد، لقمه ‌در‌ كام فرو نرود ‌و‌ دانش ‌به‌ قلب ‌و‌ جان ننشيند؛ زيرا چنان ‌كه‌ فرموده است، روزى مقدر ‌او‌ ‌را‌ ‌نه‌ ‌كس‌ تواند اضافه كند ‌و‌ ‌نه‌ نقصان وارد سازد، فقط خود اوست ‌كه‌ توان همه چيز ‌را‌ ‌در‌ يد قدرت خود دارد. ثم ضرب له ‌فى‌ الحيوه اجلا موقوتا ‌و‌ نصب له امدا محدودا، يتخطا اليه بايام عمره ‌و‌ يرهقه باعوام دهره حتى اذا بلغ اقصى اثره ‌و‌ استوعب حساب عمره، قبضه الى ‌ما‌ ندبه اليه ‌من‌ موفور ثوابه ‌او‌ محذور عقابه. خداى متعال براى انسان عمر معينى قرار داده ‌كه‌ اين مسير عمر ‌را‌ ‌به‌ قدم هاى ‌شب‌ ‌و‌ روز خود ‌طى‌ ‌مى‌ كند ‌و‌ ‌با‌ گذراندن سال ‌ها‌ ‌در‌ روزگار خود، ‌آن‌ ‌را‌ تمام ‌مى‌ نمايد ‌تا‌ ‌به‌ آخرين مرحله برسد ‌و‌ حساب زندگى ‌را‌ ‌به‌ تمام لحظات ‌آن‌ ‌طى‌ كند، سپس خداى تعالى ‌او‌ ‌را‌ ‌به‌ طرف ثواب بسيار ‌يا‌ عقاب بسيار ‌مى‌ خواند. عالمى ‌كه‌ ‌در‌ ‌آن‌ زندگى ‌مى‌ كنيم، عالمى است ‌كه‌ ‌بر‌ اساس تقدير ‌و‌ اندازه گيرى خاصى تنظيم شده ‌و‌ هرگز تجاوز ‌از‌ نظام هندسى ‌آن‌ ميسور نيست. آنچه مقدر گشته ‌و‌ اندازه گيرى شده، همان سنت غير قابل تغيير الهى است ‌و‌ اين حاكميت تقدير ‌در‌ خرد ‌و‌ كلان عالم برقرار ‌مى‌ باشد. تمامى تجزيه ‌و‌ تحليل هايى ‌كه‌ علم شيمى ‌مى‌ شناسد ‌و‌ تمام ميزان هايى ‌كه‌ ‌در‌ علم رياضيات خوانده ايم ‌و‌ تمامى فعل ‌و‌ انفعال ها، كنش ‌و‌ واكنش ها، جنبش ‌و‌ جوشش ‌ها‌ و... ‌از‌ تقديرهاى الهى است. هيچ چيز ‌از‌ تقدير الهى خارج نيست ‌و‌ ‌هر‌ ‌چه‌ هست تماما سنت غير قابل تخلف الهى است. روابط ‌و‌ ضوابط بين اشيا چنان است ‌كه‌ نتوان كمترين تخلفى نسبت ‌به‌ حاكميت ‌آن‌ ‌ها‌ ‌در‌ ذهن خود تصور نمود؛ ‌به‌ قول مولانا: غير تسليم ‌و‌ رضا كو چاره اى؟ ‌در‌ ‌كف‌ شير نر خونخواره ‌اى‌ چنان ‌كه‌ ‌مى‌ دانيم دانش ‌و‌ آگاهى دقيق، ‌آن‌ گاه ‌به‌ دست ‌مى‌ آيد ‌كه‌ ‌بر‌ روابط ‌و‌ ضابطه هاى درون ‌و‌ بيرون موجودات - ‌آن‌ چنان ‌كه‌ هست - آگاه باشيم. انسان نيز يكى ‌از‌ موجوداتى است ‌كه‌ ‌جز‌ ‌در‌ افعالى ‌كه‌ ‌با‌ دست ‌و‌ ‌پا‌ ‌و‌ اعضاى ديگر بدن انجام ‌مى‌ دهد ‌و‌ ‌در‌ اختيار ‌او‌ ‌مى‌ باشد، ‌در‌ هيچ چيز ديگرى دخيل نيست. ‌شب‌ ‌و‌ روز ‌او‌ قدم هايى است ‌كه‌ ‌به‌ طرف نهايت زندگى برمى دارد ‌و‌ چراغ زندگى ‌او‌ پيوسته ‌رو‌ ‌به‌ افول ‌و‌ خاموشى است. ‌او‌ ‌در‌ اين سپرى شدن ايام، مسيرى ‌را‌ ‌طى‌ ‌مى‌ كند ‌كه‌ ‌به‌ يكى ‌از‌ ‌دو‌ مقصد منتهى ‌مى‌ شود: ‌يا‌ ‌به‌ سعادت جاويدان ‌و‌ بهشت سرمد ‌و‌ حرم امن ‌و‌ امان الهى فرود ‌مى‌ آيد ‌و‌ ‌با‌ - نعوذ بالله - ‌به‌ عذاب اليم الهى ‌و‌ دوزخيان ملحق ‌مى‌ گردد. ‌پس‌ اگر انسان اين حركت بسيار حساس ‌را‌ ‌با‌ حسابرسى دقيق برگزار نكند ‌و‌ عمر خود ‌را‌ ‌در‌ ‌بى‌ خبرى ‌و‌ ‌بى‌ خيالى ‌طى‌ نمايد، خرمن هستى خود ‌را‌ ‌به‌ تاراجى بس ابلهانه سپرده است ‌و‌ ‌آن‌ گاه ‌كه‌ عيار خلق ‌را‌ ‌مى‌ سنجند، ‌او‌ ‌به‌ بازتاب رفتارهاى خود خواهد رسيد! ‌و‌ اين چنين است ‌كه‌ هيچ انسان هوشيارى ‌بر‌ اين عاقبت ذلت بار راضى نشود ‌و‌ ‌در‌ كشاكش عمر، قدم هاى زندگى ‌را‌ همراه ‌با‌ احتياط برمى دارد. ‌او‌ خداى متعال ‌را‌ حاكم ‌بر‌ رفتار ‌و‌ كردار خود دانسته ‌و‌ پيوسته ‌از‌ ‌او‌ اطاعت ‌مى‌ كند ‌و‌ ‌مى‌ داند ‌كه‌ ‌با‌ واقعيت هاى جهان نتوان جنگيد ‌و‌ حقيقت ‌ها‌ ‌را‌ نشايد ‌به‌ بازى گرفت. ليجزى الذين اساؤ ا بما عملوا ‌و‌ يجزى الذين احسنوا بالحسنى عدلا منه، تقدست اسمائه ‌و‌ تظاهرت آلائه، ‌لا‌ يسئل عما يفعل ‌و‌ ‌هم‌ يسئلون. ‌تا‌ بدكاران ‌را‌ ‌به‌ كيفر رساند، ‌و‌ آنان ‌را‌ ‌كه‌ رفتارى نيكو داشته اند ‌و‌ عمل صالح انجام داده اند ‌به‌ كرامت ‌و‌ فضيلت اكرام فرمايد؛ زيرا اقتضاى عدل خداى متعال همين است. اسماء ‌او‌ منزه ‌از‌ هرگونه نقص، ‌و‌ نعمت هاى ‌او‌ ‌در‌ كمال ظهور است؛ هرگز ‌از‌ ‌او‌ سؤ ال نشود، بلكه - مكلفان - جملگى مورد سؤ الند. مسأله جزا ‌و‌ پاداش ‌در‌ روز محشر، بسان آنچه ‌در‌ نظارت هاى قضايى بشرى ‌مى‌ گذرد نيست. مسأله كيفرى ‌در‌ اين حكومت ‌ها‌ عبارت ‌از‌ قراردادهايى است ‌كه‌ ‌در‌ مقابل هرگونه جرم ‌و‌ جنايت وضع شده اند، ولى بين جرم ‌و‌ كيفر هيچ گونه سنخيتى ‌در‌ كار نيست؛ مثلا جريمه نقدى، حبس، تعزير ‌و‌ ‌يا‌ ساير مجازات هاى مورد قبول نظام اجتماعى، قراردادهاى اعتبارى است ‌كه‌ ‌يا‌ شارع مقدس ‌آن‌ ‌ها‌ ‌را‌ قرار داده ‌و‌ ‌يا‌ امت هاى مختلف براى بهبود وضع زندگى ‌و‌ امكان تشكل جامعه سالم ‌آن‌ ‌ها‌ ‌را‌ ‌به‌ امضا رسانيده اند. ‌در‌ ‌هر‌ حال، زندان رفتن دزد ‌يا‌ قاتل ‌يا‌ كسى ‌كه‌ فساد ديگرى ‌را‌ مرتكب شده، ‌با‌ نوع جرم ‌او‌ هيچ گونه شباهت ماهوى ندارد. حتى ‌در‌ اين دنيا امكان دارد ‌كه‌ انواع مجازات ‌ها‌ ‌را‌ عوض كرد ‌و‌ ‌به‌ جاى ‌هر‌ ‌يك‌ چيز ديگرى گذاشت؛ چنان ‌كه‌ ‌در‌ محاكم مختلف دنيا ديده ايم ‌كه‌ براى جرم واحد ‌دو‌ نوع كيفر قرار داده اند ‌و‌ ‌در‌ عين حال، اين چندگانگى ‌در‌ حكم ‌را‌ عيب ‌هم‌ نمى دانند. اما پاداش ‌و‌ عقوبت اخروى چنين نيست ‌و‌ ‌در‌ ‌آن‌ جا، ‌هر‌ ‌چه‌ هست متناسب ‌با‌ نوع عمل افراد است، يعنى فرد ‌در‌ ‌آن‌ ‌جا‌ تكوينا عكس العمل كردار خود ‌را‌ ‌مى‌ بيند؛ چنان ‌كه‌ ‌در‌ نهاد تكوينى اين جهان نيز عكس العمل طبيعى اعمال، معلول ‌و‌ فرآورده خود عمل است. مثلا اگر كسى غذاى مسمومى مصرف كند ‌و‌ متعاقب ‌آن‌ مبتلا ‌به‌ خونريزى دستگاه گوارش ‌يا‌ زخم معده شود، اين جزاء متناسب ‌با‌ همان عمل است. عكس العمل تمامى اعضا ‌در‌ مقابل اعمال غير مناسب نيز درست ‌بر‌ همين منوال است. ‌در‌ آخرت، عملكرد انسان بازتاب هاى تكوينى خود ‌را‌ نشان ‌مى‌ دهد ‌و‌ تمامى اعمال ‌با‌ تأثيرات فوق العاده خود ‌رخ‌ ‌مى‌ نمايند ‌و‌ اثر خود ‌را‌ همچنان ‌كه‌ ‌مى‌ بايد ‌به‌ جاى ‌مى‌ گذارند. لذا بازتاب كفر غير ‌از‌ نفاق ‌و‌ عكس ‍ العمل ظلم غير ‌از‌ فسق ‌مى‌ باشد. ‌در‌ قرآن كريم آياتى ‌كه‌ حكايت ‌از‌ اين بازتاب ‌ها‌ ‌و‌ كيفرها ‌مى‌ كنند بسيار است، همانند آيه كريمه لها ماكسبت ‌و‌ عليها ‌ما‌ اكتسبت، فمن يعمل مثقال ذره خيرا يره، انما تجزون ماكنتم تعملون. ‌و‌ لذا فرمود: ‌و‌ ‌لا‌ تظلمون فتيلا. امام ‌در‌ آخرين قسمت اين فراز ‌در‌ همين مرتبه فرمود: ‌لا‌ يسئل عما يفعل ‌و‌ ‌هم‌ يسئلون. ‌از‌ امام صادق عليه السلام نقل شده ‌كه‌ فرمودند: ‌لا‌ يسئل عما يعفل لانه ‌لا‌ يفعل الا ماكان حكمه ‌و‌ صوابا ‌تا‌ ‌آن‌ ‌كه‌ ‌مى‌ فرمايند: ‌و‌ ‌هم‌ يسئلون: يعنى بذلك خلقه انه يسئلهم: ‌از‌ خداوند ‌در‌ مورد آنچه انجام داده سؤ ال نمى شود، زيرا ‌او‌ كارى ‌را‌ انجام نمى دهد مگر طبق حكمت ‌و‌ حق. اما انسان ‌ها‌ مورد سؤ ال واقع ‌مى‌ شوند، چون براى همين خلق شده اند. يعنى تمامى آنچه خداى متعال انجام ‌مى‌ دهد، متن حكمت ‌و‌ مصلحت است ‌و‌ سؤ ال ‌از‌ حكمت ‌و‌ مصلحت ‌بى‌ معنا ‌مى‌ باشد. ‌تا‌ ‌آن‌ ‌كه‌ امام عليه السلام ‌مى‌ فرمايند: معنى ‌و‌ ‌هم‌ يسئلون ‌آن‌ است ‌كه‌ خدا آنان ‌را‌ خلق فرموده ‌تا‌ ‌از‌ ‌آن‌ ‌ها‌ سؤ ال كند. ليجزى الذين اساؤ ا بما عملوا ‌و‌ يجزى الذين احسنوا بالحسنى عدلا منه، تقدست اسمائه ‌و‌ تظاهرت آلائه، ‌لا‌ يسئل عما يفعل ‌و‌ ‌هم‌ يسئلون. ‌تا‌ بدكاران ‌را‌ ‌به‌ كيفر رساند، ‌و‌ آنان ‌را‌ ‌كه‌ رفتارى نيكو داشته اند ‌و‌ عمل صالح انجام داده اند ‌به‌ كرامت ‌و‌ فضيلت اكرام فرمايد؛ زيرا اقتضاى عدل خداى متعال همين است. اسماء ‌او‌ منزه ‌از‌ هرگونه نقص، ‌و‌ نعمت هاى ‌او‌ ‌در‌ كمال ظهور است؛ هرگز ‌از‌ ‌او‌ سؤ ال نشود، بلكه - مكلفان - جملگى مورد سؤ الند. مسأله جزا ‌و‌ پاداش ‌در‌ روز محشر، بسان آنچه ‌در‌ نظارت هاى قضايى بشرى ‌مى‌ گذرد نيست. مسأله كيفرى ‌در‌ اين حكومت ‌ها‌ عبارت ‌از‌ قراردادهايى است ‌كه‌ ‌در‌ مقابل هرگونه جرم ‌و‌ جنايت وضع شده اند، ولى بين جرم ‌و‌ كيفر هيچ گونه سنخيتى ‌در‌ كار نيست؛ مثلا جريمه نقدى، حبس، تعزير ‌و‌ ‌يا‌ ساير مجازات هاى مورد قبول نظام اجتماعى، قراردادهاى اعتبارى است ‌كه‌ ‌يا‌ شارع مقدس ‌آن‌ ‌ها‌ ‌را‌ قرار داده ‌و‌ ‌يا‌ امت هاى مختلف براى بهبود وضع زندگى ‌و‌ امكان تشكل جامعه سالم ‌آن‌ ‌ها‌ ‌را‌ ‌به‌ امضا رسانيده اند. ‌در‌ ‌هر‌ حال، زندان رفتن دزد ‌يا‌ قاتل ‌يا‌ كسى ‌كه‌ فساد ديگرى ‌را‌ مرتكب شده، ‌با‌ نوع جرم ‌او‌ هيچ گونه شباهت ماهوى ندارد. حتى ‌در‌ اين دنيا امكان دارد ‌كه‌ انواع مجازات ‌ها‌ ‌را‌ عوض كرد ‌و‌ ‌به‌ جاى ‌هر‌ ‌يك‌ چيز ديگرى گذاشت؛ چنان ‌كه‌ ‌در‌ محاكم مختلف دنيا ديده ايم ‌كه‌ براى جرم واحد ‌دو‌ نوع كيفر قرار داده اند ‌و‌ ‌در‌ عين حال، اين چندگانگى ‌در‌ حكم ‌را‌ عيب ‌هم‌ نمى دانند. اما پاداش ‌و‌ عقوبت اخروى چنين نيست ‌و‌ ‌در‌ ‌آن‌ جا، ‌هر‌ ‌چه‌ هست متناسب ‌با‌ نوع عمل افراد است، يعنى فرد ‌در‌ ‌آن‌ ‌جا‌ تكوينا عكس العمل كردار خود ‌را‌ ‌مى‌ بيند؛ چنان ‌كه‌ ‌در‌ نهاد تكوينى اين جهان نيز عكس العمل طبيعى اعمال، معلول ‌و‌ فرآورده خود عمل است. مثلا اگر كسى غذاى مسمومى مصرف كند ‌و‌ متعاقب ‌آن‌ مبتلا ‌به‌ خونريزى دستگاه گوارش ‌يا‌ زخم معده شود، اين جزاء متناسب ‌با‌ همان عمل است. عكس العمل تمامى اعضا ‌در‌ مقابل اعمال غير مناسب نيز درست ‌بر‌ همين منوال است. ‌در‌ آخرت، عملكرد انسان بازتاب هاى تكوينى خود ‌را‌ نشان ‌مى‌ دهد ‌و‌ تمامى اعمال ‌با‌ تأثيرات فوق العاده خود ‌رخ‌ ‌مى‌ نمايند ‌و‌ اثر خود ‌را‌ همچنان ‌كه‌ ‌مى‌ بايد ‌به‌ جاى ‌مى‌ گذارند. لذا بازتاب كفر غير ‌از‌ نفاق ‌و‌ عكس ‍ العمل ظلم غير ‌از‌ فسق ‌مى‌ باشد. ‌در‌ قرآن كريم آياتى ‌كه‌ حكايت ‌از‌ اين بازتاب ‌ها‌ ‌و‌ كيفرها ‌مى‌ كنند بسيار است، همانند آيه كريمه لها ماكسبت ‌و‌ عليها ‌ما‌ اكتسبت، فمن يعمل مثقال ذره خيرا يره، انما تجزون ماكنتم تعملون. ‌و‌ لذا فرمود: ‌و‌ ‌لا‌ تظلمون فتيلا. امام ‌در‌ آخرين قسمت اين فراز ‌در‌ همين مرتبه فرمود: ‌لا‌ يسئل عما يفعل ‌و‌ ‌هم‌ يسئلون. ‌از‌ امام صادق عليه السلام نقل شده ‌كه‌ فرمودند: ‌لا‌ يسئل عما يعفل لانه ‌لا‌ يفعل الا ماكان حكمه ‌و‌ صوابا ‌تا‌ ‌آن‌ ‌كه‌ ‌مى‌ فرمايند: ‌و‌ ‌هم‌ يسئلون: يعنى بذلك خلقه انه يسئلهم: ‌از‌ خداوند ‌در‌ مورد آنچه انجام داده سؤ ال نمى شود، زيرا ‌او‌ كارى ‌را‌ انجام نمى دهد مگر طبق حكمت ‌و‌ حق. اما انسان ‌ها‌ مورد سؤ ال واقع ‌مى‌ شوند، چون براى همين خلق شده اند. يعنى تمامى آنچه خداى متعال انجام ‌مى‌ دهد، متن حكمت ‌و‌ مصلحت است ‌و‌ سؤ ال ‌از‌ حكمت ‌و‌ مصلحت ‌بى‌ معنا ‌مى‌ باشد. ‌تا‌ ‌آن‌ ‌كه‌ امام عليه السلام ‌مى‌ فرمايند: معنى ‌و‌ ‌هم‌ يسئلون ‌آن‌ است ‌كه‌ خدا آنان ‌را‌ خلق فرموده ‌تا‌ ‌از‌ ‌آن‌ ‌ها‌ سؤ ال كند. و الحمدلله الذى لو حبس عن عباده معرفه حمده على ‌ما‌ أبلاهم ‌من‌ مننه المتتابعه ‌و‌ اسبغ عليهم ‌من‌ نعمه المتظاهره لتصرفوا ‌فى‌ مننه فلم يحمدوه ‌و‌ توسعوا ‌فى‌ رزقه فلم يشكروه ‌و‌ لو كانوا كذلك لخرجوا ‌من‌ حدود الانسانيه الى ‌حد‌ اليهيميه فكانوا كما وصف ‌فى‌ محكم كتابه ‌ان‌ ‌هم‌ الا كالانعام بل ‌هم‌ اضل سبيلا. سپاس خداوندى ‌را‌ سزاست ‌كه‌ اگر معرفت شكر نعم خود ‌را‌ - ‌كه‌ پيوسته ‌بر‌ بندگان نازل است ‌و‌ يكى ‌پس‌ ‌از‌ ديگرى ‌به‌ ظهور ‌مى‌ پيوندند - منع ‌مى‌ فرمود، بندگان ‌در‌ نعمت هاى ‌او‌ تصرف فراوان نموده ‌و‌ ‌به‌ توسعه زندگى خويش ‌مى‌ پرداختند، بدون ‌آن‌ ‌كه‌ ‌به‌ منعم توجه كنند، ‌و‌ ‌در‌ اين صورت ‌از‌ فطرت ‌و‌ حدود انسانيت خارج شده ‌و‌ همانند بهايم زندگى ‌مى‌ كردند؛ چنان ‌كه‌ - خداى متعال فرموده: ‌ان‌ ‌هم‌ الا كالانعام بل ‌هم‌ أضل سبيلا؛ آنان همانند حيوانات، بلكه پست ‌تر‌ ‌از‌ ‌آن‌ ‌ها‌ هستند. بدون شك، امتياز انسان ‌بر‌ ساير موجودات عالم، ‌به‌ شعور ‌و‌ ادراك ‌و‌ حسن انتخاب ‌و‌ تكليف پذيرى ‌او‌ است، ‌تا‌ ‌در‌ طاعت حضرت ‌حق‌ كوشيده ‌و‌ ‌به‌ معرفت ‌او‌ ‌كه‌ غايت ‌و‌ نتيجه خلقت انسان است دست يابد. لذا اگر انسان عمر ‌را‌ چنان بگذراند ‌كه‌ هدفى ‌جز‌ اشباع غرايز - ‌كه‌ وجه اشتراك ‌او‌ ‌و‌ ساير حيوانات است - نداشته باشد، ‌از‌ فطرت انسانى خارج گشته ‌و‌ ‌در‌ رديف حيوانات قرار خواهد گرفت، بلكه پست تر؛ زيرا ‌به‌ خوبى ‌مى‌ دانيم ‌كه‌ تمامى حيوانات ‌در‌ همان خطى حركت ‌مى‌ كنند ‌كه‌ دستگاه آفرينش براى ‌آن‌ ‌ها‌ ترسيم فرموده ‌و‌ هرگز تخلف ‌و‌ تخطى ‌از‌ ‌آن‌ راه ‌و‌ رسم ندارند، ‌بر‌ خلاف انسان ‌كه‌ ‌از‌ بهترين ‌و‌ زبده ترين نعم الهى استفاده برده، ولى غالبا كمتر شعورى نسبت ‌به‌ عنايات ولى نعمت خود ندارد. مسلم است ‌كه‌ اين انسان ‌ها‌ ‌از‌ ‌آن‌ حيوانات كمتر ‌و‌ پست ترند، چرا ‌كه‌ قواى عقلانى ‌و‌ استعدادهاى فطرى خود ‌را‌ ضايع ‌و‌ تعطيل كرده ‌و‌ ‌از‌ غرض اصلى بازمانده اند. اينان ‌در‌ وادى خواسته هاى غرايز، محكوم طبيعت خاكى خود گشته اند ‌و‌ ‌به‌ هيچ چيز ديگرى ‌جز‌ اشباع نفس حيوانى فكر نمى كنند؛ ‌در‌ حالى ‌كه‌ خرد انسانى، سپاس منعم ‌را‌ حتمى ‌و‌ لازم ‌مى‌ داند. ضمن اين ‌كه‌ ناديده گرفتن كرامت ‌و‌ فضل الهى، روشى دور ‌از‌ شأن انسان ‌و‌ خلاف وظيفه ‌ى‌ بندگى حضرت ‌حق‌ است؛ گذشته ‌از‌ ‌آن‌ ‌كه‌ محبوس ماندن ‌در‌ سقف زندگى روزمره ‌و‌ ناديدن خود، تنزل يافتن ‌از‌ مقام انسانى ‌و‌ شباهت پيدا كردن ‌به‌ جنبنده ‌اى‌ است ‌كه‌ ‌در‌ مرتع وسيعى ‌مى‌ چرد ‌و‌ ‌از‌ همه چيز ‌بى‌ خبر است. كمترين مرتبه معرفت ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌ما‌ بدانيم خدايى حكيم ‌بر‌ همه هستى حاكم است ‌كه‌ جملگى دستگاه خلقت ‌را‌ افاضه فرموده ‌و‌ ‌در‌ انتخاب انسان براى سپاس، ياد ‌و‌ شكر خود لطفى بس عظيم ‌به‌ ‌او‌ ارزانى داشته است. لذا ‌مى‌ بايست ‌با‌ تمام وجود ‌در‌ مقابل اين احسان ‌و‌ كرامت، خاضع ‌و‌ خاشع ‌و‌ شاكر باشيم ‌و‌ ‌به‌ فطرت اصيل ‌و‌ سليم خود، اين كرامات ‌را‌ دريابيم. ‌در‌ قدم بالاتر نيز بايد ‌با‌ استدلال عقلانى اثبات كنيم ‌كه‌ ‌جز‌ ذات حضرت حق، منعم ديگرى ‌در‌ كار نيست ‌و‌ بدانيم ‌كه‌ ‌او‌ بيده الخير ‌و‌ ‌هو‌ على كل شى قدير است ‌و‌ درك كنيم ‌كه‌ ‌او‌ الذى خلق السموات ‌و‌ الارض ‌و‌ ‌ما‌ بينهما ‌مى‌ باشد. قدم اعلى ‌هم‌ ‌آن‌ است ‌كه‌ علم اليقين ‌را‌ تبديل ‌به‌ ‌حق‌ اليقين كنيم ‌و‌ ‌از‌ ‌حق‌ اليقين ‌به‌ عين اليقين برسيم ‌و‌ ‌در‌ محضر حضرت رب العالمين، ‌به‌ شهود قطعى حضور يابيم؛ ‌ان‌ شاء الله! و الحمدلله الذى لو حبس عن عباده معرفه حمده على ‌ما‌ أبلاهم ‌من‌ مننه المتتابعه ‌و‌ اسبغ عليهم ‌من‌ نعمه المتظاهره لتصرفوا ‌فى‌ مننه فلم يحمدوه ‌و‌ توسعوا ‌فى‌ رزقه فلم يشكروه ‌و‌ لو كانوا كذلك لخرجوا ‌من‌ حدود الانسانيه الى ‌حد‌ اليهيميه فكانوا كما وصف ‌فى‌ محكم كتابه ‌ان‌ ‌هم‌ الا كالانعام بل ‌هم‌ اضل سبيلا. سپاس خداوندى ‌را‌ سزاست ‌كه‌ اگر معرفت شكر نعم خود ‌را‌ - ‌كه‌ پيوسته ‌بر‌ بندگان نازل است ‌و‌ يكى ‌پس‌ ‌از‌ ديگرى ‌به‌ ظهور ‌مى‌ پيوندند - منع ‌مى‌ فرمود، بندگان ‌در‌ نعمت هاى ‌او‌ تصرف فراوان نموده ‌و‌ ‌به‌ توسعه زندگى خويش ‌مى‌ پرداختند، بدون ‌آن‌ ‌كه‌ ‌به‌ منعم توجه كنند، ‌و‌ ‌در‌ اين صورت ‌از‌ فطرت ‌و‌ حدود انسانيت خارج شده ‌و‌ همانند بهايم زندگى ‌مى‌ كردند؛ چنان ‌كه‌ - خداى متعال فرموده: ‌ان‌ ‌هم‌ الا كالانعام بل ‌هم‌ أضل سبيلا؛ آنان همانند حيوانات، بلكه پست ‌تر‌ ‌از‌ ‌آن‌ ‌ها‌ هستند. بدون شك، امتياز انسان ‌بر‌ ساير موجودات عالم، ‌به‌ شعور ‌و‌ ادراك ‌و‌ حسن انتخاب ‌و‌ تكليف پذيرى ‌او‌ است، ‌تا‌ ‌در‌ طاعت حضرت ‌حق‌ كوشيده ‌و‌ ‌به‌ معرفت ‌او‌ ‌كه‌ غايت ‌و‌ نتيجه خلقت انسان است دست يابد. لذا اگر انسان عمر ‌را‌ چنان بگذراند ‌كه‌ هدفى ‌جز‌ اشباع غرايز - ‌كه‌ وجه اشتراك ‌او‌ ‌و‌ ساير حيوانات است - نداشته باشد، ‌از‌ فطرت انسانى خارج گشته ‌و‌ ‌در‌ رديف حيوانات قرار خواهد گرفت، بلكه پست تر؛ زيرا ‌به‌ خوبى ‌مى‌ دانيم ‌كه‌ تمامى حيوانات ‌در‌ همان خطى حركت ‌مى‌ كنند ‌كه‌ دستگاه آفرينش براى ‌آن‌ ‌ها‌ ترسيم فرموده ‌و‌ هرگز تخلف ‌و‌ تخطى ‌از‌ ‌آن‌ راه ‌و‌ رسم ندارند، ‌بر‌ خلاف انسان ‌كه‌ ‌از‌ بهترين ‌و‌ زبده ترين نعم الهى استفاده برده، ولى غالبا كمتر شعورى نسبت ‌به‌ عنايات ولى نعمت خود ندارد. مسلم است ‌كه‌ اين انسان ‌ها‌ ‌از‌ ‌آن‌ حيوانات كمتر ‌و‌ پست ترند، چرا ‌كه‌ قواى عقلانى ‌و‌ استعدادهاى فطرى خود ‌را‌ ضايع ‌و‌ تعطيل كرده ‌و‌ ‌از‌ غرض اصلى بازمانده اند. اينان ‌در‌ وادى خواسته هاى غرايز، محكوم طبيعت خاكى خود گشته اند ‌و‌ ‌به‌ هيچ چيز ديگرى ‌جز‌ اشباع نفس حيوانى فكر نمى كنند؛ ‌در‌ حالى ‌كه‌ خرد انسانى، سپاس منعم ‌را‌ حتمى ‌و‌ لازم ‌مى‌ داند. ضمن اين ‌كه‌ ناديده گرفتن كرامت ‌و‌ فضل الهى، روشى دور ‌از‌ شأن انسان ‌و‌ خلاف وظيفه ‌ى‌ بندگى حضرت ‌حق‌ است؛ گذشته ‌از‌ ‌آن‌ ‌كه‌ محبوس ماندن ‌در‌ سقف زندگى روزمره ‌و‌ ناديدن خود، تنزل يافتن ‌از‌ مقام انسانى ‌و‌ شباهت پيدا كردن ‌به‌ جنبنده ‌اى‌ است ‌كه‌ ‌در‌ مرتع وسيعى ‌مى‌ چرد ‌و‌ ‌از‌ همه چيز ‌بى‌ خبر است. كمترين مرتبه معرفت ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌ما‌ بدانيم خدايى حكيم ‌بر‌ همه هستى حاكم است ‌كه‌ جملگى دستگاه خلقت ‌را‌ افاضه فرموده ‌و‌ ‌در‌ انتخاب انسان براى سپاس، ياد ‌و‌ شكر خود لطفى بس عظيم ‌به‌ ‌او‌ ارزانى داشته است. لذا ‌مى‌ بايست ‌با‌ تمام وجود ‌در‌ مقابل اين احسان ‌و‌ كرامت، خاضع ‌و‌ خاشع ‌و‌ شاكر باشيم ‌و‌ ‌به‌ فطرت اصيل ‌و‌ سليم خود، اين كرامات ‌را‌ دريابيم. ‌در‌ قدم بالاتر نيز بايد ‌با‌ استدلال عقلانى اثبات كنيم ‌كه‌ ‌جز‌ ذات حضرت حق، منعم ديگرى ‌در‌ كار نيست ‌و‌ بدانيم ‌كه‌ ‌او‌ بيده الخير ‌و‌ ‌هو‌ على كل شى قدير است ‌و‌ درك كنيم ‌كه‌ ‌او‌ الذى خلق السموات ‌و‌ الارض ‌و‌ ‌ما‌ بينهما ‌مى‌ باشد. قدم اعلى ‌هم‌ ‌آن‌ است ‌كه‌ علم اليقين ‌را‌ تبديل ‌به‌ ‌حق‌ اليقين كنيم ‌و‌ ‌از‌ ‌حق‌ اليقين ‌به‌ عين اليقين برسيم ‌و‌ ‌در‌ محضر حضرت رب العالمين، ‌به‌ شهود قطعى حضور يابيم؛ ‌ان‌ شاء الله! و الحمدلله على ‌ما‌ عرفنا ‌من‌ نفسه ‌و‌ ألهمنا ‌من‌ شكره ‌و‌ فتح لنا ‌من‌ ابواب العلم بربوبيته ‌و‌ دلنا عليه ‌من‌ الاخلاص له ‌فى‌ توحيده ‌و‌ جنبنا ‌من‌ الالحاد ‌و‌ الشك ‌فى‌ امره، حمدا نعمر ‌به‌ فيمن حمده ‌من‌ خلفه ‌و‌ نسبق ‌به‌ ‌من‌ سبق الى رضاه ‌و‌ عفوه. حمد خدايى ‌را‌ ‌كه‌ خود ‌را‌ ‌به‌ ‌ما‌ شناسانده ‌و‌ شكر نعم خود ‌را‌ ‌در‌ فطرت ‌ما‌ قرار داده ‌و‌ ‌از‌ ابواب آگاهى، نسبت ‌به‌ ربانيت خود درب هايى ‌را‌ ‌به‌ روى ‌ما‌ گشوده ‌و‌ ‌به‌ سوى اخلاص ‌در‌ توحيد خود، ‌ما‌ ‌را‌ دلالت فرموده است ‌و‌ ‌از‌ الحاد ‌در‌ اعتقاد، ‌و‌ ‌شك‌ ‌در‌ توحيد ذات ‌و‌ صفات ‌بر‌ حذر داشته است؛ ‌آن‌ چنان سپاسى ‌كه‌ ‌ما‌ ‌را‌ ‌در‌ زمره شاكران قرار دهد ‌و‌ ‌به‌ وسيله ‌آن‌ ‌از‌ كسانى ‌كه‌ سبقت ‌به‌ عفو ‌و‌ رضاى ‌حق‌ گرفته اند، پيشى بگيريم. امام ‌در‌ ضمن فراز قبل فرمود: يكى ‌از‌ منت هاى خداى متعال ‌بر‌ بشر ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌با‌ لطف خود معرفت شكر ‌را‌ ‌به‌ بندگان خود آموخت ‌تا‌ ‌از‌ مرز حيوان بودن خارج شوند. ‌در‌ اين فراز نيز، حضرت حمد ‌را‌ ‌از‌ ‌آن‌ جهت لازم دانسته است ‌كه‌ خداى متعال، فطرت بندگان خود ‌را‌ ‌با‌ شناخت خود عجين ساخته است، ‌به‌ گونه ‌اى‌ ‌كه‌ ‌به‌ طور خودباور ‌با‌ حضرت ‌حق‌ مرتبط هستند ‌و‌ لذا هيچ ممكن نيست كسى خدا ‌را‌ باور نداشته باشد. اين خصيصه - ‌با‌ توجه ‌به‌ ‌آن‌ ‌كه‌ علت بدون معلول ‌و‌ معلول بدون علت قابل قبول نيست - نشان ‌از‌ همين فطرت خداباورى دارد؛ بدين معنى ‌كه‌ انسان هيچ پديده ‌اى‌ ‌را‌ بدون پديد آورنده باور ندارد ‌و‌ نمى تواند بپذيرد ‌كه‌ موجودى خود ‌به‌ خود تحقق يابد، بلكه هميشه ‌در‌ برخورد ‌با‌ ‌هر‌ شى ء ‌از‌ اشياء، ذهن ‌او‌ متوجه ‌به‌ سوى علت ‌آن‌ ‌مى‌ شود ‌و‌ ‌مى‌ داند ‌كه‌ ‌در‌ رتبه متقدم وجود او، علت ‌او‌ موجود بوده است. ‌پس‌ خداوند متعال ‌در‌ نظام فطرت انسان اين باب ‌را‌ گشوده ‌كه‌ هيچ پديده ‌اى‌ - ‌از‌ جمله خود انسان - ‌بى‌ مؤ ثر نيست. اين فطرت، خود دليل آشكار ‌و‌ روشنى است ‌بر‌ انسان ‌كه‌ خداوند ‌او‌ ‌را‌ ‌با‌ همين فطرت ‌در‌ قيامت مؤ اخذه كرده ‌و‌ محاكمه ‌مى‌ نمايد. ‌و‌ نيز ‌ما‌ ‌را‌ ‌به‌ اخلاص ‌در‌ توحيد هدايت فرمود. اين دلالت، گرچه ‌به‌ وسيله ‌ى‌ سفراى الهى ‌و‌ پيامبران عظيم الشأن ‌و‌ امامان معصوم عليهم السلام شكل گرفته، ولى ‌تا‌ وقتى ‌كه‌ زمينه فطرى براى هدايت آماده نباشد، هدايت انبيا ‌در‌ لوح قلب ‌و‌ صحيفه نفس انسان تأثيرى نخواهد گذاشت. ‌به‌ همين دليل است ‌كه‌ قرآن كريم پيامبر اكرم صلى الله عليه ‌و‌ آله ‌و‌ سلم ‌را‌ مذكر ناميده است، زيرا ‌او‌ انسان ‌را‌ ‌به‌ باطن خودش هدايت ‌مى‌ كند؛ گرچه باطن خود انسان نيز ‌از‌ بطون بسيارى پيوسته ‌و‌ ‌از‌ پيچيدگى خاصى برخوردار است ‌كه‌ كشف ‌هر‌ ‌يك‌ زمينه ساز دريافت بطن ديگرى خواهد بود. ‌در‌ واقع ‌مى‌ توان گفت ‌كه‌ كشف باطن جهان ‌و‌ غيب عالم براى عارف، كشف مراتب باطن خود اوست ‌و‌ اين رشته خود دامنه بسيار مفصلى دارد. نيز بايد دانست ‌كه‌ حجاب ‌ها‌ ‌و‌ پرده هاى بسيارى ‌بر‌ حقيقت انسانى آويخته ‌كه‌ كنار زدن ‌آن‌ ‌ها‌ فتح الفتوح راهبرى ‌به‌ سوى معرفه النفس است ‌كه‌ ‌از‌ عميق ترين مسايل الهى ‌و‌ دقيق ترين ‌و‌ پيشرفته ترين مراتب علم النفس ‌مى‌ باشد. نكته دقيق ‌و‌ قابل توجه ‌در‌ اين ‌جا‌ اين است ‌كه‌ معرفت نفس ملازم ‌با‌ معرفت حضرت ‌حق‌ ‌مى‌ باشد ‌و‌ همين ملازمه، خود دليل ‌بر‌ مطلب عميقى است ‌كه‌ سابقا بيان ‌شد‌ ‌و‌ ‌آن‌ اين ‌كه‌ كشف باطن عالم، همان كشف باطن انسان است؛ ‌و‌ بيش ‌از‌ ‌ده‌ حديث ‌بر‌ اين مطلب دلالت دارد، ‌از‌ جمله پيامبر اكرم صلى الله عليه ‌و‌ آله ‌و‌ سلم فرمود: ‌من‌ عرف نفسه فقد عرف ربه. و الحمدلله على ‌ما‌ عرفنا ‌من‌ نفسه ‌و‌ ألهمنا ‌من‌ شكره ‌و‌ فتح لنا ‌من‌ ابواب العلم بربوبيته ‌و‌ دلنا عليه ‌من‌ الاخلاص له ‌فى‌ توحيده ‌و‌ جنبنا ‌من‌ الالحاد ‌و‌ الشك ‌فى‌ امره، حمدا نعمر ‌به‌ فيمن حمده ‌من‌ خلفه ‌و‌ نسبق ‌به‌ ‌من‌ سبق الى رضاه ‌و‌ عفوه. حمد خدايى ‌را‌ ‌كه‌ خود ‌را‌ ‌به‌ ‌ما‌ شناسانده ‌و‌ شكر نعم خود ‌را‌ ‌در‌ فطرت ‌ما‌ قرار داده ‌و‌ ‌از‌ ابواب آگاهى، نسبت ‌به‌ ربانيت خود درب هايى ‌را‌ ‌به‌ روى ‌ما‌ گشوده ‌و‌ ‌به‌ سوى اخلاص ‌در‌ توحيد خود، ‌ما‌ ‌را‌ دلالت فرموده است ‌و‌ ‌از‌ الحاد ‌در‌ اعتقاد، ‌و‌ ‌شك‌ ‌در‌ توحيد ذات ‌و‌ صفات ‌بر‌ حذر داشته است؛ ‌آن‌ چنان سپاسى ‌كه‌ ‌ما‌ ‌را‌ ‌در‌ زمره شاكران قرار دهد ‌و‌ ‌به‌ وسيله ‌آن‌ ‌از‌ كسانى ‌كه‌ سبقت ‌به‌ عفو ‌و‌ رضاى ‌حق‌ گرفته اند، پيشى بگيريم. امام ‌در‌ ضمن فراز قبل فرمود: يكى ‌از‌ منت هاى خداى متعال ‌بر‌ بشر ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌با‌ لطف خود معرفت شكر ‌را‌ ‌به‌ بندگان خود آموخت ‌تا‌ ‌از‌ مرز حيوان بودن خارج شوند. ‌در‌ اين فراز نيز، حضرت حمد ‌را‌ ‌از‌ ‌آن‌ جهت لازم دانسته است ‌كه‌ خداى متعال، فطرت بندگان خود ‌را‌ ‌با‌ شناخت خود عجين ساخته است، ‌به‌ گونه ‌اى‌ ‌كه‌ ‌به‌ طور خودباور ‌با‌ حضرت ‌حق‌ مرتبط هستند ‌و‌ لذا هيچ ممكن نيست كسى خدا ‌را‌ باور نداشته باشد. اين خصيصه - ‌با‌ توجه ‌به‌ ‌آن‌ ‌كه‌ علت بدون معلول ‌و‌ معلول بدون علت قابل قبول نيست - نشان ‌از‌ همين فطرت خداباورى دارد؛ بدين معنى ‌كه‌ انسان هيچ پديده ‌اى‌ ‌را‌ بدون پديد آورنده باور ندارد ‌و‌ نمى تواند بپذيرد ‌كه‌ موجودى خود ‌به‌ خود تحقق يابد، بلكه هميشه ‌در‌ برخورد ‌با‌ ‌هر‌ شى ء ‌از‌ اشياء، ذهن ‌او‌ متوجه ‌به‌ سوى علت ‌آن‌ ‌مى‌ شود ‌و‌ ‌مى‌ داند ‌كه‌ ‌در‌ رتبه متقدم وجود او، علت ‌او‌ موجود بوده است. ‌پس‌ خداوند متعال ‌در‌ نظام فطرت انسان اين باب ‌را‌ گشوده ‌كه‌ هيچ پديده ‌اى‌ - ‌از‌ جمله خود انسان - ‌بى‌ مؤ ثر نيست. اين فطرت، خود دليل آشكار ‌و‌ روشنى است ‌بر‌ انسان ‌كه‌ خداوند ‌او‌ ‌را‌ ‌با‌ همين فطرت ‌در‌ قيامت مؤ اخذه كرده ‌و‌ محاكمه ‌مى‌ نمايد. ‌و‌ نيز ‌ما‌ ‌را‌ ‌به‌ اخلاص ‌در‌ توحيد هدايت فرمود. اين دلالت، گرچه ‌به‌ وسيله ‌ى‌ سفراى الهى ‌و‌ پيامبران عظيم الشأن ‌و‌ امامان معصوم عليهم السلام شكل گرفته، ولى ‌تا‌ وقتى ‌كه‌ زمينه فطرى براى هدايت آماده نباشد، هدايت انبيا ‌در‌ لوح قلب ‌و‌ صحيفه نفس انسان تأثيرى نخواهد گذاشت. ‌به‌ همين دليل است ‌كه‌ قرآن كريم پيامبر اكرم صلى الله عليه ‌و‌ آله ‌و‌ سلم ‌را‌ مذكر ناميده است، زيرا ‌او‌ انسان ‌را‌ ‌به‌ باطن خودش هدايت ‌مى‌ كند؛ گرچه باطن خود انسان نيز ‌از‌ بطون بسيارى پيوسته ‌و‌ ‌از‌ پيچيدگى خاصى برخوردار است ‌كه‌ كشف ‌هر‌ ‌يك‌ زمينه ساز دريافت بطن ديگرى خواهد بود. ‌در‌ واقع ‌مى‌ توان گفت ‌كه‌ كشف باطن جهان ‌و‌ غيب عالم براى عارف، كشف مراتب باطن خود اوست ‌و‌ اين رشته خود دامنه بسيار مفصلى دارد. نيز بايد دانست ‌كه‌ حجاب ‌ها‌ ‌و‌ پرده هاى بسيارى ‌بر‌ حقيقت انسانى آويخته ‌كه‌ كنار زدن ‌آن‌ ‌ها‌ فتح الفتوح راهبرى ‌به‌ سوى معرفه النفس است ‌كه‌ ‌از‌ عميق ترين مسايل الهى ‌و‌ دقيق ترين ‌و‌ پيشرفته ترين مراتب علم النفس ‌مى‌ باشد. نكته دقيق ‌و‌ قابل توجه ‌در‌ اين ‌جا‌ اين است ‌كه‌ معرفت نفس ملازم ‌با‌ معرفت حضرت ‌حق‌ ‌مى‌ باشد ‌و‌ همين ملازمه، خود دليل ‌بر‌ مطلب عميقى است ‌كه‌ سابقا بيان ‌شد‌ ‌و‌ ‌آن‌ اين ‌كه‌ كشف باطن عالم، همان كشف باطن انسان است؛ ‌و‌ بيش ‌از‌ ‌ده‌ حديث ‌بر‌ اين مطلب دلالت دارد، ‌از‌ جمله پيامبر اكرم صلى الله عليه ‌و‌ آله ‌و‌ سلم فرمود: ‌من‌ عرف نفسه فقد عرف ربه. حمدا يضى ء لنا ‌به‌ ظلمات البرزخ ‌و‌ يسهل علينا ‌به‌ سبيل المبعث ‌و‌ يشرف ‌به‌ منازلنا عند مواقف الاشهاد يوم تجزى كل نفس بما كسبت ‌و‌ ‌هم‌ ‌لا‌ يظلمون، يوم ‌لا‌ يغنى مولى عن مولى شيئا ‌و‌ ‌لا‌ ‌هم‌ ينصرون. ‌و‌ خداى تعالى ‌را‌ چنان حمدى ‌مى‌ كنيم ‌كه‌ بدان وسيله تاريكى عالم برزخ ‌را‌ ‌بر‌ ‌ما‌ روشن سازد ‌و‌ راه ورود ‌به‌ قيامت ‌را‌ آسان نمايد ‌و‌ منازل وقوف ‌در‌ محضر حضرت ‌حق‌ را، ‌در‌ روزى ‌كه‌ ‌جز‌ عمل انسان جزاى ديگرى ‌در‌ ‌آن‌ ‌جا‌ نيست، ‌به‌ كرامت محل ‌و‌ شرافت موقف تيديل فرمايد؛ روزى ‌كه‌ هيچ دوستى نتواند ‌به‌ دوست خود يارى رساند ‌و‌ ‌از‌ ناحيه غير خدا ‌به‌ احدى كمكى ميسور نيست. امام عليه السلام ‌در‌ چندين فراز ‌از‌ اين دعا خداى متعال ‌را‌ حمد فرموده ‌و‌ براى ‌هر‌ حمدى، اثرى ‌را‌ مترتب فرموده است ‌كه‌ ‌از‌ ‌آن‌ جمله، نورانيت عالم برزخ ‌مى‌ باشد. ‌ما‌ بايد زمينه پذيرش اين واقعيت ‌را‌ پيدا كنيم ‌كه‌ ‌به‌ زودى زندگى طبيعى اين عالم تبديل ‌به‌ عالمى ‌مى‌ شود ‌كه‌ طور ديگرى است ‌و‌ ‌از‌ سنخ عالم ملكوت است. آنچه ‌آن‌ عالم ‌را‌ ساخته ‌و‌ پرداخته، مجموعه رفتارها، كردارها ‌و‌ اخلاق ‌ما‌ است. ‌در‌ قرآن كريم ‌و‌ روايات ‌از‌ ‌آن‌ عالم، ‌به‌ برزخ - ‌كه‌ ‌به‌ معنى ‌حد‌ وسط ‌و‌ ميانگين است - تعبير شده، زيرا ‌آن‌ عالم ‌از‌ ‌آن‌ نظر ‌كه‌ داراى بعد ‌و‌ مقدار است شبيه ‌به‌ عالم ماده بوده، ‌و‌ ‌از‌ ‌آن‌ جهت ‌كه‌ فاقد ماده ‌و‌ جرميت است ‌به‌ عالم مجردات ملحق ‌مى‌ شود ‌و‌ بدين جهت، ‌آن‌ ‌را‌ برزخ بين مجرد ‌و‌ ماده ناميده اند. ‌آن‌ عالم براى گنهكاران ‌و‌ غفلت زدگان، ظلمانى ‌و‌ تاريك ‌و‌ وحشت آور است، ولى براى انسان هاى الهى ‌و‌ خدايى، روشن ‌و‌ ‌پر‌ لذت ‌مى‌ باشد. ‌و‌ لذا خداوند متعال ‌در‌ قرآن كريم فرموده اند: حتى اذا جاء احدهم الموت، قال رب ارجعون لعلى اعمل صالحا فيما تركت كلا انها كلمه ‌هو‌ قائلها ‌و‌ ‌من‌ ورائهم برزخ الهى يوم يبعثون. جالب ‌آن‌ است ‌كه‌ امام عليه السلام صريحا بدين نكته ‌كه‌ شكرگزارى نعم الهى ‌و‌ دورى ‌از‌ كفران رحمت هاى الهى يكى ‌از‌ ‌آن‌ هاست. حضرت اشاره ‌به‌ نكته ديگرى ‌هم‌ فرموده ‌و‌ ‌آن‌ اين ‌كه‌ روشنايى عالم برزخ، راه قيامت كبرى ‌را‌ آسان ‌و‌ منزلت انسانى ‌را‌ ‌در‌ منازل آخرت ‌به‌ كرامت ‌و‌ شرافت متصف ‌مى‌ گرداند. امام عليه السلام، ‌آن‌ گاه ‌به‌ نكته ديگرى اشاره ‌مى‌ كنند ‌و‌ ‌آن‌ اين ‌كه‌ حساب ‌و‌ كتاب ‌و‌ جزاى قيامت، ‌به‌ گونه ‌اى‌ است ‌كه‌ هرگز ظلم بردار نيست ‌و‌ ميزان ‌در‌ ‌آن‌ عالم بسيار دقيق است؛ ‌در‌ قرآن كريم آمده است: ‌و‌ ‌لا‌ يظلمون فتيلا؛ ‌پس‌ ‍ كمترين مقدار ظلم ‌در‌ ‌آن‌ عالم نيست، زيرا سازنده آخرت ‌ما‌ تنها اعمال ‌و‌ رفتار خود ماست. ‌در‌ حقيقت، ‌ما‌ ‌به‌ خود كرده ‌ها‌ ‌مى‌ رسيم؛ درست همانند روز امتحان ‌كه‌ دانشجو جزاى كار ‌و‌ كوشش ‌يا‌ ولنگارى ‌و‌ تنبلى خود نسبت ‌به‌ وظايفش ‌را‌ ‌مى‌ يابد، ‌تا‌ هيچ ‌كس‌ ‌را‌ ‌جز‌ خود سرزنش ‌و‌ توبيخ ‌و‌ ‌يا‌ تعريف ‌و‌ تحسين نكند. لذا ‌هر‌ مقدار نسبت ‌به‌ وظايف خود ‌بى‌ اعتنا باشد، ‌آن‌ روز براى ‌او‌ دردناك ‌تر‌ است ‌و‌ ‌مى‌ داند ‌كه‌ اين عقب ماندگى، مربوط ‌به‌ كار شخصى خود اوست ‌و‌ ربطى ‌به‌ سؤ ال كننده ندارد. ‌هم‌ چنين موفقيت ‌وى‌ نيز چكيده مجموعه فعاليت ‌ها‌ ‌و‌ تلاش هايش ‌مى‌ باشد. ‌پس‌ روز قيامت صحنه بروز ‌و‌ ظهور مجموعه اعمال ‌و‌ رفتارى است ‌كه‌ انسان ‌در‌ تمام عمر ‌به‌ جاى آورده است ‌و‌ ‌از‌ اين روى، ظلم ‌در‌ ‌آن‌ روز ‌به‌ هيچ وجه معنى ندارد؛ چنان ‌كه‌ ‌در‌ آيه كريمه فمن يعمل مثقال ذره خيرا يره ‌و‌ ‌من‌ يعمل مثقال ذره شرا يره آمده است. ‌پس‌ ‌در‌ آخرت، خود عمل جزاست ‌و‌ ‌در‌ اين آيه قرينه ‌اى‌ موجود نيست ‌كه‌ دلالت ‌بر‌ رؤ يت جزاى عمل داشته باشد، بلكه تصريح ‌به‌ خود عمل است ‌كه‌ تبلور يافته؛ ‌چه‌ ‌در‌ عذاب ‌و‌ ‌چه‌ ‌در‌ ثواب! حمدا يرتفع منا الى اعلى عليين ‌فى‌ كتاب مرقوم يشهده المقربون، حمدا تقربه عيوننا اذا برقت الابصار ‌و‌ تبيض ‌به‌ وجوهنا اذا اسودت الابشار. ‌و‌ نيز خداى متعال ‌را‌ ‌آن‌ چنان حمد ‌مى‌ كنيم ‌كه‌ بتوانيم بدان سپاس، ‌به‌ بالاترين مراحل هستى ‌كه‌ مقربان ‌در‌ بلنداى لوح مرقوم مشاهده كرده اند راه يابيم ‌و‌ ‌در‌ زمانى ‌كه‌ روشنايى ‌از‌ چشم ‌و‌ ديدگان ديگران رفته، ‌آن‌ حمد موجب روشنايى ديدگان ‌ما‌ گردد، ‌و‌ ‌آن‌ گاه ‌كه‌ گونه بدكاران ‌به‌ سياهى نمايان شود، براى ‌ما‌ موجب چهره ‌اى‌ نورانى ‌و‌ شفاف گردد. ‌از‌ اقسام ديگر حمد ‌آن‌ است ‌كه‌ منشاء ‌و‌ باعث ‌آن‌ معرفت ‌و‌ شناخت باشد. اين معرفت خود موجب ارتقاى درجه ديگرى ‌از‌ مراتب كمالات ‌مى‌ شود، زيرا حمد متناسب ‌با‌ مقام حضرت رب العزه - ‌جل‌ جلاله - ‌از‌ بزرگ ترين عبادات بوده ‌و‌ ‌از‌ بهترين راه ‌و‌ رسم هايى است ‌كه‌ ‌در‌ ادب عبوديت وجود دارد. البته روشن است ‌كه‌ ستايش متناسب ‌با‌ ‌آن‌ مقام، خود بيانگر عرفان خاصى است ‌كه‌ ‌از‌ نسبت بين جايگاه بندگى ‌با‌ مقام عظيم ربوبيت حاصل ‌مى‌ آيد. حال، ‌هر‌ ‌چه‌ اين نسبت ‌به‌ واقعيت نزديك ‌تر‌ باشد، روح انسانى ‌در‌ افقى بلندتر دست ‌به‌ ستايش خواهد زد؛ ستايشى ‌كه‌ ‌جز‌ ‌در‌ كتاب مرقوم - ‌كه‌ فقط مقربان شاهد ‌آن‌ ‌مى‌ باشند - ‌در‌ جايى ديگر نيامده است. البته اگر ‌در‌ سايه تعاليم وحى، تربيت صحيح ‌و‌ صالح نصيب كسى شود ‌و‌ قلب ‌و‌ جان ‌او‌ ‌با‌ نظام قدسى ‌و‌ ملكوتى آشنا گردد، روح ‌او‌ نيز ‌هم‌ سنخ ملائكه عليين ‌مى‌ گردد ‌و‌ ‌به‌ مقامى بلندتر ‌از‌ مقام فرشتگان ‌مى‌ رسد ‌و‌ ‌در‌ مقامى قرار ‌مى‌ گيرد ‌كه‌ ‌در‌ آن، همراه ‌با‌ مقربان ‌از‌ شاهدان كتاب مرقوم ‌و‌ نوشته شده ‌اى‌ باشد ‌كه‌ اسرار اولين ‌و‌ آخرين ‌را‌ واجد است. ‌و‌ لذا حضرت ‌حق‌ ‌در‌ سوره مطففين آيه 18 ‌تا‌ 20 فرموده: كلا ‌ان‌ كتاب الابرار لفى عليين ‌و‌ ‌ما‌ ادراك ‌ما‌ عليون كتاب مرقوم يشهده المقربون؛ يعنى انسان هاى وارسته ‌در‌ مقامى هستند ‌كه‌ شاهباز فكر هيچ انسانى ‌در‌ اوجى ‌كه‌ ‌او‌ سير ‌مى‌ كند ‌پر‌ نتوان كشيد. آنان شاهد كتابى هستند ‌كه‌ ‌به‌ دست تكوين قدرت الهى رقم خورده ‌و‌ همه چيز ‌را‌ ‌به‌ حسب نظم دقيق رقم زده است. آدمى بايد ‌به‌ بلندترين مقامات فرشتگان دست يازد ‌و‌ ‌در‌ مقام آنان قرار گيرد ‌و‌ ‌به‌ مشاهده ‌آن‌ كتابى ‌كه‌ ‌در‌ افقى فوق زمان ‌و‌ مكان قرار دارد ‌و‌ ‌به‌ درجه ‌اى‌ ‌كه‌ بالاتر ‌از‌ وهم ‌و‌ عقل است - ‌كه‌ ‌به‌ عالم اعلى عليين تعبير شده است - نايل گردد. كسانى ‌كه‌ بتوانند ‌به‌ اين مقام واصل شوند ‌و‌ ‌هم‌ طراز بلكه بالاتر ‌از‌ فرشتگان مقرب قرار گيرند، ‌در‌ صحنه قيامت ‌كه‌ مردمان ‌در‌ حالتى سخت ‌به‌ فزع ‌در‌ ‌مى‌ آيند، ‌در‌ حالتى امن ‌و‌ امان ‌و‌ آرام ‌و‌ مطمئن قرار خواهند داشت. ‌و‌ ‌در‌ روزى ‌كه‌ برقت الابصار؛ يعنى انسان ‌از‌ شدت فزع ‌و‌ تحير نبيند ‌و‌ چشمان فراخ گشته ‌و‌ حيرت زده گردند، چشم ايشان ‌هم‌ چنان نورانى ‌و‌ بينا است؛ ‌در‌ ‌آن‌ روز وقتى تبهكاران جملگى شرمنده شده ‌و‌ نامه سياه آنان ‌در‌ معرض محاكمه قرار ‌مى‌ گيرد ‌و‌ توانايى نگاه ‌به‌ صفحه اعمال خود ‌را‌ ندارند ‌و‌ سرافكنده ‌در‌ ‌آن‌ مقام ايستاده اند، صالحان ‌و‌ پاكان ‌با‌ قلبى آرام ‌و‌ رويى سفيد ‌كه‌ كنايه ‌از‌ سرافرازى است صحيفه جان خود ‌را‌ ‌كه‌ صحيفه حساب ‌و‌ كتابشان است ‌در‌ اعلى عليين ‌مى‌ يابند. حضرت ‌حق‌ ‌در‌ آيه 27 سوره يونس ‌مى‌ فرمايند: كانما اغشيت وجوههم قطعا ‌من‌ اليل مظلما: گويى صورت آنان پاره ‌اى‌ ‌از‌ ‌شب‌ تاريك است. لذا ‌در‌ قرآن كريم، ‌در‌ آيه 49 سوره هود آمده: فاصبر ‌ان‌ العاقبه للمتقين: صبور باش ‌كه‌ عاقبت ‌از‌ ‌آن‌ مردمان ‌با‌ تقوى است. انسانى ‌كه‌ ‌با‌ پرتو هدايت آيين الهى اسلام زندگى خود ‌را‌ تطبيق ‌مى‌ كند ‌و‌ ‌به‌ سويى ‌كه‌ پيامبر اكرم اسلام صلى الله عليه ‌و‌ آله ‌و‌ سلم رهنمون فرموده اند، حركت ‌مى‌ كند - ‌كه‌ ‌مى‌ فرمايند: ادعو الى الله على بصيره انا ‌و‌ ‌من‌ اتبعنى - ‌در‌ هيچ ‌يك‌ ‌از‌ پيچ ‌و‌ ‌خم‌ هاى مسير انسانى - ‌چه‌ ‌در‌ عالم دنيا ‌و‌ ‌چه‌ ‌در‌ عوالم ديگر ‌پس‌ ‌از‌ اين جهان - ‌به‌ گرفتارى ‌و‌ پريشانى مبتلا نخواهد ‌شد‌ ‌و‌ ‌به‌ طورى بسيار سريع ‌از‌ تمامى عقبات سهمگينى ‌كه‌ ‌در‌ جهان ديگر ‌بر‌ ‌سر‌ راه انسان قرار دارد ‌مى‌ گذرد. حمدا يرتفع منا الى اعلى عليين ‌فى‌ كتاب مرقوم يشهده المقربون، حمدا تقربه عيوننا اذا برقت الابصار ‌و‌ تبيض ‌به‌ وجوهنا اذا اسودت الابشار. ‌و‌ نيز خداى متعال ‌را‌ ‌آن‌ چنان حمد ‌مى‌ كنيم ‌كه‌ بتوانيم بدان سپاس، ‌به‌ بالاترين مراحل هستى ‌كه‌ مقربان ‌در‌ بلنداى لوح مرقوم مشاهده كرده اند راه يابيم ‌و‌ ‌در‌ زمانى ‌كه‌ روشنايى ‌از‌ چشم ‌و‌ ديدگان ديگران رفته، ‌آن‌ حمد موجب روشنايى ديدگان ‌ما‌ گردد، ‌و‌ ‌آن‌ گاه ‌كه‌ گونه بدكاران ‌به‌ سياهى نمايان شود، براى ‌ما‌ موجب چهره ‌اى‌ نورانى ‌و‌ شفاف گردد. ‌از‌ اقسام ديگر حمد ‌آن‌ است ‌كه‌ منشاء ‌و‌ باعث ‌آن‌ معرفت ‌و‌ شناخت باشد. اين معرفت خود موجب ارتقاى درجه ديگرى ‌از‌ مراتب كمالات ‌مى‌ شود، زيرا حمد متناسب ‌با‌ مقام حضرت رب العزه - ‌جل‌ جلاله - ‌از‌ بزرگ ترين عبادات بوده ‌و‌ ‌از‌ بهترين راه ‌و‌ رسم هايى است ‌كه‌ ‌در‌ ادب عبوديت وجود دارد. البته روشن است ‌كه‌ ستايش متناسب ‌با‌ ‌آن‌ مقام، خود بيانگر عرفان خاصى است ‌كه‌ ‌از‌ نسبت بين جايگاه بندگى ‌با‌ مقام عظيم ربوبيت حاصل ‌مى‌ آيد. حال، ‌هر‌ ‌چه‌ اين نسبت ‌به‌ واقعيت نزديك ‌تر‌ باشد، روح انسانى ‌در‌ افقى بلندتر دست ‌به‌ ستايش خواهد زد؛ ستايشى ‌كه‌ ‌جز‌ ‌در‌ كتاب مرقوم - ‌كه‌ فقط مقربان شاهد ‌آن‌ ‌مى‌ باشند - ‌در‌ جايى ديگر نيامده است. البته اگر ‌در‌ سايه تعاليم وحى، تربيت صحيح ‌و‌ صالح نصيب كسى شود ‌و‌ قلب ‌و‌ جان ‌او‌ ‌با‌ نظام قدسى ‌و‌ ملكوتى آشنا گردد، روح ‌او‌ نيز ‌هم‌ سنخ ملائكه عليين ‌مى‌ گردد ‌و‌ ‌به‌ مقامى بلندتر ‌از‌ مقام فرشتگان ‌مى‌ رسد ‌و‌ ‌در‌ مقامى قرار ‌مى‌ گيرد ‌كه‌ ‌در‌ آن، همراه ‌با‌ مقربان ‌از‌ شاهدان كتاب مرقوم ‌و‌ نوشته شده ‌اى‌ باشد ‌كه‌ اسرار اولين ‌و‌ آخرين ‌را‌ واجد است. ‌و‌ لذا حضرت ‌حق‌ ‌در‌ سوره مطففين آيه 18 ‌تا‌ 20 فرموده: كلا ‌ان‌ كتاب الابرار لفى عليين ‌و‌ ‌ما‌ ادراك ‌ما‌ عليون كتاب مرقوم يشهده المقربون؛ يعنى انسان هاى وارسته ‌در‌ مقامى هستند ‌كه‌ شاهباز فكر هيچ انسانى ‌در‌ اوجى ‌كه‌ ‌او‌ سير ‌مى‌ كند ‌پر‌ نتوان كشيد. آنان شاهد كتابى هستند ‌كه‌ ‌به‌ دست تكوين قدرت الهى رقم خورده ‌و‌ همه چيز ‌را‌ ‌به‌ حسب نظم دقيق رقم زده است. آدمى بايد ‌به‌ بلندترين مقامات فرشتگان دست يازد ‌و‌ ‌در‌ مقام آنان قرار گيرد ‌و‌ ‌به‌ مشاهده ‌آن‌ كتابى ‌كه‌ ‌در‌ افقى فوق زمان ‌و‌ مكان قرار دارد ‌و‌ ‌به‌ درجه ‌اى‌ ‌كه‌ بالاتر ‌از‌ وهم ‌و‌ عقل است - ‌كه‌ ‌به‌ عالم اعلى عليين تعبير شده است - نايل گردد. كسانى ‌كه‌ بتوانند ‌به‌ اين مقام واصل شوند ‌و‌ ‌هم‌ طراز بلكه بالاتر ‌از‌ فرشتگان مقرب قرار گيرند، ‌در‌ صحنه قيامت ‌كه‌ مردمان ‌در‌ حالتى سخت ‌به‌ فزع ‌در‌ ‌مى‌ آيند، ‌در‌ حالتى امن ‌و‌ امان ‌و‌ آرام ‌و‌ مطمئن قرار خواهند داشت. ‌و‌ ‌در‌ روزى ‌كه‌ برقت الابصار؛ يعنى انسان ‌از‌ شدت فزع ‌و‌ تحير نبيند ‌و‌ چشمان فراخ گشته ‌و‌ حيرت زده گردند، چشم ايشان ‌هم‌ چنان نورانى ‌و‌ بينا است؛ ‌در‌ ‌آن‌ روز وقتى تبهكاران جملگى شرمنده شده ‌و‌ نامه سياه آنان ‌در‌ معرض محاكمه قرار ‌مى‌ گيرد ‌و‌ توانايى نگاه ‌به‌ صفحه اعمال خود ‌را‌ ندارند ‌و‌ سرافكنده ‌در‌ ‌آن‌ مقام ايستاده اند، صالحان ‌و‌ پاكان ‌با‌ قلبى آرام ‌و‌ رويى سفيد ‌كه‌ كنايه ‌از‌ سرافرازى است صحيفه جان خود ‌را‌ ‌كه‌ صحيفه حساب ‌و‌ كتابشان است ‌در‌ اعلى عليين ‌مى‌ يابند. حضرت ‌حق‌ ‌در‌ آيه 27 سوره يونس ‌مى‌ فرمايند: كانما اغشيت وجوههم قطعا ‌من‌ اليل مظلما: گويى صورت آنان پاره ‌اى‌ ‌از‌ ‌شب‌ تاريك است. لذا ‌در‌ قرآن كريم، ‌در‌ آيه 49 سوره هود آمده: فاصبر ‌ان‌ العاقبه للمتقين: صبور باش ‌كه‌ عاقبت ‌از‌ ‌آن‌ مردمان ‌با‌ تقوى است. انسانى ‌كه‌ ‌با‌ پرتو هدايت آيين الهى اسلام زندگى خود ‌را‌ تطبيق ‌مى‌ كند ‌و‌ ‌به‌ سويى ‌كه‌ پيامبر اكرم اسلام صلى الله عليه ‌و‌ آله ‌و‌ سلم رهنمون فرموده اند، حركت ‌مى‌ كند - ‌كه‌ ‌مى‌ فرمايند: ادعو الى الله على بصيره انا ‌و‌ ‌من‌ اتبعنى - ‌در‌ هيچ ‌يك‌ ‌از‌ پيچ ‌و‌ ‌خم‌ هاى مسير انسانى - ‌چه‌ ‌در‌ عالم دنيا ‌و‌ ‌چه‌ ‌در‌ عوالم ديگر ‌پس‌ ‌از‌ اين جهان - ‌به‌ گرفتارى ‌و‌ پريشانى مبتلا نخواهد ‌شد‌ ‌و‌ ‌به‌ طورى بسيار سريع ‌از‌ تمامى عقبات سهمگينى ‌كه‌ ‌در‌ جهان ديگر ‌بر‌ ‌سر‌ راه انسان قرار دارد ‌مى‌ گذرد. حمدا نعتق ‌به‌ ‌من‌ أليم نارالله الى كريم جوار الله، حمدا نزاحم ‌به‌ ملائكته المقربين ‌و‌ نضام ‌به‌ انبيائه المرسلين ‌فى‌ دار المقامه التى ‌لا‌ تزول، ‌و‌ محل كرامته التى ‌لا‌ تحول. ‌و‌ ‌آن‌ حمدى ‌را‌ ‌به‌ جاى ‌مى‌ آوريم ‌كه‌ بدان وسيله، ‌از‌ آتش سوزان ‌و‌ دردناك جهنم، ‌به‌ كرامت جوار رحمت الهى آرميده ‌و‌ ‌در‌ كنار ملائكه مقربين ‌و‌ ‌در‌ قرب انبيا مرسلين، ‌در‌ سراى جاويدان ‌و‌ محل كرامت غير قابل زوال قرار گيريم! ‌در‌ چهار فراز اين دعاى شريف، امام عليه السلام آثار مختلفى ‌را‌ براى حمد بيان فرموده ‌و‌ ‌در‌ ‌هر‌ ‌يك‌ ‌به‌ ذكر آثار ‌آن‌ پرداخته است. ‌در‌ اين قسمت نيز حمدى ‌را‌ روا داشته ‌كه‌ بدان وسيله انسان ‌از‌ عقاب الهى رسته ‌و‌ ‌در‌ جوار كرامت الهى (در كنار انبيا ‌و‌ ملائكه الله) قرار گيرد. ‌و‌ ‌از‌ ‌آن‌ ‌جا‌ ‌كه‌ ‌مى‌ دانيم پيوسته جزا ‌از‌ سنخ عمل است، لذا بايد ‌هر‌ ‌يك‌ ‌از‌ اقسام ‌آن‌ حمد، شباهت ‌به‌ حمد ‌و‌ ستايش صنفى ‌از‌ اصناف ملائكه ‌و‌ انبيا داشته باشد. خداوند تبارك ‌و‌ تعالى ‌در‌ آيه 5 سوره شورى ‌مى‌ فرمايند: ‌و‌ الملائكه يسبحون بحمد ربهم ‌و‌ ‌در‌ بعضى آيات ‌به‌ پيامبر اكرم صلى الله عليه ‌و‌ آله ‌و‌ سلم امر فرمودند ‌كه‌ ‌تو‌ خدا ‌را‌ حمد كن، زيرا اكثريت مردم آگاه ‌به‌ حمد الهى نيستند؛ همانند سوره عنكبوت آيه 63: ‌قل‌ الحمدلله بل اكثرهم ‌لا‌ يعقلون ‌و‌ ‌در‌ سوره لقمان آيه 25: ‌قل‌ الحمدلله بل اكثرهم ‌لا‌ يعملون. اين فرمان ‌ها‌ كاشف ‌از‌ ‌آن‌ است ‌كه‌ حقيقت حمد كارى است سزاى مقام پيامبرى، ‌و‌ معلوم است ‌كه‌ مقصود ‌از‌ حمد فقط آوردن كلمه الحمدلله ‌بر‌ زبان نيست ‌كه‌ خلايق همواره ‌بر‌ ‌سر‌ زبان دارند. ‌و‌ لذا ‌هر‌ ‌يك‌ ‌از‌ اولياء كامل الهى ‌بر‌ حسب ‌حد‌ ‌و‌ شعور ‌و‌ ظرفيت خود، حمدگو ‌و‌ ثناخوان حضرت ‌حق‌ ‌مى‌ باشند. ‌از‌ امام صادق عليه السلام نقل شده ‌كه‌ ايشان نذر فرمودند ‌كه‌ اگر مقصد ‌آن‌ بزرگوار عملى شود، حمدى كند ‌كه‌ احدى ‌از‌ خلايق نكرده باشد. ‌پس‌ ‌از‌ مدتى، ‌آن‌ مقصد تحقق يافت، ‌آن‌ گاه حضرت فرمودند: الحمدلله! راوى عرض كرد: شما حمد خاصى ‌را‌ نذر كرديد ‌كه‌ ‌در‌ توان احدى نبود ‌و‌ نيست. حضرت فرمود: اين همان نذر خاصى بود ‌كه‌ ‌از‌ عهده كسى ‌بر‌ نمى آمد! البته بايد دانست ‌كه‌ ‌در‌ اين ‌جا‌ معرفت مطرح است، يعنى اين ‌كه‌ بدانيم حضرت ‌از‌ كلمه الحمد ‌چه‌ چيز ‌را‌ ‌در‌ باطن خود ديده ‌و‌ درخواست كرده؛ زيرا معرفت امام معصوم ‌به‌ دستگاه هستى ‌به‌ صورت علم حصولى نيست، بلكه ‌با‌ علم حضورى ‌به‌ ذره ذره هستى آگاه است؛ ‌به‌ عبارت ديگر، ايشان ربط ‌و‌ وابستگى جملگى ‌را‌ ‌به‌ ربانيت اله عالم ديده ‌و‌ نعمت هايى ‌را‌ ‌كه‌ ‌از‌ جانب ‌او‌ ‌به‌ تمامى موجودات رسيده شناخته ‌و‌ كمالات مخلوقات ‌را‌ ‌در‌ نظام هستى ‌در‌ افق آگاهى مطلق خود ‌طى‌ فرموده ‌و‌ سپس تمام حقيقت ‌آن‌ ‌ها‌ ‌را‌ ‌به‌ خداى متعال ‌و‌ ‌به‌ صاحب اصلى آنان مرتبط يافته ‌و‌ تمامى موجودات ‌را‌ استفاده كننده ‌از‌ همه ‌آن‌ نعمت ‌ها‌ ‌و‌ كمالات دانسته ‌و‌ تمامى ماسوى الله ‌را‌ تهى ‌از‌ ‌هر‌ كمال ‌و‌ ‌هر‌ گونه استقلال يافته ‌و‌ ملكوت موجودات ‌را‌ يكباره ‌در‌ دست اله عالم دانسته - ‌كه‌ بيده ملكوت كل شى - ‌و‌ سپس ‍ كلمه الحمدلله ‌را‌ ‌بر‌ حسب چنان كمال مطلقه ‌اى‌ ‌بر‌ زبان جارى فرموده است. ‌در‌ اين فراز نيز، امام سجاد عليه السلام ‌از‌ خداى متعال چنين حمدى ‌را‌ درخواست ‌مى‌ نمايند. حمدا نعتق ‌به‌ ‌من‌ أليم نارالله الى كريم جوار الله، حمدا نزاحم ‌به‌ ملائكته المقربين ‌و‌ نضام ‌به‌ انبيائه المرسلين ‌فى‌ دار المقامه التى ‌لا‌ تزول، ‌و‌ محل كرامته التى ‌لا‌ تحول. ‌و‌ ‌آن‌ حمدى ‌را‌ ‌به‌ جاى ‌مى‌ آوريم ‌كه‌ بدان وسيله، ‌از‌ آتش سوزان ‌و‌ دردناك جهنم، ‌به‌ كرامت جوار رحمت الهى آرميده ‌و‌ ‌در‌ كنار ملائكه مقربين ‌و‌ ‌در‌ قرب انبيا مرسلين، ‌در‌ سراى جاويدان ‌و‌ محل كرامت غير قابل زوال قرار گيريم! ‌در‌ چهار فراز اين دعاى شريف، امام عليه السلام آثار مختلفى ‌را‌ براى حمد بيان فرموده ‌و‌ ‌در‌ ‌هر‌ ‌يك‌ ‌به‌ ذكر آثار ‌آن‌ پرداخته است. ‌در‌ اين قسمت نيز حمدى ‌را‌ روا داشته ‌كه‌ بدان وسيله انسان ‌از‌ عقاب الهى رسته ‌و‌ ‌در‌ جوار كرامت الهى (در كنار انبيا ‌و‌ ملائكه الله) قرار گيرد. ‌و‌ ‌از‌ ‌آن‌ ‌جا‌ ‌كه‌ ‌مى‌ دانيم پيوسته جزا ‌از‌ سنخ عمل است، لذا بايد ‌هر‌ ‌يك‌ ‌از‌ اقسام ‌آن‌ حمد، شباهت ‌به‌ حمد ‌و‌ ستايش صنفى ‌از‌ اصناف ملائكه ‌و‌ انبيا داشته باشد. خداوند تبارك ‌و‌ تعالى ‌در‌ آيه 5 سوره شورى ‌مى‌ فرمايند: ‌و‌ الملائكه يسبحون بحمد ربهم ‌و‌ ‌در‌ بعضى آيات ‌به‌ پيامبر اكرم صلى الله عليه ‌و‌ آله ‌و‌ سلم امر فرمودند ‌كه‌ ‌تو‌ خدا ‌را‌ حمد كن، زيرا اكثريت مردم آگاه ‌به‌ حمد الهى نيستند؛ همانند سوره عنكبوت آيه 63: ‌قل‌ الحمدلله بل اكثرهم ‌لا‌ يعقلون ‌و‌ ‌در‌ سوره لقمان آيه 25: ‌قل‌ الحمدلله بل اكثرهم ‌لا‌ يعملون. اين فرمان ‌ها‌ كاشف ‌از‌ ‌آن‌ است ‌كه‌ حقيقت حمد كارى است سزاى مقام پيامبرى، ‌و‌ معلوم است ‌كه‌ مقصود ‌از‌ حمد فقط آوردن كلمه الحمدلله ‌بر‌ زبان نيست ‌كه‌ خلايق همواره ‌بر‌ ‌سر‌ زبان دارند. ‌و‌ لذا ‌هر‌ ‌يك‌ ‌از‌ اولياء كامل الهى ‌بر‌ حسب ‌حد‌ ‌و‌ شعور ‌و‌ ظرفيت خود، حمدگو ‌و‌ ثناخوان حضرت ‌حق‌ ‌مى‌ باشند. ‌از‌ امام صادق عليه السلام نقل شده ‌كه‌ ايشان نذر فرمودند ‌كه‌ اگر مقصد ‌آن‌ بزرگوار عملى شود، حمدى كند ‌كه‌ احدى ‌از‌ خلايق نكرده باشد. ‌پس‌ ‌از‌ مدتى، ‌آن‌ مقصد تحقق يافت، ‌آن‌ گاه حضرت فرمودند: الحمدلله! راوى عرض كرد: شما حمد خاصى ‌را‌ نذر كرديد ‌كه‌ ‌در‌ توان احدى نبود ‌و‌ نيست. حضرت فرمود: اين همان نذر خاصى بود ‌كه‌ ‌از‌ عهده كسى ‌بر‌ نمى آمد! البته بايد دانست ‌كه‌ ‌در‌ اين ‌جا‌ معرفت مطرح است، يعنى اين ‌كه‌ بدانيم حضرت ‌از‌ كلمه الحمد ‌چه‌ چيز ‌را‌ ‌در‌ باطن خود ديده ‌و‌ درخواست كرده؛ زيرا معرفت امام معصوم ‌به‌ دستگاه هستى ‌به‌ صورت علم حصولى نيست، بلكه ‌با‌ علم حضورى ‌به‌ ذره ذره هستى آگاه است؛ ‌به‌ عبارت ديگر، ايشان ربط ‌و‌ وابستگى جملگى ‌را‌ ‌به‌ ربانيت اله عالم ديده ‌و‌ نعمت هايى ‌را‌ ‌كه‌ ‌از‌ جانب ‌او‌ ‌به‌ تمامى موجودات رسيده شناخته ‌و‌ كمالات مخلوقات ‌را‌ ‌در‌ نظام هستى ‌در‌ افق آگاهى مطلق خود ‌طى‌ فرموده ‌و‌ سپس تمام حقيقت ‌آن‌ ‌ها‌ ‌را‌ ‌به‌ خداى متعال ‌و‌ ‌به‌ صاحب اصلى آنان مرتبط يافته ‌و‌ تمامى موجودات ‌را‌ استفاده كننده ‌از‌ همه ‌آن‌ نعمت ‌ها‌ ‌و‌ كمالات دانسته ‌و‌ تمامى ماسوى الله ‌را‌ تهى ‌از‌ ‌هر‌ كمال ‌و‌ ‌هر‌ گونه استقلال يافته ‌و‌ ملكوت موجودات ‌را‌ يكباره ‌در‌ دست اله عالم دانسته - ‌كه‌ بيده ملكوت كل شى - ‌و‌ سپس ‍ كلمه الحمدلله ‌را‌ ‌بر‌ حسب چنان كمال مطلقه ‌اى‌ ‌بر‌ زبان جارى فرموده است. ‌در‌ اين فراز نيز، امام سجاد عليه السلام ‌از‌ خداى متعال چنين حمدى ‌را‌ درخواست ‌مى‌ نمايند. و الحمدلله الذى اختار لنا محاسن الخلق ‌و‌ اجرى علينا طيبات الرزق ‌و‌ جعل لنا الفضيله بالملكه على جميع الخلق فكل خليقته منقاده لنا بقدرته ‌و‌ صائره الى طاعتنا بعزته. سپاس خدايى راست ‌كه‌ ‌ما‌ انسان ‌ها‌ ‌را‌ ‌به‌ بهترين چهره آفريد ‌و‌ بهترين نوع ارزاق ‌را‌ براى ‌ما‌ ‌و‌ ‌به‌ سوى ‌ما‌ روان گردانيد ‌و‌ ‌آن‌ فضيلت ‌را‌ ‌به‌ ‌ما‌ عطا كرد ‌كه‌ ‌مى‌ توانيم ‌بر‌ نظام خلقت مسلط باشيم ‌و‌ ‌از‌ آنان ‌در‌ خدمت ‌به‌ خود استفاده نماييم ‌و‌ بلكه جملگى ‌را‌ تسخير كرده ‌و‌ ‌در‌ اطاعت خود ‌در‌ آوريم. ‌در‌ قرآن كريم آمده ‌كه‌ لقد خلقنا الانسان ‌فى‌ احسن تقويم: انسان ‌را‌ ‌در‌ بهترين بنيه وجودى خلق كرديم. ‌از‌ بارزترين شؤ ونات انسان ‌كه‌ نظام فيزيكى اوست ‌تا‌ دقيق ترين مراحل نفسانى ‌و‌ روحى ‌و‌ معنوى او، ‌بر‌ سبيل هنر فوق العاده دستگاه خلقت ‌و‌ زبده ترين صنايع عالم آراسته است. انسان ‌در‌ ميان ساير موجودات تنها موجودى است ‌كه‌ ‌سر‌ ‌به‌ سوى آسمان دارد ‌و‌ ‌بر‌ تمام قامت ايستاده، ‌و‌ ‌دو‌ چشمان ‌او‌ ‌بر‌ افق باز فضا بينا، ‌و‌ حس شنوايى ‌او‌ ‌با‌ قدرت جهت يابى صداها، ‌در‌ بهترين موقعيت فيزيكى بدن جاسازى شده است. همه غذاها ‌و‌ انواع سبزيجات ‌و‌ ميوه ‌ها‌ ‌در‌ اختيار ‌او‌ قرار دارد؛ گذشته ‌از‌ ‌آن‌ ‌كه‌ رنگ ‌هر‌ ‌يك‌ متناسب ‌با‌ خوشايند چشم، ‌و‌ بوى آنان براى قوه بويايى جالب، ‌و‌ جلوه هاى آنان براى توجه انسان ‌به‌ ‌آن‌ ‌ها‌ ‌در‌ نهايت جذابيت است. اگر نيك بنگريم ‌در‌ ‌مى‌ يابيم ‌كه‌ گويى تمامى آنچه بشر ‌به‌ ‌آن‌ محتاج است، چنان آفريده شده ‌كه‌ تحت تسخير ‌وى‌ باشد، ‌و‌ ‌آن‌ چنان موجود شده ‌كه‌ ‌او‌ ‌مى‌ خواهد، ‌و‌ تمامى حركات ‌و‌ فعل ‌و‌ انفعال ‌آن‌ ‌ها‌ ‌و‌ تجزيه ‌و‌ تركيب عناصر تشكيل دهنده شان، تقديم ‌به‌ مقام انسانيت است ‌و‌ جملگى چنان نهادينه گرديده اند ‌كه‌ حاجات انسانى ‌را‌ برآورند. چندى قبل ‌در‌ جريان ‌يك‌ تحقيق فوق العاده، بعضى ‌از‌ ابراختر شناسان ‌به‌ وسيله تلسكوپ هاى بسيار دقيق خود ‌در‌ فاصله ‌اى‌ بيش ‌از‌ ميليون ‌ها‌ سال نورى ديدند ‌كه‌ بسيارى ‌از‌ كرات ‌و‌ منظومه ‌ها‌ ‌از‌ ‌هم‌ فرو پاشيده ‌و‌ تبديل ‌به‌ گازهاى پراكنده ‌در‌ فضا ‌مى‌ شوند ‌و‌ نيز بسيارى ‌از‌ توده هاى پراكنده ‌در‌ فضا، جذب يكديگر شده ‌و‌ كرات ‌و‌ منظومه هاى جديدى ‌را‌ تشكيل ‌مى‌ دهند ‌و‌ ‌به‌ اين نكته رسيدند ‌كه‌ اين فرو پاشى ‌ها‌ ‌و‌ شكل گيرى ‌ها‌ جملگى ‌در‌ ‌خط‌ زندگى انسان است. و الحمدلله الذى اختار لنا محاسن الخلق ‌و‌ اجرى علينا طيبات الرزق ‌و‌ جعل لنا الفضيله بالملكه على جميع الخلق فكل خليقته منقاده لنا بقدرته ‌و‌ صائره الى طاعتنا بعزته. سپاس خدايى راست ‌كه‌ ‌ما‌ انسان ‌ها‌ ‌را‌ ‌به‌ بهترين چهره آفريد ‌و‌ بهترين نوع ارزاق ‌را‌ براى ‌ما‌ ‌و‌ ‌به‌ سوى ‌ما‌ روان گردانيد ‌و‌ ‌آن‌ فضيلت ‌را‌ ‌به‌ ‌ما‌ عطا كرد ‌كه‌ ‌مى‌ توانيم ‌بر‌ نظام خلقت مسلط باشيم ‌و‌ ‌از‌ آنان ‌در‌ خدمت ‌به‌ خود استفاده نماييم ‌و‌ بلكه جملگى ‌را‌ تسخير كرده ‌و‌ ‌در‌ اطاعت خود ‌در‌ آوريم. ‌در‌ قرآن كريم آمده ‌كه‌ لقد خلقنا الانسان ‌فى‌ احسن تقويم: انسان ‌را‌ ‌در‌ بهترين بنيه وجودى خلق كرديم. ‌از‌ بارزترين شؤ ونات انسان ‌كه‌ نظام فيزيكى اوست ‌تا‌ دقيق ترين مراحل نفسانى ‌و‌ روحى ‌و‌ معنوى او، ‌بر‌ سبيل هنر فوق العاده دستگاه خلقت ‌و‌ زبده ترين صنايع عالم آراسته است. انسان ‌در‌ ميان ساير موجودات تنها موجودى است ‌كه‌ ‌سر‌ ‌به‌ سوى آسمان دارد ‌و‌ ‌بر‌ تمام قامت ايستاده، ‌و‌ ‌دو‌ چشمان ‌او‌ ‌بر‌ افق باز فضا بينا، ‌و‌ حس شنوايى ‌او‌ ‌با‌ قدرت جهت يابى صداها، ‌در‌ بهترين موقعيت فيزيكى بدن جاسازى شده است. همه غذاها ‌و‌ انواع سبزيجات ‌و‌ ميوه ‌ها‌ ‌در‌ اختيار ‌او‌ قرار دارد؛ گذشته ‌از‌ ‌آن‌ ‌كه‌ رنگ ‌هر‌ ‌يك‌ متناسب ‌با‌ خوشايند چشم، ‌و‌ بوى آنان براى قوه بويايى جالب، ‌و‌ جلوه هاى آنان براى توجه انسان ‌به‌ ‌آن‌ ‌ها‌ ‌در‌ نهايت جذابيت است. اگر نيك بنگريم ‌در‌ ‌مى‌ يابيم ‌كه‌ گويى تمامى آنچه بشر ‌به‌ ‌آن‌ محتاج است، چنان آفريده شده ‌كه‌ تحت تسخير ‌وى‌ باشد، ‌و‌ ‌آن‌ چنان موجود شده ‌كه‌ ‌او‌ ‌مى‌ خواهد، ‌و‌ تمامى حركات ‌و‌ فعل ‌و‌ انفعال ‌آن‌ ‌ها‌ ‌و‌ تجزيه ‌و‌ تركيب عناصر تشكيل دهنده شان، تقديم ‌به‌ مقام انسانيت است ‌و‌ جملگى چنان نهادينه گرديده اند ‌كه‌ حاجات انسانى ‌را‌ برآورند. چندى قبل ‌در‌ جريان ‌يك‌ تحقيق فوق العاده، بعضى ‌از‌ ابراختر شناسان ‌به‌ وسيله تلسكوپ هاى بسيار دقيق خود ‌در‌ فاصله ‌اى‌ بيش ‌از‌ ميليون ‌ها‌ سال نورى ديدند ‌كه‌ بسيارى ‌از‌ كرات ‌و‌ منظومه ‌ها‌ ‌از‌ ‌هم‌ فرو پاشيده ‌و‌ تبديل ‌به‌ گازهاى پراكنده ‌در‌ فضا ‌مى‌ شوند ‌و‌ نيز بسيارى ‌از‌ توده هاى پراكنده ‌در‌ فضا، جذب يكديگر شده ‌و‌ كرات ‌و‌ منظومه هاى جديدى ‌را‌ تشكيل ‌مى‌ دهند ‌و‌ ‌به‌ اين نكته رسيدند ‌كه‌ اين فرو پاشى ‌ها‌ ‌و‌ شكل گيرى ‌ها‌ جملگى ‌در‌ ‌خط‌ زندگى انسان است. و الحمدلله الذى اغلق عنا باب الحاجه الا اليه فكيف نطيق حمده ‌ام‌ متى تؤ دى شكره ‌لا‌ متى؟ ‌و‌ حمد سزاوار ‌آن‌ خدايى است ‌كه‌ ابواب فقر ‌و‌ حاجت ‌را‌ ‌به‌ روى ‌ما‌ بسته ‌و‌ فقط ‌ما‌ ‌را‌ ‌به‌ درگاه خود متوجه فرموده است. ‌و‌ ‌ما‌ چگونه ‌مى‌ توانيم سپاس گوى ‌او‌ باشيم؟ نه، هرگز نمى توانيم! خداوند ‌در‌ قرآن كريم آيه 41 سوره عنكبوت فرموده: مثل الذين اتخذوا ‌من‌ دون الله اولياء كمثل العنكبوت اتخذت بيتا ‌و‌ ‌ان‌ اوهن البيوت لبيت العنكبوت لو كانوا يعلمون: آنان ‌كه‌ دوستانى غير خدا ‌را‌ انتخاب ‌مى‌ كنند، همانند عنكبوتى هستند ‌كه‌ ‌به‌ خانه خود پناه برده است، ‌در‌ صورتى ‌كه‌ سست ترين خانه ‌ها‌ لانه عنكبوت است. خداى متعال بزرگوارتر ‌از‌ ‌آن‌ است ‌كه‌ بندگان خود ‌را‌ ‌به‌ غير واگذارد، بلكه عزت غير متناهى ‌او‌ ايجاب ‌مى‌ كند ‌كه‌ خود جملگى حاجات بندگان ‌را‌ برآورد ‌و‌ ‌به‌ ‌در‌ خانه ارباب ‌بى‌ مروت دنيا حواله نگرداند. امام سجاد عليه السلام ‌در‌ دعاى ابوحمزه ثمالى ‌مى‌ فرمايد:... ‌و‌ لم يكلنى الى الناس فيهينونى: سپاس خدايى ‌را‌ ‌كه‌ مرا ‌به‌ مردم واگذار نكرد ‌تا‌ آنان مرا خوار ‌و‌ خفيف كنند! ‌و‌ لذا بنده راستين حضرت حق، ‌در‌ پناه بندگى ‌او‌ ‌از‌ ‌هر‌ تعلق ‌و‌ وابستگى، ديگران آزاد است. ‌در‌ حديث قدسى فرمود: ‌و‌ عزتى ‌و‌ جلالى ‌و‌ مجدى ‌و‌ ارتفاعى على عرشى ‌لا‌ قطعن أمل كل مومل غيرى ‌و‌ ‌لا‌ كسوته ثوب الذله بين الناس: ‌به‌ عزت ‌و‌ جلال ‌و‌ مجد ‌و‌ بلنداى عرشم قسم، ‌كه‌ آرزوى آزمندان ‌به‌ ديگران ‌را‌ ‌به‌ يأس ‍ تبديل كرده ‌و‌ ‌به‌ ‌او‌ جامه ذلت ‌مى‌ پوشانم! خداوند متعال ‌كه‌ مژگان چشمان ‌را‌ براى زيبايى قيافه انسان ‌با‌ چنين ظرافت خاصى ابداع فرموده ‌و‌ بهترين قيافه هاى موجود ‌در‌ نظام طبيعت ‌و‌ بهترين لباس ‌و‌ جالب ترين نوع تغذيه ‌و‌ بهترين آشاميدنى ‌ها‌ ‌و‌ زيباترين مناظر طبيعت ‌را‌ ‌در‌ خدمت لذايذ ‌و‌ بهره ورى انسان قرار داده، آيا ممكن است ‌آن‌ ‌جا‌ ‌كه‌ گره هاى زندگى مشكلات عظيمى ‌را‌ فراهم ‌مى‌ آورد، بندگان خود ‌را‌ رها سازد ‌و‌ آنان ‌را‌ ‌به‌ يكديگر واگذار كند؟ حال ‌آن‌ ‌كه‌ ديده ايم حتى ‌آن‌ ‌جا‌ ‌كه‌ اختيار ‌و‌ درخواستى ‌از‌ ناحيه انسان ‌در‌ كار نبوده، بيش ‌از‌ مقدار حاجت ‌و‌ بلكه ‌با‌ بهترين درجه حسن ‌و‌ ظرافت ‌او‌ ‌را‌ بهره مند ساخته ‌و‌ ‌از‌ عطاياى بديع ‌و‌ زيباى خود محروم نفرموده است. ‌پس‌ ‍ چگونه ‌در‌ موارد تمنا ‌و‌ درخواست بندگان، تفضل ننمايد؟ البته تربيت بندگان نيز ‌در‌ گرو توجه شان ‌به‌ خدا است ‌و‌ لذا ‌در‌ بعض ‌از‌ حوايج ‌و‌ كمبودها، ‌از‌ بندگان خود خواسته ‌كه‌ ‌بر‌ درگاه ‌او‌ عرض حاجت كنند ‌و‌ ‌از‌ ‌او‌ بخواهند ‌و‌ دعا كنند ‌تا‌ بدين وسيله، حالت روحى ‌و‌ معنوى ‌در‌ ارتباط ‌با‌ خدا اشباع گردد؛ گذشته ‌از‌ ‌آن‌ ‌كه‌ اجر بسيار ‌بر‌ نفس دعا ‌و‌ نيايش مقرر ‌مى‌ فرمايد. نيز اگر خواسته ‌او‌ قابل اجابت ‌و‌ تحقق نبود، چندين برابر آنچه ‌را‌ ‌كه‌ درخواست كرده ‌در‌ دنيا ‌و‌ آخرت ‌به‌ ‌وى‌ اعطا ‌مى‌ فرمايد؛ چنان ‌كه‌ ‌در‌ اين زمينه ‌از‌ حضرات معصومين عليهم السلام روايات مفصلى وارد شده است. ‌به‌ قول سعدى ‌هر‌ نفسى ‌كه‌ فرو ‌مى‌ رود ممد حياتست ‌و‌ چون برمى آيد مفرح ذات، ‌پس‌ ‌در‌ ‌هر‌ نفسى ‌دو‌ نعمت موجود است ‌و‌ ‌بر‌ ‌هر‌ نعمتى شكرى واجب. ‌از‌ دست ‌و‌ زبان ‌كه‌ ‌بر‌ آيد كز عهده شكرش ‌به‌ ‌در‌ آيد امير مؤ منان ‌در‌ نهج البلاغه ‌مى‌ فرمايد: اگر تمامى روزهاى عمر روزه دار ‌و‌ ‌شب‌ ‌ها‌ ‌به‌ نماز باشيد ‌و‌ تمام دهر ‌را‌ ‌با‌ اين حال بگذرانيد، شكر يكى ‌از‌ نعمت هايى ‌كه‌ خدا براى شما تدارك ديده ‌و‌ ‌بر‌ شما ارزانى داشته ‌را‌ ‌به‌ ‌جا‌ نخواهيد آورد. و الحمدلله الذى ركب فينا آلات البسط ‌و‌ جعل لنا ادوات القبض ‌و‌ متعنا بارواح الحيوه ‌و‌ ائبت فينا جوارح الاعمال ‌و‌ غذانا بطيبات الرزق ‌و‌ اغنانا بفضله ‌و‌ اقنانا بمنه. ‌و‌ حمد خدايى راست ‌كه‌ عضلاتى ‌را‌ ‌در‌ بدن ‌ما‌ قرار داده ‌كه‌ توان باز شدن ‌و‌ بسته شدن دارند ‌و‌ ‌ما‌ ‌را‌ ‌به‌ آسايش هاى زندگى متنعم فرموده ‌و‌ ‌به‌ ‌ما‌ جوارحى اعطا كرده ‌كه‌ امور خويش ‌را‌ بدان وسيله انجام دهيم. ‌و‌ ‌به‌ بهترين انواع غذاها ‌بى‌ نياز ساخت ‌و‌ ‌به‌ منت ‌او‌ سرمايه زندگى پيدا كرديم! طبيعت انسانى ‌ما‌ چنان است ‌كه‌ ‌آن‌ زمان ‌كه‌ توانگر ‌و‌ ثروتمند هستيم، ‌از‌ فقر ‌و‌ نادارى ‌بى‌ خبريم ‌و‌ ‌در‌ حال سلامت، ‌از‌ بيمارى ‌و‌ ناتوانى ‌و‌ ‌از‌ نبود ‌هر‌ ‌يك‌ ‌از‌ اعضا ‌و‌ رنج نداشتن عضو ‌بى‌ خبر ‌و‌ ناآگاهيم، ولى ‌يك‌ نابينا ‌مى‌ داند ‌كه‌ چشم ‌را‌ ‌چه‌ قيمتى است ‌و‌ ‌آن‌ ‌كه‌ ‌از‌ نعمت ‌پا‌ ‌يا‌ دست ‌بى‌ نصيب است ‌مى‌ داند ‌كه‌ خداى متعال ‌چه‌ عطاى فوق العاده ‌اى‌ ‌به‌ خلق خود كرامت فرموده است. ‌چه‌ بسا انسانى حاضر باشد تمامى ثروت خود ‌را‌ خرج كند، بلكه يكى ‌از‌ قواى ‌از‌ دست رفته خود ‌را‌ بازيابد، بلكه گاهى ‌به‌ اميد بازيافتن آن، همه اموال خود ‌را‌ هزينه كرده ‌و‌ نتيجه ‌اى‌ ‌هم‌ عايد ‌او‌ نمى شود. نيز قابل توجه ‌آن‌ ‌كه‌ تمامى قوا ‌و‌ اعضايى ‌را‌ ‌كه‌ خداوند براى انجام امور واگذار فرموده ‌آن‌ چنان است ‌كه‌ جملگى سازگارى ‌با‌ كرامت انسان دارد، ‌كه‌ يكى ‌از‌ جمله اين كرامت ‌ها‌ قدرت انتخاب بهترين ‌ها‌ ‌و‌ سليقه ممتاز ‌در‌ فراهم آورى احتياجات زندگى است؛ همانند انتخاب لباس مناسب، ‌و‌ تهيه غذاى خوب ‌و‌ شيوه تناول ‌آن‌ ‌كه‌ ‌به‌ وسيله دست ‌و‌ انگشتان ‌و‌ ‌با‌ تناسب كامل انجام ‌مى‌ گيرد. ‌در‌ نشست ‌و‌ برخاست ‌و‌ انجام ساير امور نيز، انسان ‌با‌ حركات دقيق عضلات ‌و‌ ‌خم‌ ‌و‌ راست شدن جوارح ‌به‌ وسيله مفاصل، ظريف ترين افعال ‌را‌ انجام ‌مى‌ دهد. ‌هم‌ چنين كشش عصب ‌ها‌ ‌و‌ رباطها، تعداد عضلات ‌و‌ تكه بندى استخوان ‌ها‌ همراه غضروف ‌ها‌ ‌در‌ ‌سر‌ بند ‌هر‌ قطعه ‌از‌ استخوان ‌ها‌ براى آسان سازى ‌و‌ سرعت حركات ‌با‌ كمترين زحمت ‌و‌ فشار، ‌از‌ معجزات فوق العاده ‌ى‌ دستگاه خلقت است ‌كه‌ ‌مى‌ توان جملگى ‌را‌ ‌در‌ اين عبارت خلاصه كرد ‌كه‌ ساختار بدنى انسان، ‌آن‌ چنان است ‌كه‌ جميع شرايط براى حفظ كرامت ‌و‌ شؤ ون ممتازه انسانى ‌در‌ ‌آن‌ رعايت شده ‌و‌ ‌از‌ اين رو، انسان ‌بر‌ همه جانداران فضيلت ‌و‌ برترى دارد. ‌و‌ همين امر لزوم شكرگزارى ‌و‌ سپاسگزارى ‌از‌ منعم مهربان ‌را‌ ايجاب ‌مى‌ كند. ثم امرنا ليختبر طاعتنا ‌و‌ نهانا ليبتلى شكرنا فخالفنا عن طريق امره ‌و‌ ركبنا متون زجره، فلم يبتدرنا بعقوبته ‌و‌ لم يعاجلنا بنقمته، بل تانانا برحمته تكرما ‌و‌ انتظر مراجعتنا برأفته حلما. سپس ‌به‌ ‌ما‌ امر فرمود ‌تا‌ اطاعت ‌ما‌ ‌را‌ بيازمايد ‌و‌ ‌از‌ بعض اشيا نهى كرد ‌تا‌ ميزان شكر ‌ما‌ ‌را‌ ‌به‌ بفهماند. ‌و‌ ‌ما‌ امر ‌او‌ ‌را‌ مخالفت نموده ‌و‌ ‌در‌ موارد نهى قدم برداشتيم، ولى ‌از‌ مبادرت ‌به‌ عقوبت ‌ما‌ نفرمود ‌و‌ ‌به‌ رحمت خود ‌با‌ ‌ما‌ رفتار كرد ‌و‌ ‌با‌ حلم بسيار مترقب توبه ماست. اوامر ‌و‌ نواهى الهى، گذشته ‌از‌ ‌آن‌ ‌كه‌ روش زندگى ‌در‌ نظام هستى ‌را‌ ‌به‌ ‌ما‌ ‌مى‌ آموزد، ‌در‌ بردارنده برنامه ‌اى‌ است ‌كه‌ ‌در‌ تكامل انسان سهمى بسيار مهم دارد ‌و‌ اگر ناديده گرفته شوند، باعث خروج ‌از‌ فطرت انسانى ‌و‌ ورود تدريجى ‌به‌ طبيعت حيوانى ‌مى‌ شود. اين نهى ها، داراى نقش سومى نيز هست، ‌و‌ ‌آن‌ عبارت است ‌از‌ آزمايشى ‌كه‌ ‌بر‌ ‌سر‌ راه ايشان ‌در‌ مورد اطاعت ‌از‌ خداوند متعال ‌و‌ شكر نعمت هاى ‌او‌ وجود دارد. ‌در‌ سوره نمل درباره حضرت سليمان آمده است ‌كه‌ ايشان ‌پس‌ ‌از‌ رسيدن ‌به‌ مقام بسيار عالى ‌اى‌ ‌كه‌ ‌از‌ خداى خود خواست رب هب لى ملكا ‌يا‌ ينبغى لاحد متوجه اين نكته گرديد ‌كه‌ اين ‌ها‌ جملگى آزمايشى است ‌كه‌ ‌بر‌ ‌سر‌ راه ‌او‌ گذاشته شده ‌و‌ عرض كرد: هذا ‌من‌ فضلى ربى ليبلونى أاشكرام اكفر: اين فضل الهى نصيب ‌شد‌ ‌تا‌ معلوم شود آيا عبدى شاكر هستم ‌يا‌ كفور. اين امور زمينه هاى بسيار خطرناكى براى امتحان هستند ‌و‌ بيرون آمدن ‌از‌ عهده ‌آن‌ ‌ها‌ نشان ‌از‌ تكامل روحى ‌و‌ معنوى انسان دارد ‌كه‌ ‌در‌ نظام دستورات ‌و‌ تكاليف الهى پيدا ‌مى‌ شود ‌و‌ ‌در‌ واقع ‌به‌ انسان ‌مى‌ نمايد ‌كه‌ ‌تو‌ كيستى ‌و‌ ‌در‌ كدامين درجه ‌از‌ كمالات انسانى قرار دارى. البته آزمايش انسانى گاهى ‌به‌ وسيله اطاعت ‌و‌ هنگامى ‌در‌ اجتناب ‌از‌ معاصى است ‌و‌ ‌هر‌ ‌دو‌ براى بشرى ‌كه‌ متنعم ‌در‌ نعمت هاى الهى است سازنده است. ‌در‌ روايت آمده ‌كه‌ پيامبر گرامى اسلام ‌در‌ كنار اصحاب خود بود. ‌آن‌ گاه ‌با‌ دست خود خطى كشيد ‌و‌ فرمود: اين راه خداست ‌كه‌ مستقيم است. سپس خطوط ديگرى ‌از‌ چپ ‌و‌ راست كشيد ‌و‌ فرمود: ‌و‌ اين راه ‌ها‌ ‌هر‌ كدام راهى است ‌كه‌ ‌يك‌ شيطان ‌بر‌ ‌آن‌ قرار دارد ‌و‌ ‌به‌ سوى ‌آن‌ دعوت ‌مى‌ كند. سپس آيه 153 سوره انعام ‌را‌ قرائت فرمودند. يعنى انسان ‌به‌ محض ‍ خروج ‌از‌ ‌خط‌ تكليف الهى ‌از‌ مسير عبوديت خارج ‌و‌ ‌در‌ مسلك تابعان شيطان قرار ‌مى‌ گيرد ‌و‌ خود ‌مى‌ فهمد ‌كه‌ كيست ‌و‌ ‌در‌ ‌چه‌ موطن ‌و‌ درجه ‌اى‌ قرار دارد. امام سجاد عليه السلام ‌در‌ اين فراز ‌از‌ دعا فرمود: ‌از‌ ‌يك‌ سلسله امور نيز نهى كرد ‌تا‌ شكر ‌ما‌ ‌را‌ بيازمايد؛ چنان ‌كه‌ امام صادق عليه السلام نيز فرمود: شكر النعمه اجتناب المحارم ‌و‌ اين معنى روشن است ‌كه‌ نعمت هاى الهى ‌را‌ بايد ‌در‌ بندگى صرف كرد ‌تا‌ اداى ‌حق‌ گردد ‌و‌ اگر - نعوذ بالله - صرف ‌در‌ طغيان ‌و‌ تمرد فرمان ‌او‌ شود، كفران نعمت است ‌و‌ ‌از‌ ‌بى‌ شرمى است ‌كه‌ الطاف ‌او‌ ‌را‌ صرف طغيان نسبت ‌به‌ ‌او‌ نماييم. ‌ما‌ اگر ‌چه‌ هرگز نتوانسته ايم ‌از‌ عهده امتحان برآييم، ولى خداى متعال هرگز ‌ما‌ ‌را‌ ‌به‌ عذاب ‌و‌ مجازات اعمال مبتلا نساخته، بلكه ‌به‌ رأفت ‌و‌ رحمت خود همواره ‌از‌ ‌ما‌ درخواست طلب مغفرت ‌و‌ آمرزش فرموده ‌كه‌ نافرمانى ‌ها‌ ‌را‌ ‌با‌ همين توبه جبران كنيم. و الحمدلله الذى دلنا على التوبه التى لم نفدها الا ‌من‌ فضله، فلو لم نعتدد ‌من‌ فضله الا بها لقد حسن بلائه عندنا ‌و‌ ‌جل‌ احسانه الينا ‌و‌ جسم فضله علينا. حمد خدايى ‌را‌ سزد ‌كه‌ ‌ما‌ ‌را‌ ‌به‌ بازگشت ‌به‌ سوى خود هدايت فرمود ‌و‌ دستيابى ‌به‌ توبه، فقط ‌به‌ وسيله فضل ‌او‌ ميسور است. ‌و‌ اگر ‌ما‌ ‌به‌ ‌جز‌ توبه ساير نعمت هاى ‌او‌ ‌را‌ ‌به‌ شمار نياوريم، احسان ‌او‌ ‌بر‌ ‌ما‌ تمام است ‌و‌ نعمت ‌و‌ فضلش بزرگ! ‌در‌ آخر فراز بيست ‌و‌ يكم امام عليه السلام فرمود: خداى متعال ‌ما‌ ‌را‌ ‌به‌ عقوبت امور خلاف مبتلا نساخته، بلكه ‌در‌ انتظار برگشت ‌و‌ توبه ‌ما‌ است. ‌در‌ اين فراز نيز امام سجاد عليه السلام راهنمايى ‌به‌ توبه ‌را‌ يكى ‌از‌ كرامت هاى الهى ‌و‌ نشانه بنده پيروى ‌و‌ عطوفت ‌او‌ ‌بر‌ بندگان قرار داده ‌و‌ ‌آن‌ چنان ‌آن‌ ‌را‌ مهم دانسته است ‌كه‌ فرموده: اگر ‌در‌ بين همه نعمت هاى الهى تنها خداى متعال بندگان خود ‌را‌ ‌به‌ ‌آن‌ نعمت مفتخر ‌مى‌ فرمود، براى ‌او‌ كافى ‌و‌ براى احسان ‌او‌ تمام بود. نكته اين مسأله ‌هم‌ پيدا است، زيرا گناه شوم ترين ‌و‌ كثيف ترين آلودگى است ‌كه‌ دامن پاك انسانيت ‌را‌ آلوده كرده ‌و‌ ‌او‌ ‌را‌ ‌از‌ مرتبه ملك بودن ‌به‌ حضيض ‍ حيوانيت ‌مى‌ كشاند؛ ‌به‌ طورى ‌كه‌ شايستگى نجات ‌را‌ ‌به‌ تدريج ‌از‌ دست ‌مى‌ دهد ‌و‌ ‌به‌ طور جاويد ‌در‌ عذاب ‌مى‌ ماند ‌و‌ ‌در‌ گستره هستى ‌آن‌ چنان ضايع ‌مى‌ شود ‌كه‌ ‌نه‌ تنها ‌در‌ سراسر نظام آخرتى، بلكه ‌در‌ زندگى دنيايى خود نيز هيچ گونه موفقيت ‌و‌ موقعيت مناسبى پيدا نمى نمايد. لذا تنها توبه است ‌كه‌ چون اكسير اعظمى ‌مى‌ تواند زنگارهاى گناه - ‌كه‌ چهره قلب ‌را‌ تار ‌و‌ ظلمانى كرده - زدوده ‌و‌ چهره شفاف روح الهى انسان ‌را‌ ‌از‌ ‌پس‌ مجموعه حجب ‌به‌ طور شفاف ‌و‌ نورانى متجلى كند ‌و‌ ‌او‌ ‌را‌ دوباره ‌به‌ حيات معنوى خود - ‌كه‌ حيات جاويدان انسانى است - باز گرداند ‌و‌ مجددا ‌به‌ آمادگى اشراق انوار هدايت ‌بر‌ چهره جان كمك نمايد. لذا ‌از‌ امام باقر عليه السلام منقول است ‌كه‌ فرمود: التائب ‌من‌ الذنب كمن لاذنب له ‌و‌ امير مؤ منان عليه السلام فرمود: ‌لا‌ شفيع أنجح ‌من‌ التوبه: هرگز شفيعى موفق ‌تر‌ ‌از‌ توبه نيست. ‌پس‌ ‌مى‌ توانيم بگوييم قبول توبه ‌از‌ حضرت ‌حق‌ - ‌جل‌ ‌و‌ علا - اعطاى زندگانى دوباره ‌به‌ افرادى است ‌كه‌ همه نعمت هاى خود ‌را‌ ‌از‌ دست داده ‌و‌ ‌در‌ دركات بوالهوسى غرق گرديده اند ‌و‌ ‌در‌ باتلاق ضررها ‌و‌ صدمه هاى فراوان طغيان فرو رفته اند. توبه باعث بازيافت دوباره ايشان است ‌و‌ استعداد حركت ‌به‌ طرف تكامل ‌را‌ براى اينان ‌به‌ ارمغان ‌مى‌ آورد ‌و‌ ‌به‌ همين جهت است ‌كه‌ ‌در‌ قرآن كريم فرموده: ‌ان‌ الله يحب التوابين ‌و‌ ‌ان‌ الله بحب المتطهرين ‌و‌ ‌از‌ ذيل آيه معلوم ‌مى‌ شود ‌كه‌ توبه تطهير ‌از‌ آلودگى ‌ها‌ ‌و‌ ناپاكى هاست ‌و‌ پاكيزگى توبه، ‌در‌ ‌حد‌ طهارت قبل ‌از‌ گناه عصيان است؛ طهارت توبه طهارت ‌از‌ خباثت باطنى ‌و‌ قذارت هاى روحى است. فما هكذا كانت سنته ‌فى‌ التوبه لمن كان قبلنا، لقد وضع عنا ‌ما‌ ‌لا‌ طاقه لنا به، ‌و‌ لم يكلفنا الا وسعا، ‌و‌ لم يجشمنا الا يسرا، ‌و‌ لم يدع لأحد منا حجه ‌و‌ ‌لا‌ عذرا، فالهالك منا ‌من‌ هلك عليه، ‌و‌ السعيد منا ‌من‌ رغب اليه ‌در‌ امت هاى گذشته سنت الهى ‌بر‌ قبول توبه نبود اما منت گذارد ‌و‌ ‌از‌ ‌ما‌ مجازات فوق طاعت ‌را‌ برداشت ‌و‌ تكاليف ‌را‌ ‌در‌ ‌حد‌ وسع ‌و‌ طاقت ‌ما‌ قرار داد ‌و‌ ‌بر‌ ‌ما‌ آسان گرفت، ولى هيچ گونه عذر ‌و‌ بهانه ‌اى‌ ‌را‌ براى ‌ما‌ باقى نگذاشت. ‌و‌ ‌آن‌ ‌كه‌ زيانكار است طغيان گرى است ‌كه‌ ‌در‌ هلاكت خود قدم برداشته ‌و‌ خوشبخت ‌آن‌ ‌كه‌ ‌در‌ ‌خط‌ فرمان اوست! پيامبر اكرم صلى الله عليه ‌و‌ آله ‌و‌ سلم فرمود: بعثت بالحنيفيه السهله السمحه: ‌من‌ ‌به‌ دينى مبعوث شدم ‌كه‌ بسيار آسان ‌و‌ قابل عمل است. سبك قانون گذارى ‌در‌ اين آيين مقدس ‌به‌ گونه ‌اى‌ است ‌كه‌ تكاليف ‌در‌ ‌حد‌ توان انسان ‌مى‌ باشد ‌و‌ انجام دستورات ‌آن‌ ساده ‌و‌ آسان است؛ مثلا ‌در‌ شبانه روز نماز واجب 17 ركعت است، روزه ‌در‌ سال فقط ‌يك‌ ماه واجب گشته ‌و‌ ‌حج‌ ‌در‌ تمام عمر فقط يكبار لازم است. اين سهولت ‌در‌ تمام احكام مالى ‌و‌ عبادى ديگر نيز ملاحظه گشته ‌كه‌ اگر دقيق ملاحظه كنيم خواهيم ديد ‌كه‌ آيين مقدس اسلام ‌بر‌ هيچ ‌كس‌ سخت ‌و‌ سنگين نمى باشد، بلكه ‌هر‌ فردى بيش ‌از‌ آنچه ‌بر‌ ‌او‌ واجب ‌و‌ ‌يا‌ انجام ‌آن‌ حرام است داراى توان تكليف پذيرى است ‌و‌ خداى متعال ‌بر‌ امت اسلامى اين منت ‌را‌ گذارده ‌كه‌ اين آيين مقدس ‌به‌ صورتى سهل ‌در‌ اختيار مردم قرار بگيرد. ‌در‌ سوره بقره آيه 185 فرمود: يريد الله بكم اليسر ‌و‌ ‌لا‌ يريد بكم العسر. ‌هم‌ چنين خداوند ‌با‌ امر ‌به‌ توبه: فتوبوا توبه نصوحا ‌از‌ گذشته سياه ‌و‌ آلوده تبهكاران ‌مى‌ گذرد، ولى ‌در‌ امت هاى سابق اين چنين نبوده، زيرا جزاى گنهكاران ‌را‌ جريمه هاى كلان قرار ‌مى‌ داد. مثلا ‌در‌ آيه 60 سوره نساء فرمود: فبظلم ‌من‌ الذين هادوا حرمنا عليهم طيبات احلت لهم: ‌پس‌ ‌به‌ سبب ظلم يهوديان، امور پاكيزه ‌اى‌ ‌را‌ ‌كه‌ ‌بر‌ ايشان حلال كرده بوديم حرام نموديم. ‌و‌ نيز ‌در‌ آيه 157 اعراف ‌مى‌ فرمايد: ‌و‌ بضع عنهم اصرهم ‌و‌ الاغلال التى كانت عليهم: ‌و‌ بار سنگين ‌آن‌ ‌ها‌ ‌را‌ ‌بر‌ زمين گذاشتيم ‌و‌ ‌غل‌ هايى ‌كه‌ ‌بر‌ خود داشتند. يعنى ‌از‌ امت پيامبر اسلام ‌آن‌ سلسله ‌از‌ امورى ‌كه‌ قوم بنى اسرائيل ‌را‌ ‌از‌ خيرات منع ‌مى‌ كرد ‌و‌ تمامى ‌آن‌ چيزهايى ‌كه‌ آنان ‌را‌ مقيد ‌مى‌ ساخت ‌و‌ محدود ‌مى‌ كرد برداشته شده است. ‌در‌ قوم يهود ‌آن‌ گاه ‌كه‌ مجرمان ‌به‌ گناهى آلوده ‌مى‌ شدند، كيفرهاى سختى براى ‌آن‌ ‌ها‌ مقرر ‌مى‌ شد، ‌به‌ طورى ‌كه‌ بسيارى ‌از‌ چيزهايى ‌كه‌ براى ‌آن‌ ‌ها‌ حلال بود ممنوع ‌مى‌ شد؛ همانند منع ‌از‌ صيد ماهى ‌كه‌ فقط ‌در‌ روزهاى خاصى ‌مى‌ بايست ‌به‌ صيد ماهى ‌مى‌ پرداختند. اما ‌در‌ اسلام ‌به‌ وسيله توبه ‌كه‌ ‌به‌ معنى بازگشت ‌از‌ كارهاى ناسزاى قبلى است، خداى متعال ‌از‌ جرم ‌ما‌ ‌مى‌ گذرد. اين دين ‌يك‌ سلسله تكاليف ‌كه‌ ‌از‌ حدود قدرت ‌و‌ توانايى ‌ما‌ ‌نه‌ تنها خارج نيست، بلكه بسيار كمتر ‌از‌ درجه توانايى ‌ما‌ است ‌بر‌ ‌ما‌ مقرر فرموده ‌و‌ ‌از‌ اين باب عذرى براى ‌ما‌ باقى نگذاشته است. ‌پس‌ اگر فردى ‌به‌ گمراهى افتاد، ‌در‌ روز جزا خواهد فهميد ‌كه‌ تنها مقصر خود اوست ‌و‌ ‌با‌ تمرد ‌از‌ تكاليف آسان، خود ‌را‌ ‌به‌ عذابى اليم مبتلا گردانده است. فما هكذا كانت سنته ‌فى‌ التوبه لمن كان قبلنا، لقد وضع عنا ‌ما‌ ‌لا‌ طاقه لنا به، ‌و‌ لم يكلفنا الا وسعا، ‌و‌ لم يجشمنا الا يسرا، ‌و‌ لم يدع لأحد منا حجه ‌و‌ ‌لا‌ عذرا، فالهالك منا ‌من‌ هلك عليه، ‌و‌ السعيد منا ‌من‌ رغب اليه ‌در‌ امت هاى گذشته سنت الهى ‌بر‌ قبول توبه نبود اما منت گذارد ‌و‌ ‌از‌ ‌ما‌ مجازات فوق طاعت ‌را‌ برداشت ‌و‌ تكاليف ‌را‌ ‌در‌ ‌حد‌ وسع ‌و‌ طاقت ‌ما‌ قرار داد ‌و‌ ‌بر‌ ‌ما‌ آسان گرفت، ولى هيچ گونه عذر ‌و‌ بهانه ‌اى‌ ‌را‌ براى ‌ما‌ باقى نگذاشت. ‌و‌ ‌آن‌ ‌كه‌ زيانكار است طغيان گرى است ‌كه‌ ‌در‌ هلاكت خود قدم برداشته ‌و‌ خوشبخت ‌آن‌ ‌كه‌ ‌در‌ ‌خط‌ فرمان اوست! پيامبر اكرم صلى الله عليه ‌و‌ آله ‌و‌ سلم فرمود: بعثت بالحنيفيه السهله السمحه: ‌من‌ ‌به‌ دينى مبعوث شدم ‌كه‌ بسيار آسان ‌و‌ قابل عمل است. سبك قانون گذارى ‌در‌ اين آيين مقدس ‌به‌ گونه ‌اى‌ است ‌كه‌ تكاليف ‌در‌ ‌حد‌ توان انسان ‌مى‌ باشد ‌و‌ انجام دستورات ‌آن‌ ساده ‌و‌ آسان است؛ مثلا ‌در‌ شبانه روز نماز واجب 17 ركعت است، روزه ‌در‌ سال فقط ‌يك‌ ماه واجب گشته ‌و‌ ‌حج‌ ‌در‌ تمام عمر فقط يكبار لازم است. اين سهولت ‌در‌ تمام احكام مالى ‌و‌ عبادى ديگر نيز ملاحظه گشته ‌كه‌ اگر دقيق ملاحظه كنيم خواهيم ديد ‌كه‌ آيين مقدس اسلام ‌بر‌ هيچ ‌كس‌ سخت ‌و‌ سنگين نمى باشد، بلكه ‌هر‌ فردى بيش ‌از‌ آنچه ‌بر‌ ‌او‌ واجب ‌و‌ ‌يا‌ انجام ‌آن‌ حرام است داراى توان تكليف پذيرى است ‌و‌ خداى متعال ‌بر‌ امت اسلامى اين منت ‌را‌ گذارده ‌كه‌ اين آيين مقدس ‌به‌ صورتى سهل ‌در‌ اختيار مردم قرار بگيرد. ‌در‌ سوره بقره آيه 185 فرمود: يريد الله بكم اليسر ‌و‌ ‌لا‌ يريد بكم العسر. ‌هم‌ چنين خداوند ‌با‌ امر ‌به‌ توبه: فتوبوا توبه نصوحا ‌از‌ گذشته سياه ‌و‌ آلوده تبهكاران ‌مى‌ گذرد، ولى ‌در‌ امت هاى سابق اين چنين نبوده، زيرا جزاى گنهكاران ‌را‌ جريمه هاى كلان قرار ‌مى‌ داد. مثلا ‌در‌ آيه 60 سوره نساء فرمود: فبظلم ‌من‌ الذين هادوا حرمنا عليهم طيبات احلت لهم: ‌پس‌ ‌به‌ سبب ظلم يهوديان، امور پاكيزه ‌اى‌ ‌را‌ ‌كه‌ ‌بر‌ ايشان حلال كرده بوديم حرام نموديم. ‌و‌ نيز ‌در‌ آيه 157 اعراف ‌مى‌ فرمايد: ‌و‌ بضع عنهم اصرهم ‌و‌ الاغلال التى كانت عليهم: ‌و‌ بار سنگين ‌آن‌ ‌ها‌ ‌را‌ ‌بر‌ زمين گذاشتيم ‌و‌ ‌غل‌ هايى ‌كه‌ ‌بر‌ خود داشتند. يعنى ‌از‌ امت پيامبر اسلام ‌آن‌ سلسله ‌از‌ امورى ‌كه‌ قوم بنى اسرائيل ‌را‌ ‌از‌ خيرات منع ‌مى‌ كرد ‌و‌ تمامى ‌آن‌ چيزهايى ‌كه‌ آنان ‌را‌ مقيد ‌مى‌ ساخت ‌و‌ محدود ‌مى‌ كرد برداشته شده است. ‌در‌ قوم يهود ‌آن‌ گاه ‌كه‌ مجرمان ‌به‌ گناهى آلوده ‌مى‌ شدند، كيفرهاى سختى براى ‌آن‌ ‌ها‌ مقرر ‌مى‌ شد، ‌به‌ طورى ‌كه‌ بسيارى ‌از‌ چيزهايى ‌كه‌ براى ‌آن‌ ‌ها‌ حلال بود ممنوع ‌مى‌ شد؛ همانند منع ‌از‌ صيد ماهى ‌كه‌ فقط ‌در‌ روزهاى خاصى ‌مى‌ بايست ‌به‌ صيد ماهى ‌مى‌ پرداختند. اما ‌در‌ اسلام ‌به‌ وسيله توبه ‌كه‌ ‌به‌ معنى بازگشت ‌از‌ كارهاى ناسزاى قبلى است، خداى متعال ‌از‌ جرم ‌ما‌ ‌مى‌ گذرد. اين دين ‌يك‌ سلسله تكاليف ‌كه‌ ‌از‌ حدود قدرت ‌و‌ توانايى ‌ما‌ ‌نه‌ تنها خارج نيست، بلكه بسيار كمتر ‌از‌ درجه توانايى ‌ما‌ است ‌بر‌ ‌ما‌ مقرر فرموده ‌و‌ ‌از‌ اين باب عذرى براى ‌ما‌ باقى نگذاشته است. ‌پس‌ اگر فردى ‌به‌ گمراهى افتاد، ‌در‌ روز جزا خواهد فهميد ‌كه‌ تنها مقصر خود اوست ‌و‌ ‌با‌ تمرد ‌از‌ تكاليف آسان، خود ‌را‌ ‌به‌ عذابى اليم مبتلا گردانده است. و الحمدلله بكل ‌ما‌ حمده ‌به‌ أدنى ملائكته اليه، ‌و‌ أكرم خليقته عليه، ‌و‌ أرضى حامديه لديه، حمدا يفضل سآئر الحمد كفضل ربنا على جميع خلقه. ‌و‌ حمد ‌و‌ سپاس خدا ‌را‌ ‌به‌ تمام آنچه ‌كه‌ مقرب ترين فرشتگان ‌و‌ گرامى ترين خلايق ‌و‌ بهترين ستايشگران سپاس گذارده اند باشد، بلكه حمدى ‌او‌ ‌را‌ سزاست ‌كه‌ نسبت ‌به‌ ساير حمدها همانند نسبت برترى خداى متعال ‌به‌ تمام بندگان باشد. ‌در‌ دعاهاى بسيارى ‌به‌ چشم ‌مى‌ خورد ‌كه‌ خداى متعال ‌را‌ بدين صورت حمد ‌مى‌ كنند: الحمدلله الذى يفضل حمد الحامدين حمدا فضلا كثيرا قبل كل احد. ‌از‌ اين گونه عبارات فهميده ‌مى‌ شود ‌كه‌ حمد فقط تكرار لفظ حمد نيست، زيرا اگر فقط لفظ بود، براى همگان حمد يكسان بود ‌و‌ حمد كسى ‌بر‌ كسى ديگر هرگز برترى نداشت. ‌پس‌ حمد حالتى است ‌كه‌ ‌از‌ كمال ‌و‌ معرفتى سرچشمه ‌مى‌ گيرد ‌و‌ ‌آن‌ معرفت ‌با‌ جان شخص متحد است. ‌پس‌ نسبت ‌به‌ كمالات افراد ‌و‌ معرفت آنان ‌به‌ جناب ‌حق‌ - ‌جل‌ ‌و‌ علا - حمد ‌و‌ ستايش آنان نيز فرق ‌مى‌ كند ‌و‌ بالاترين حمد فقط ‌از‌ عهده كسى ساخته است ‌كه‌ نزديك ترين افراد خلق نسبت ‌به‌ خالق باشد. لذا امير مؤ منان عليه السلام ‌در‌ فرازى بلند ‌مى‌ فرمايد ‌كه‌ خداى متعال برتر ‌از‌ حمد ‌هر‌ حامد است: الحمدلله الذى ‌لا‌ يبلغ القائلون ‌و‌ ‌لا‌ يحصى نعمائه العادون. اين بيان خود كاشف ‌از‌ معرفت فوق العاده حضرت امير مؤ منان است ‌كه‌ عظمت ‌و‌ تعالى ‌حق‌ ‌را‌ ‌آن‌ چنان شناخته ‌كه‌ ‌هر‌ ستايشى ‌را‌ كمتر ‌از‌ عظمت ‌و‌ قدرت خداوند متعال دانسته ‌و‌ ‌بر‌ همين اساس فرموده است: ‌لا‌ يبلغ مدحته القائلون. امام سجاد عليه السلام نيز حمدى ‌را‌ ‌در‌ اين فراز براى ‌حق‌ سزاوار دانسته ‌كه‌ همانند حمد نزديك ترين ملائكه ‌و‌ نزديك ترين خلق الهى ‌به‌ ‌او‌ باشد. ‌از‌ اين فرمايش معلوم ‌مى‌ شود ‌كه‌ معرفت ‌حق‌ براى ملائكه ‌و‌ پيامبر اكرم ‌و‌ ائمه عليهم السلام نسبت ‌به‌ معرفت سايرين، همانند فضيلت ‌حق‌ ‌بر‌ همه خلق است؛ يعنى آنان داراى معرفت كاملى هستند ‌كه‌ بيشتر ‌از‌ ‌آن‌ براى احدى ميسور نيست، زيرا آنان تمام امتياز ‌و‌ كمالات ‌حق‌ ‌را‌ شناخته ‌و‌ ‌بر‌ حسب همان، ‌او‌ ‌را‌ ستايش ‌مى‌ كنند ‌كه‌ ‌آن‌ شناخت ‌به‌ طور دقيق نسبتش مطابق ‌را‌ برترى ‌حق‌ ‌از‌ خلق است. خود اين كلام معجزه آسا، دليل ‌بر‌ عظيم ترين مراتب قرب ‌و‌ معرفت ‌آن‌ امام همام ‌به‌ خداوند متعالى ‌مى‌ باشد. مسلما حمد آنان سزاوار حضرت رب ‌مى‌ باشد ‌و‌ چون سزاوار ‌حق‌ است، فرق ‌آن‌ ‌با‌ حمد سايرين ‌در‌ ‌حد‌ معرفت آنان ‌به‌ خداى متعال است ‌و‌ فضل ‌آن‌ نسبت ‌به‌ حمد سايرين، همانند فضل خدا نسبت ‌به‌ مخلوقين خود است. صاحب مثنوى ‌مى‌ گويد: نعمت آرد غفلت ‌و‌ شكر ‌آن‌ تباه صيد نعمت ‌كن‌ ‌به‌ دام شكر شاه ‌گر‌ ‌سر‌ ‌هر‌ موى ‌تو‌ گردد زبان شكرهاى ‌او‌ نيايد ‌در‌ بيان وقت نعمت شكر ‌حق‌ ‌را‌ دار ياد ‌تا‌ خدا ‌بر‌ ‌تو‌ كند نعمت زياد و الحمدلله بكل ‌ما‌ حمده ‌به‌ أدنى ملائكته اليه، ‌و‌ أكرم خليقته عليه، ‌و‌ أرضى حامديه لديه، حمدا يفضل سآئر الحمد كفضل ربنا على جميع خلقه. ‌و‌ حمد ‌و‌ سپاس خدا ‌را‌ ‌به‌ تمام آنچه ‌كه‌ مقرب ترين فرشتگان ‌و‌ گرامى ترين خلايق ‌و‌ بهترين ستايشگران سپاس گذارده اند باشد، بلكه حمدى ‌او‌ ‌را‌ سزاست ‌كه‌ نسبت ‌به‌ ساير حمدها همانند نسبت برترى خداى متعال ‌به‌ تمام بندگان باشد. ‌در‌ دعاهاى بسيارى ‌به‌ چشم ‌مى‌ خورد ‌كه‌ خداى متعال ‌را‌ بدين صورت حمد ‌مى‌ كنند: الحمدلله الذى يفضل حمد الحامدين حمدا فضلا كثيرا قبل كل احد. ‌از‌ اين گونه عبارات فهميده ‌مى‌ شود ‌كه‌ حمد فقط تكرار لفظ حمد نيست، زيرا اگر فقط لفظ بود، براى همگان حمد يكسان بود ‌و‌ حمد كسى ‌بر‌ كسى ديگر هرگز برترى نداشت. ‌پس‌ حمد حالتى است ‌كه‌ ‌از‌ كمال ‌و‌ معرفتى سرچشمه ‌مى‌ گيرد ‌و‌ ‌آن‌ معرفت ‌با‌ جان شخص متحد است. ‌پس‌ نسبت ‌به‌ كمالات افراد ‌و‌ معرفت آنان ‌به‌ جناب ‌حق‌ - ‌جل‌ ‌و‌ علا - حمد ‌و‌ ستايش آنان نيز فرق ‌مى‌ كند ‌و‌ بالاترين حمد فقط ‌از‌ عهده كسى ساخته است ‌كه‌ نزديك ترين افراد خلق نسبت ‌به‌ خالق باشد. لذا امير مؤ منان عليه السلام ‌در‌ فرازى بلند ‌مى‌ فرمايد ‌كه‌ خداى متعال برتر ‌از‌ حمد ‌هر‌ حامد است: الحمدلله الذى ‌لا‌ يبلغ القائلون ‌و‌ ‌لا‌ يحصى نعمائه العادون. اين بيان خود كاشف ‌از‌ معرفت فوق العاده حضرت امير مؤ منان است ‌كه‌ عظمت ‌و‌ تعالى ‌حق‌ ‌را‌ ‌آن‌ چنان شناخته ‌كه‌ ‌هر‌ ستايشى ‌را‌ كمتر ‌از‌ عظمت ‌و‌ قدرت خداوند متعال دانسته ‌و‌ ‌بر‌ همين اساس فرموده است: ‌لا‌ يبلغ مدحته القائلون. امام سجاد عليه السلام نيز حمدى ‌را‌ ‌در‌ اين فراز براى ‌حق‌ سزاوار دانسته ‌كه‌ همانند حمد نزديك ترين ملائكه ‌و‌ نزديك ترين خلق الهى ‌به‌ ‌او‌ باشد. ‌از‌ اين فرمايش معلوم ‌مى‌ شود ‌كه‌ معرفت ‌حق‌ براى ملائكه ‌و‌ پيامبر اكرم ‌و‌ ائمه عليهم السلام نسبت ‌به‌ معرفت سايرين، همانند فضيلت ‌حق‌ ‌بر‌ همه خلق است؛ يعنى آنان داراى معرفت كاملى هستند ‌كه‌ بيشتر ‌از‌ ‌آن‌ براى احدى ميسور نيست، زيرا آنان تمام امتياز ‌و‌ كمالات ‌حق‌ ‌را‌ شناخته ‌و‌ ‌بر‌ حسب همان، ‌او‌ ‌را‌ ستايش ‌مى‌ كنند ‌كه‌ ‌آن‌ شناخت ‌به‌ طور دقيق نسبتش مطابق ‌را‌ برترى ‌حق‌ ‌از‌ خلق است. خود اين كلام معجزه آسا، دليل ‌بر‌ عظيم ترين مراتب قرب ‌و‌ معرفت ‌آن‌ امام همام ‌به‌ خداوند متعالى ‌مى‌ باشد. مسلما حمد آنان سزاوار حضرت رب ‌مى‌ باشد ‌و‌ چون سزاوار ‌حق‌ است، فرق ‌آن‌ ‌با‌ حمد سايرين ‌در‌ ‌حد‌ معرفت آنان ‌به‌ خداى متعال است ‌و‌ فضل ‌آن‌ نسبت ‌به‌ حمد سايرين، همانند فضل خدا نسبت ‌به‌ مخلوقين خود است. صاحب مثنوى ‌مى‌ گويد: نعمت آرد غفلت ‌و‌ شكر ‌آن‌ تباه صيد نعمت ‌كن‌ ‌به‌ دام شكر شاه ‌گر‌ ‌سر‌ ‌هر‌ موى ‌تو‌ گردد زبان شكرهاى ‌او‌ نيايد ‌در‌ بيان وقت نعمت شكر ‌حق‌ ‌را‌ دار ياد ‌تا‌ خدا ‌بر‌ ‌تو‌ كند نعمت زياد ثم له الحمد مكان كل نعمه له علينا ‌و‌ على جميع عباده الماضين ‌و‌ الباقين عدد ‌ما‌ أحاط ‌به‌ علمه ‌من‌ جميع الأشياء، ‌و‌ مكان كل واحده منها عددها أضعافا مضاعفه أبدا سرمدا الى يوم القيامه. ‌پس‌ حمد ‌در‌ مقابل تمام ‌آن‌ نعمت هايى ‌كه‌ ‌بر‌ ‌ما‌ ‌و‌ تمام بندگان گذشته ‌و‌ آينده ‌اش‌ ارزانى داشته ‌به‌ عدد آنچه ‌او‌ ‌به‌ ‌آن‌ عالم دارا سزاست، بلكه ‌به‌ تعداد ‌هر‌ نعمت، چنين حمدى ‌به‌ طور ابد ‌تا‌ قيامت لازم ‌و‌ حتمى است. لزوم حمد ‌در‌ مقابل نعمت ‌از‌ نظر عقل قطعى ‌و‌ حتمى است ‌و‌ جاى هيچ گونه ترديد ‌و‌ ‌شك‌ ‌و‌ شبهه ‌اى‌ ندارد ولى سؤ ال ‌در‌ ‌آن‌ است ‌كه‌ نعمت هاى مربوط ‌به‌ امتهاى پيشين ‌در‌ ايام گذشته چرا ‌و‌ چگونه براى امتهايى پيشين ‌كه‌ هنوز ‌به‌ وجود نيامده اند ضرورت دارد ‌و‌ شكر ‌را‌ ‌در‌ ‌هر‌ زمان قرار داده است؟ ‌بر‌ گذشتگان ‌از‌ ‌ما‌ شكر ‌بر‌ نعمت هاى ‌ما‌ لازم بوده ‌و‌ ‌بر‌ گذشته نسبت ‌به‌ گذشتگان؟! حال بايد دانست ‌كه‌ نهاد هستى داراى حقيقت واحدى است ‌و‌ ذره ذره موجودات ‌آن‌ ‌از‌ ديگرى متأثر هستند. ‌پس‌ اگر ‌در‌ فضاى غير متناهى ميليون ‌ها‌ سال قبل اتفاقى افتاد ‌كه‌ مثلا انبوه توده گازها ‌به‌ صورت منظومه ‌ها‌ ‌و‌ كهكشان ‌ها‌ ‌در‌ آمد، ‌بر‌ امروز تأثيرى تمام دارد؛ چنان ‌كه‌ آنچه امروز اتفاق افتد ‌در‌ همان كهكشان ‌ها‌ ‌بى‌ تأثير نيست. ‌به‌ گفته حضرت، علامه طباطبايى رحمه الله: اگر ‌دم‌ ماهى ‌در‌ درياى كارائيب حركتى كند،؛ ‌در‌ جو اثر خواهد گذاشت؛ چنانكه حركت همان ماهى معلول هزاران هزار علل گذشته ‌و‌ مقارن است ‌كه‌ ‌با‌ فقد ‌هر‌ ‌يك‌ ‌از‌ ‌آن‌ ها، اين حركت هرگز ميسر نخواهد بود. لذا نعمت هاى جارى ‌در‌ گذشته قطعا موثر ‌در‌ نعمت موجود خواهد بود، چنان ‌كه‌ نظم طبيعى عالم ‌و‌ آبادانى موجود ‌در‌ امروز، گاهى ‌به‌ جهت آبادانى گذشته بوده است همان طور ‌كه‌ آبادانى امروز مؤ ثر ‌در‌ آينده است - چون اگر ملاحظه آينده ‌در‌ كار نبود، اين نعمت امروز تحقق پيدا نمى كرد. ‌پس‌ اگر ‌ما‌ ‌هم‌ اكنون ‌در‌ نعمت ‌به‌ ‌سر‌ ‌مى‌ بريم؛ مرهون نعمت هاى گذشته جارى ‌در‌ امم سابقه هستيم، چنان ‌كه‌ مرهون نعمت هاى آيندگان نيز ‌مى‌ باشيم ‌و‌ نكته جالب ‌در‌ جريان گذشته ‌و‌ حال ‌و‌ آينده ‌آن‌ است ‌كه‌ استاد عظيم الشأن ‌ما‌ حضرت علامه طباطبايى رحمه الله ‌مى‌ فرمود: فضل خدا ‌يك‌ واحد است ‌و‌ علامت ‌آن‌ تأثير ‌و‌ تأثر مجموعه نظام ‌از‌ يكديگر است ‌و‌ ‌ما‌ امرنا الا واحده كلمح بالصبر آنچه ‌از‌ ناحيه ماست، ‌يك‌ واحد است ‌كه‌ ‌به‌ سرعت چشم ‌به‌ ‌هم‌ زدن، بلكه كمتر ‌به‌ وقوع ‌مى‌ پيوندد. حمدا ‌لا‌ منتهى لحده، ‌و‌ ‌لا‌ حساب لعدده، ‌و‌ ‌لا‌ مبلغ لغايته ‌و‌ ‌لا‌ انقطاع لأمده، حمدا يكون وصله الى طاعته ‌و‌ عفوه، ‌و‌ سببا الى رضوانه، ‌و‌ ذريعه الى مغفرته ‌و‌ طريقا الى جنته، ‌و‌ خفيرا ‌من‌ نقمته. براى خدا حمدى ضرورى است ‌كه‌ ‌نه‌ حد، ‌نه‌ عدد، ‌نه‌ مقدار ‌و‌ ‌نه‌ نهايت داشته باشد ‌و‌ ‌آن‌ موجب رسيدن ‌به‌ اطاعت ‌او‌ ‌و‌ موجب عفو ‌و‌ رضوان ‌و‌ وسيله ‌اى‌ براى مغفرت خداى منان ‌و‌ متعال گردد. محدود بودن ‌هر‌ چيز ‌در‌ يكى ‌از‌ اين چهار چيز قابل تصور است: ‌يا‌ ‌در‌ ‌حد‌ ماهوى اوست، بدان معنى ‌كه‌ داراى حدى است ‌كه‌ ‌از‌ ساير موجودات ممتاز است، همانند امتياز درخت ‌از‌ حيوان ‌و‌ امتياز آب ‌از‌ آتش. ‌و‌ گاهى ‌حد‌ شى ء ‌در‌ تعداد ‌و‌ شمارش ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌از‌ عدد خاصى تجاوز نكند. ‌و‌ گاهى داراى مرز خاصى است ‌كه‌ ‌با‌ پيوستن ‌به‌ ‌آن‌ مقصود حاصل شود؛ همانند فردى ‌كه‌ درس ‌مى‌ خواند ‌تا‌ دانشنامه خود ‌را‌ ‌از‌ دانشگاه خاصى اخذ كند ‌و‌ ‌پس‌ ‌از‌ گرفتن دانشنامه تحصيل ‌او‌ ‌به‌ پايان ‌مى‌ رسد، ‌و‌ چهارم ‌آن‌ ‌كه‌ ‌از‌ نظر زمان متناهى است، همانند فصول سال ‌كه‌ ايام بهار سپرى ‌مى‌ شود ‌و‌ ايام تابستان ‌مى‌ رسد. ‌در‌ حقيقت، اين چهار گونه ‌حد‌ ‌آن‌ چنان است ‌كه‌ هيچ موجودى ‌از‌ موجودات عالم ‌از‌ ‌آن‌ خارج نيست، بلكه ‌هر‌ فردى ‌از‌ افراد ‌در‌ خارج ‌به‌ يكى ‌از‌ اين چهارگونه مرز محدود است: ‌يا‌ ‌در‌ ماهيت، ‌يا‌ ‌در‌ عدد، ‌يا‌ ‌در‌ غايت ‌و‌ مقصد، ‌يا‌ ‌در‌ زمان. ‌و‌ اگر حقيقتى يافت شود ‌كه‌ داراى هيچ ‌يك‌ ‌از‌ اين حدود نباشد، ‌او‌ غيرمتناهى است. امام عليه السلام ‌در‌ اين فراز براى خداى متعال حمدى ‌را‌ لازم ديده ‌كه‌ هيچ ‌يك‌ ‌از‌ اين چهار مرز ‌را‌ نداشته ‌و‌ قهرا غيرمتناهى ‌و‌ ‌بى‌ پايان باشد، اما ضرورت اين چنين حمدى ‌آن‌ است ‌كه‌ حضرت حق، غيرمتناهى ‌با‌ لذات است ‌و‌ قهرا نعمت هاى ‌او‌ نيز چنين است ‌كه‌ فرموده: ‌ان‌ تعدو نعمت الله ‌لا‌ تحصوها. ‌پس‌ حكم مسلم عقل اين است ‌كه‌ ‌در‌ مقابل ذات ‌بى‌ نهايت ‌و‌ نعمت هاى ‌بى‌ نهايت، شكر ‌بى‌ نهايت ضرورى ‌و‌ لازم خواهد بود. سؤ الى ‌كه‌ ‌در‌ اين ‌جا‌ ‌رخ‌ ‌مى‌ نمايد اين است ‌كه‌ آيا چنين شكرى ‌از‌ بندگان قابل تحقق است ‌يا‌ خير؟ جواب ‌آن‌ است ‌كه‌ اگر كسى فهميد ‌كه‌ ‌در‌ مقابل نعم الهى ‌از‌ شكر ناتوان است، ‌به‌ ‌حق‌ بندگى واصل گشته است. ‌در‌ روايتى آمده ‌كه‌ ‌به‌ يكى ‌از‌ انبيا خطاب ‌شد‌ ‌كه‌ شكر خداى خود بگذار، ‌در‌ جواب عرض كرد: چگونه شكر نعم ‌بى‌ پايان گذارم ‌كه‌ عاجزم؟! جواب آمد ‌كه‌ اين خود شكر ‌من‌ است. حمدا ‌لا‌ منتهى لحده، ‌و‌ ‌لا‌ حساب لعدده، ‌و‌ ‌لا‌ مبلغ لغايته ‌و‌ ‌لا‌ انقطاع لأمده، حمدا يكون وصله الى طاعته ‌و‌ عفوه، ‌و‌ سببا الى رضوانه، ‌و‌ ذريعه الى مغفرته ‌و‌ طريقا الى جنته، ‌و‌ خفيرا ‌من‌ نقمته. براى خدا حمدى ضرورى است ‌كه‌ ‌نه‌ حد، ‌نه‌ عدد، ‌نه‌ مقدار ‌و‌ ‌نه‌ نهايت داشته باشد ‌و‌ ‌آن‌ موجب رسيدن ‌به‌ اطاعت ‌او‌ ‌و‌ موجب عفو ‌و‌ رضوان ‌و‌ وسيله ‌اى‌ براى مغفرت خداى منان ‌و‌ متعال گردد. محدود بودن ‌هر‌ چيز ‌در‌ يكى ‌از‌ اين چهار چيز قابل تصور است: ‌يا‌ ‌در‌ ‌حد‌ ماهوى اوست، بدان معنى ‌كه‌ داراى حدى است ‌كه‌ ‌از‌ ساير موجودات ممتاز است، همانند امتياز درخت ‌از‌ حيوان ‌و‌ امتياز آب ‌از‌ آتش. ‌و‌ گاهى ‌حد‌ شى ء ‌در‌ تعداد ‌و‌ شمارش ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌از‌ عدد خاصى تجاوز نكند. ‌و‌ گاهى داراى مرز خاصى است ‌كه‌ ‌با‌ پيوستن ‌به‌ ‌آن‌ مقصود حاصل شود؛ همانند فردى ‌كه‌ درس ‌مى‌ خواند ‌تا‌ دانشنامه خود ‌را‌ ‌از‌ دانشگاه خاصى اخذ كند ‌و‌ ‌پس‌ ‌از‌ گرفتن دانشنامه تحصيل ‌او‌ ‌به‌ پايان ‌مى‌ رسد، ‌و‌ چهارم ‌آن‌ ‌كه‌ ‌از‌ نظر زمان متناهى است، همانند فصول سال ‌كه‌ ايام بهار سپرى ‌مى‌ شود ‌و‌ ايام تابستان ‌مى‌ رسد. ‌در‌ حقيقت، اين چهار گونه ‌حد‌ ‌آن‌ چنان است ‌كه‌ هيچ موجودى ‌از‌ موجودات عالم ‌از‌ ‌آن‌ خارج نيست، بلكه ‌هر‌ فردى ‌از‌ افراد ‌در‌ خارج ‌به‌ يكى ‌از‌ اين چهارگونه مرز محدود است: ‌يا‌ ‌در‌ ماهيت، ‌يا‌ ‌در‌ عدد، ‌يا‌ ‌در‌ غايت ‌و‌ مقصد، ‌يا‌ ‌در‌ زمان. ‌و‌ اگر حقيقتى يافت شود ‌كه‌ داراى هيچ ‌يك‌ ‌از‌ اين حدود نباشد، ‌او‌ غيرمتناهى است. امام عليه السلام ‌در‌ اين فراز براى خداى متعال حمدى ‌را‌ لازم ديده ‌كه‌ هيچ ‌يك‌ ‌از‌ اين چهار مرز ‌را‌ نداشته ‌و‌ قهرا غيرمتناهى ‌و‌ ‌بى‌ پايان باشد، اما ضرورت اين چنين حمدى ‌آن‌ است ‌كه‌ حضرت حق، غيرمتناهى ‌با‌ لذات است ‌و‌ قهرا نعمت هاى ‌او‌ نيز چنين است ‌كه‌ فرموده: ‌ان‌ تعدو نعمت الله ‌لا‌ تحصوها. ‌پس‌ حكم مسلم عقل اين است ‌كه‌ ‌در‌ مقابل ذات ‌بى‌ نهايت ‌و‌ نعمت هاى ‌بى‌ نهايت، شكر ‌بى‌ نهايت ضرورى ‌و‌ لازم خواهد بود. سؤ الى ‌كه‌ ‌در‌ اين ‌جا‌ ‌رخ‌ ‌مى‌ نمايد اين است ‌كه‌ آيا چنين شكرى ‌از‌ بندگان قابل تحقق است ‌يا‌ خير؟ جواب ‌آن‌ است ‌كه‌ اگر كسى فهميد ‌كه‌ ‌در‌ مقابل نعم الهى ‌از‌ شكر ناتوان است، ‌به‌ ‌حق‌ بندگى واصل گشته است. ‌در‌ روايتى آمده ‌كه‌ ‌به‌ يكى ‌از‌ انبيا خطاب ‌شد‌ ‌كه‌ شكر خداى خود بگذار، ‌در‌ جواب عرض كرد: چگونه شكر نعم ‌بى‌ پايان گذارم ‌كه‌ عاجزم؟! جواب آمد ‌كه‌ اين خود شكر ‌من‌ است. ‌و‌ أمنا ‌من‌ غضبه، ‌و‌ ظهيرا على طاعته، ‌و‌ حاجزا عن معصيته ‌و‌ عونا على تأديه حقه ‌و‌ ظائفه. حمدا نسعد ‌به‌ ‌فى‌ السعداء ‌من‌ اوليائه، ‌و‌ نصير ‌به‌ ‌فى‌ نظم الشهداء بسيوف أعدائه، انه ولى حميد. حمدى سزاوار خداى متعال است ‌كه‌ بدان وسيله ‌در‌ امن ‌از‌ غضب ‌او‌ باشم ‌و‌ كمك ‌بر‌ اطاعت ‌من‌ ‌و‌ مانع ‌از‌ معصيت ‌و‌ يارى كننده ‌بر‌ اداى ‌حق‌ ‌و‌ وظايف گردد ‌و‌ نيز ستايشى ‌كه‌ ‌در‌ ‌صف‌ نيك بختان ‌از‌ اوليا قرار گيريم ‌و‌ ‌در‌ نظام شهدا ‌كه‌ ‌به‌ وسيله شمشير دشمنان دين ‌به‌ لقاء ‌حق‌ پيوسته اند قرار گيريم ‌كه‌ ‌او‌ ولى ‌و‌ يارى دهنده ‌اى‌ ستوده است. ‌از‌ مجموعه اين چند فقره اخير معلوم ‌مى‌ شود ‌كه‌ ‌از‌ حمد كارهاى بسيارى ساخته است ‌و‌ خود موجب آثار متفاوتى خواهد بود. ولى ظاهر ‌آن‌ است ‌كه‌ حمدها ‌با‌ يكديگر فرق دارند، زيرا ‌آن‌ حمدى ‌كه‌ موجب امن ‌از‌ غضب است ‌با‌ ‌آن‌ ‌كه‌ موجب يارى ‌در‌ طاعت ‌و‌ ‌يا‌ مانع ‌از‌ معصيت ‌مى‌ گردد، ‌هر‌ ‌يك‌ داراى زمينه هاى مختلفى خواهد بود. مثلا كفران نعمت خود موجب خشم خداى متعال است؛ ‌در‌ قرآن كريم فرموده: ‌و‌ ‌ان‌ كفرتم ‌ان‌ عذابى لشديد، ‌پس‌ ‌آن‌ حمدى ‌كه‌ امن ‌از‌ غضب ‌مى‌ آورد، ‌در‌ ارتباط ‌با‌ شخص خاص ‌در‌ موردى خاص است ‌و‌ ‌آن‌ نعمت ‌به‌ گونه ‌اى‌ است ‌كه‌ سپاسگزارى ‌از‌ ‌آن‌ واجب ‌و‌ قطعى است ‌و‌ كفران ‌آن‌ نعمت موجب خشم خداوند خواهد شد. ‌پس‌ اگر كسى ‌به‌ شكر نعمت مبادرت ورزيد، ‌از‌ غضب خدا ‌به‌ دور مانده ‌و‌ ‌به‌ عفو الهى پناهنده شده است. ‌و‌ ‌يا‌ اگر انسان ‌در‌ اثر ترك معصيت ‌يا‌ ‌به‌ ‌جا‌ آوردن طاعتى - نعوذ بالله - مغرور شود، اين غرور ابتلا ‌به‌ معصيت ‌را‌ ‌به‌ دنبال ‌مى‌ آورد، ولى اگر قدرت ‌بر‌ انجام طاعت ‌و‌ دورى ‌از‌ عصيان ‌را‌ ‌از‌ خداى متعال ديد ‌و‌ ‌او‌ ‌را‌ شكر كرد، اين حمد مانع ‌از‌ معصيت ‌مى‌ شود توفيق اداى وظيفه ‌و‌ اطاعت بيشتر ‌را‌ براى ‌او‌ حاصل ‌به‌ همراه ‌مى‌ آورد. گاه ممكن است شخص ‌به‌ مصيبت عظيمى مبتلا گردد، ولى صبر كرده ‌و‌ همواره ‌از‌ ناسپاسى ‌و‌ ناشكرى خوددارى كند، ‌يا‌ ‌با‌ تسليم ‌و‌ رضاى خود آرامش خود ‌را‌ حفظ سازد، ‌در‌ اين صورت است ‌كه‌ ‌او‌ ‌به‌ وادى سعدا ‌و‌ نيك بختان تشرف پيدا كرده ‌و‌ ‌از‌ اوليا ‌و‌ صالحين شده است ‌و‌ همين طور اگر ‌در‌ سلك مجاهدين ‌فى‌ سبيل الله قرار گرفت ‌و‌ ‌در‌ ميدان هاى جنگ ‌و‌ دفاع ‌از‌ حريم مقدس اسلام ‌دل‌ ‌بر‌ ‌كف‌ نهاد ‌و‌ جنگيد ‌و‌ ‌در‌ اين جهاد ‌و‌ غلبه ‌بر‌ هواى نفس پيوسته ‌از‌ خداى خود تشكر ‌و‌ قدردانى كرد ‌و‌ ‌از‌ ‌او‌ ممنون بود ‌كه‌ ‌او‌ ‌را‌ ‌در‌ اين مرحله يارى فرموده، قطعا خداوند ‌او‌ ‌را‌ ‌در‌ زمره فداكاران ‌و‌ شهدا محسوب ‌مى‌ نمايد. و أمنا ‌من‌ غضبه، ‌و‌ ظهيرا على طاعته، ‌و‌ حاجزا عن معصيته ‌و‌ عونا على تأديه حقه ‌و‌ ظائفه. حمدا نسعد ‌به‌ ‌فى‌ السعداء ‌من‌ اوليائه، ‌و‌ نصير ‌به‌ ‌فى‌ نظم الشهداء بسيوف أعدائه، انه ولى حميد. حمدى سزاوار خداى متعال است ‌كه‌ بدان وسيله ‌در‌ امن ‌از‌ غضب ‌او‌ باشم ‌و‌ كمك ‌بر‌ اطاعت ‌من‌ ‌و‌ مانع ‌از‌ معصيت ‌و‌ يارى كننده ‌بر‌ اداى ‌حق‌ ‌و‌ وظايف گردد ‌و‌ نيز ستايشى ‌كه‌ ‌در‌ ‌صف‌ نيك بختان ‌از‌ اوليا قرار گيريم ‌و‌ ‌در‌ نظام شهدا ‌كه‌ ‌به‌ وسيله شمشير دشمنان دين ‌به‌ لقاء ‌حق‌ پيوسته اند قرار گيريم ‌كه‌ ‌او‌ ولى ‌و‌ يارى دهنده ‌اى‌ ستوده است. ‌از‌ مجموعه اين چند فقره اخير معلوم ‌مى‌ شود ‌كه‌ ‌از‌ حمد كارهاى بسيارى ساخته است ‌و‌ خود موجب آثار متفاوتى خواهد بود. ولى ظاهر ‌آن‌ است ‌كه‌ حمدها ‌با‌ يكديگر فرق دارند، زيرا ‌آن‌ حمدى ‌كه‌ موجب امن ‌از‌ غضب است ‌با‌ ‌آن‌ ‌كه‌ موجب يارى ‌در‌ طاعت ‌و‌ ‌يا‌ مانع ‌از‌ معصيت ‌مى‌ گردد، ‌هر‌ ‌يك‌ داراى زمينه هاى مختلفى خواهد بود. مثلا كفران نعمت خود موجب خشم خداى متعال است؛ ‌در‌ قرآن كريم فرموده: ‌و‌ ‌ان‌ كفرتم ‌ان‌ عذابى لشديد، ‌پس‌ ‌آن‌ حمدى ‌كه‌ امن ‌از‌ غضب ‌مى‌ آورد، ‌در‌ ارتباط ‌با‌ شخص خاص ‌در‌ موردى خاص است ‌و‌ ‌آن‌ نعمت ‌به‌ گونه ‌اى‌ است ‌كه‌ سپاسگزارى ‌از‌ ‌آن‌ واجب ‌و‌ قطعى است ‌و‌ كفران ‌آن‌ نعمت موجب خشم خداوند خواهد شد. ‌پس‌ اگر كسى ‌به‌ شكر نعمت مبادرت ورزيد، ‌از‌ غضب خدا ‌به‌ دور مانده ‌و‌ ‌به‌ عفو الهى پناهنده شده است. ‌و‌ ‌يا‌ اگر انسان ‌در‌ اثر ترك معصيت ‌يا‌ ‌به‌ ‌جا‌ آوردن طاعتى - نعوذ بالله - مغرور شود، اين غرور ابتلا ‌به‌ معصيت ‌را‌ ‌به‌ دنبال ‌مى‌ آورد، ولى اگر قدرت ‌بر‌ انجام طاعت ‌و‌ دورى ‌از‌ عصيان ‌را‌ ‌از‌ خداى متعال ديد ‌و‌ ‌او‌ ‌را‌ شكر كرد، اين حمد مانع ‌از‌ معصيت ‌مى‌ شود توفيق اداى وظيفه ‌و‌ اطاعت بيشتر ‌را‌ براى ‌او‌ حاصل ‌به‌ همراه ‌مى‌ آورد. گاه ممكن است شخص ‌به‌ مصيبت عظيمى مبتلا گردد، ولى صبر كرده ‌و‌ همواره ‌از‌ ناسپاسى ‌و‌ ناشكرى خوددارى كند، ‌يا‌ ‌با‌ تسليم ‌و‌ رضاى خود آرامش خود ‌را‌ حفظ سازد، ‌در‌ اين صورت است ‌كه‌ ‌او‌ ‌به‌ وادى سعدا ‌و‌ نيك بختان تشرف پيدا كرده ‌و‌ ‌از‌ اوليا ‌و‌ صالحين شده است ‌و‌ همين طور اگر ‌در‌ سلك مجاهدين ‌فى‌ سبيل الله قرار گرفت ‌و‌ ‌در‌ ميدان هاى جنگ ‌و‌ دفاع ‌از‌ حريم مقدس اسلام ‌دل‌ ‌بر‌ ‌كف‌ نهاد ‌و‌ جنگيد ‌و‌ ‌در‌ اين جهاد ‌و‌ غلبه ‌بر‌ هواى نفس پيوسته ‌از‌ خداى خود تشكر ‌و‌ قدردانى كرد ‌و‌ ‌از‌ ‌او‌ ممنون بود ‌كه‌ ‌او‌ ‌را‌ ‌در‌ اين مرحله يارى فرموده، قطعا خداوند ‌او‌ ‌را‌ ‌در‌ زمره فداكاران ‌و‌ شهدا محسوب ‌مى‌ نمايد.


نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 21
سپاس مخصوص خداوندی است که نخستین موجود است و پیش از او چیزی نبوده است و آخرین موجود است و بعد از او چیزی نیست. دیده بینندگان , از مشاهده او ناتوان است و اندیشه گویندگان , از وصف او عاجز است , به وسیله قدرت خود , آفریدگان را آفرید و با اراده خود آنها را از نیستی , به وجود آورد. آنها را در راه راست خود روان کرد. و در راه محبت خود بر انگیخت. نسبت به آنچه که او به جلو انداخته است , نمی توانند تاخیر نمایند و آنچه را که او به تاخیر انداخته است را نمی توانند به جلو بیندازند. و از رزق خود برای هر جانداری روزی مشخصی قرار داده است. کسی نمی تواند روزی فراوان او را کاهش دهد و یا روزی کم او را افزایش دهد. سپس در زندگی , برای او مدت معینی و پایان مشخصی قرار داد که با روز های زندگی بسوی آن قدم بر می دارد و با سال های عمر , به آن نزدیک می شود. هنگامی که به پایان عمر نزدیک می شود , حساب عمر خود را کامل دریافت می کند و خداوند او را به سوی پاداش فراوان یا کیفر ترسناک , روانه می سازد تا بدکاران را نسبت به کار زشت خود و نیکوکاران را نسبت به کار نیکشان جزا دهد. رفتار او از روی عدل است و نام های او پاک است و نعمت هایش پی در پی است. کسی درباره کارهای او سوال نمی کند , ولی دیگران مورد سوال قرار می گیرند. سپاس مخصوص خداوندی است که اگر بندگانش را از شناختن سپاسگزاری خود بر نعمت های پی در پی که به آنها داده است و بخشش های پیوسته اش که بر آنها تمام گردانیده است , باز می داشت آنها نعمت هایش را صرف می کردند و روزیشان گسترده می شد ولی شکر نمی کردند و در این صورت از مرز انسانیّت به حیوانیّت روی می آوردند. چنانکه در کتاب استوار خود وصف فرموده است :(سوره 25 ؛ آیه 44) " آنها جز مانند چهارپایان نیستند ؛ بلکه گمراه تر هستند. " سپاس مخصوص خدایی است که خود را به ما شناساند و شکر خود را به ما الهام کرد و درهای پروردگاریش را به روی ما گشود و ما را به سوی توحید خالص خود راهنمایی کرد و از شک و کجروی در کار خود دور کرد. سپاسی که تا زنده ایم جزو سپاسگزاران او باشیم و هنگامی که عمر به پایان رسید به سوی خشنودی و گذشت او بشتابیم. سپاسی که تاریکی های برزخ را بر ما روشن گرداند و راه رستاخیز را هموار نماید و مکان ما را در منزلگاه گواهان آبرومند قرار دهد , روزی که هر کسی پاداش کار خود را می بیند و بر هیچ کس ستم نمی شود , روزی که دوستان به درد نمی خوردند و کسی یاریگر کس دیگری نیست. سپاسی که تا بلند ترین جایگاه ها بالا برود و در نامه اعمال نوشته شود و نزدیکان بارگاه الهی بر آن گواهی دهند. سپاسی که آنگاه چشم ها خیره می شود , چشم های ما به وسیله آن سفید گردد , سپاسی که ما را از آتش دردناک خداوند برهاند و در پناه او قرار دهد. سپاسی که ما را در گروه فرشتگان جای دهد و در سرای جاودان و جایگاه پر برکت همیشگی , همراه پیامبران قرار دهد. سپاس مخصوص خدایی است که زیبایی های آفرینش را برای ما انتخاب کرد و روزی های پاکیزه را برای ما قرار داد و با توانایی ما را بر همه آفریدگان مسلط کرد و به قدرت او همه آفریدگان فرمانبر ما شدند و به بزرگواری او , به سوی ما شتافتند. سپاس مخصوص خداوندی است که در نیاز را , جز به سوی خود به روی ما بست ؛ پس چگونه می توانیم سپاسگزار او باشیم ؟ یا کجا می توانیم او را شکر کنیم ؟ نمی توانیم , کی می توانیم ؟ سپاس مخصوص خداوندی است که وسایل جمع و جذب و گشادی و دفع را در ما قرار داد و ما را از نیرو های زندگی بهره مند کرد و اندام ها را برای کار آفرید و ما را به وسیله روزیی های پاک پرورش داد. و با بخشش خود ما را بی نیاز کرد و با نعمت خود به ما سرمایه بخشید , سپس به ما دستور داد , تا پیروی ما را آزمایش کند و بازداشت تا شکر گزاری ما مشخص شود پس از فرمان او سرپیچی کردیم و مرتکب گناهان او شدیم , ولی در کیفر ما عجله نکرد و در انتقام از ما شتاب ننمود , بلکه با رحمت و بزرگواری خود با ما مدارا کرد و با صبر و مهربانی خود به ما مهلت داد تا به سوی او بازگردیم. سپاس مخصوص خدایی است که را توبه را به ما نشان داد , توبه ایی که از روی بزرگواری اوست. پس اگر از همه نعمت های او هیچیک جز همین یک نعمت را به حساب نیاوریم , نعمت او در حق ما نیکو و احسانش درباره ما بزرگ و بزرگواری او بر ما بسیار است. و روش او در توبه برای گذشتگان چنین نبوده است. و آنچه را که توانایی آنرا نداشتیم از ما برداشت و جز به آن چه که طاقت داشتیم تکلیف نکرد و جز کار آسان از ما نخواست و برای هیچ یک از ما بهانه ایی باقی نگذاشت. پس بدبخت کسی است که نافرمانی کند و خوشبخت کسی است که به او روی آورد. سپاس خدا را به اندازه همه سپاسی که نزدیکترین فرشتگان و گرامی ترین بندگان و پسندیده ترین ستایش کنندگان او را ستایش کرده اند , سپاسی که بر سپاس های دیگر برتری داشته باشد مانند برتری که پروردگار نسبت به آفریدگان دارد. سپاس مخصوص اوست , به جای هر نعمتی که بر ما و بر همه بندگان گذشته و آینده عطا فرموده است و به تعداد همه چیز هایی که علم او بر آنها احاطه دارد و همه را فراگرفته است ؛ و به جای هر یک از نعمت ها , به تعداد چندین برابر , همیشه و جاوید تا روز قیامت. سپاسی که پایان ندارد و در شمارش نمی آید و به پایان آن دسترسی نیست و مدت آن تمام نمی شود . سپاسی که باعث اطاعت و بخشش او شود و سبب خشنودی و وسیله آمرزش او گردد و راه به سوی بهشت و پناه از عذاب او شود و باعث آسودگی از خشم و پشتیبان فرمانبری از او گردد و از گناه جلوگیری نماید و در ادای حق و وظایف الهی کمک کند. سپاسی که در بین نیک بختان و دوستان او کامروا شویم و به وسیله آن در گروه کشته شدگان بوسیله شمشیرهای دشمنان او درآئیم که خداوند یاری دهنده و ستوده شده است.


نوع مطلب :
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 31

يکی از نکاتی که معنای پرستش را برای

دانش آموزان روشن می کند، درک رابطهٔ حمد و تسبيح با صفات ثبوتی و سلبی است.

هر انسانی به طور طبيعی، زيبايی و کمال را دوست دارد و از زشتی و نقص دوری می جويد.

هر جا که زيبايی را ببيند می ستايد و هر جا که زشتی را ببيند تنفر و بيزاری می جويد. وقتی که ما گل

زيبايی را به دست می گيريم که دارای گلبرگ های سرخرنگ و خوشبوست، چشم به آن می دوزيم و

می گوييم. همين ابراز احساس، ثنا و مدح اين گل است. همچنين وقتی « به به » می بوييم و لذت می بريم و

قامت استوار اميرالمؤمنين (ع) را در جنگ خيبر يا خندق و خضوع و خشوعش در نماز و خردمندی

و دانشش در نهج البلاغه را در نظر می آوريم، لذت می بريم و او را تحسين می کنيم.

مخلوقات خداوند، هر کدام درجاتی از کمال و زيبايی را دارند و هر چه کامل تر شوند، زيبايی

آن ها بيش تر می شود، امّا همواره ناقص اند. مثلاً همان گلبرگ خوش رنگ، پس از مدتی می پژمرد و

زيبايی خود را از دست می دهد. اميرالمؤمنين نيز با همهٔ بزرگی و عظمت و زيبايی که دارد، در مقابل

خداوند فقير است و چيزی از خود ندارد.

پس وقتی که ما از خوبی مخلوقات و زيبايی آن ها می گوييم، آن ها را ثنا و ستايش می کنيم و وقتی

که آن ها را از برخی بدی ها دور می کنيم، آن ها را از آن بدی ها منزّه می داريم و اين عمل در فطرت

ماست که به زيبايی ها تمايل داريم و از بدی ها متنفريم و هر جا که زيبايی ببينيم به سوی آن جلب می شويم

و هر جا زشتی و بدی مشاهده کنيم، دوری می جوييم.

حال، آن کس که دريافت که همهٔ زيبايی های مخلوقات، از خداست و او زيباترين است و هيچ

نقصی از نقص های مخلوقات در او راه ندارد، که او کامل ترين است، خود به خود زبان به ثنا و ستايش

او می گشايد و هر بدی را از او دور می کند.

به همين جهت است که تسبيح و تحميد خدا يک امر فطری است، به شرطی که ما آن چنان که

حقّ است، او را شناخته باشيم و زيبايی های وجودی او را در حدّ توان خود درک کرده باشيم. درک

اين نکته توسط دانش آموزان، پرستش و عبادت را از آن حالت انتزاعی خارج می کند و حقيقت تسبيح

و تحميد برای آن ها روشن و ملموس می گردد.

هم چنين متوجه اين نکته می شوند که اگر با ديدن يک گل يا يک انسان متعالی احساس لذت

می کنند و زبان به مدح و ثنا می گشايند، امّا در مورد خداوند به آن درجه نرسيده اند، به خاطر آن است که

به معرفت و شناختی عميق نسبت به خداوند دست نيافته اند و اگر آن معرفت به دست آيد، آن ستايش و

آن لذت هم خواهد آمد. تلاش و همّت هم کليد دست يابی به آن معرفت است تا به درک حقيقی آن زيبايی

بی نهايت که خواست و آرزوی هر انسانی است، دست يابد.




نوع مطلب :
برچسب ها : حمد، تسبیح، محبوب، حمد و تسبیح محبوب، نام های خدا، تبیین نام های خدا، خدا، الله، صفات، صفات خدا، پرستش خدا، پرستش، کریم، قدیر، علیم،

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 23



.
.
.